پدرم یادم داد چهطور چمدان ببندم: اول همهی وسایل را پهن میکنیم. نصفشان را کنار میگذاریم. چیزهای لولهکردنی را لوله میکنیم. چروکشدنیها را روی لباسهای دمدستی قرار میدهیم. بعد شلوار را از کمر به پاچه تا میزنیم. گوشهوکنارها جای جورابهاست. کمربندها را مثل مار دورتادور بقیهی چیزها میگذاریم. پلاستیکی روی همهشان. حالا نوبت کفشهاست. لباسهای ضخیم را هم در هواپیما میپوشیم.
وقتی بچه بودم این کار را شروع کردیم. من جورابها را لوله میکردم. پدرم مثلاً مرا داخلِ چمدان میگذاشت و میزدیم زیرِ خنده. بعضی پسرها با پدرشان در بسکتبالبازی یا گپ زدن دربارهی شورلت جفتوجورند. ما سرِ چمدانها با هم جفتوجور بودیم.
دوازدهساله که بودم، اگر سرش شلوغ بود، من چمدانش را میبستم. مادرم هم سعی میکرد، اما فوتوفنش را خوب بلد نبود. وقتی پدرم میرسید به مقصد و چمدانش را باز میکرد پیامک میداد که «عالی!» همین یک کلمهاش برایم یک دنیا ارزش داشت.
مراسم یادبود افتضاح بود. پدرم درازبهدراز در آن جعبهی بزرگ خوابیده بود و من اشک میریختم و به این فکر میکردم که «فقط نگاه کن به آنهمه فضای هدررفته!»