نگهبان
فردریک براون
ترجمهی امیرمحمد شیرازیان
ویراستهی دلبر یزدانپناه
۳۰ تیر ۱۴۰۵
زمان مطالعه: دو دقیقه
خیس و گِلی و گرسنه بود و یخکرده؛ پنجاه هزار سال نوری از خانه فاصله داشت.
خورشید آبی ناآشنایی میتابید و جاذبه که دو برابر حد معمول بود هر حرکتی را دشوار میکرد.
اما طی دهها هزار سال این بخش از جنگ تغییری نکرده بود. بچههای نیروی هوایی با آن سفینههای خوشتراش و اسلحههای پُرزرقوبرقشان غمی نداشتند. ولی وقتی کار بیخ پیدا میکرد، باز هم این سرباز پیاده یا همان پیادهنظام بود که باید منطقه را میگرفت و وجببهوجبش را با دادن خون خود حفظ میکرد. درست مثل همین سیارهی وامانده که دور ستارهای میچرخید و تا قبل از اینکه روی آن پیادهاش کنند، اصلاً اسمش به گوشش نخورده بود. حالا اینجا دیگر خاکی مقدس بود، چون سروکلهی بیگانهها هم پیدا شده بود. بیگانهها، یگانه نژاد هوشمند دیگر کهکشان… هیولاهایی سنگدل، بدترکیب و چندشآور.
پس از استعمار زمانبر و جانفرسای دوازده هزار سیاره، تازه حوالی مرکز کهکشان با آنها برخورده بودند و بهمحض رویارویی جنگ درگرفته بود؛ بی که حتی تلاشی برای مذاکره یا صلح کنند، یکراست دست به سلاح برده بودند.
حالا داشتند سر تکتک این سیارههای کوفتی میجنگیدند.
خیس و گِلی و گرسنه بود و یخکرده. هوا استخوانسوز بود و باد تندی که میوزید چشمسوز. بااینحال بیگانهها تقلا میکردند نفوذ کنند و حفظ تکتک مواضع نگهبانی حکم مرگ و زندگی را داشت.
ششدانگ حواسش جمع بود، انگشت روی ماشه. پنجاه هزار سال نوری دورتر از خانه، در دنیایی غریب میجنگید و در این فکر بود که آیا زنده میماند تا دوباره خانه را ببیند یا نه.
همان موقع یکی از آنها را دید که بهسمتش میخزید. نشانه رفت و شلیک کرد. بیگانه همان صدای عجیب و وحشتناکی را درآورد که همهشان درمیآورند. بعد بیحرکت افتاد.
با شنیدن صدا و دیدن بیگانهای که آنجا افتاده بود مورمورش شد. قاعدتاً باید میشد بعد از مدتی به آنها عادت کرد، اما او هیچوقت نتوانسته بود. واقعاً که موجودات چندشآوری بودند؛ فقط دو دست و دو پا داشتند، با پوستی سفید و شبحوار، و البته دریغ از یک دانه فلس.
دیدگاه خوانندگان