زن گفت: «اِ! اونها دیگه چیان، اون سفیدبزرگها؟» در امتداد ساحل باتلاقی، دو پرندهی بلندبالا و باشکوه، بلندبالاتر از حواصیلهای سرجنبان و سلیمهای بههرسودوان، بیحرکت به خلیج خیره شده بودند.
زن گفت: «اِ! اونها دیگه چیان، اون سفیدبزرگها؟» در امتداد ساحل باتلاقی، دو پرندهی بلندبالا و باشکوه، بلندبالاتر از حواصیلهای سرجنبان و سلیمهای بههرسودوان، بیحرکت به خلیج خیره شده بودند.
مرد گفت: «راستش باورم نمیشه. سالهاست میآم اینجا و تا حالا یه دونهشون رو هم ندیده بودم…»
زن کوتاه نیامد. «خب حالا چی هستن؟ مجبورم نکن حدس بزنم یا از اینجور کارها، چون حس میکنم خیلی خنگم.»
توی ماشین به جلو خم شدند و پردهی حمامی که روی صندلی جلو پهن بود به خشخش افتاد.
«باید درنای فریادزن۱ باشن، هیچ پرندهی دیگهای اینقدر بزرگ نیست!» یکی از پرندهها با چنان وقاری چرخید که انگار میخواست سلام کند به ماشین دوج قدیمیای که تنها لای علفهای بلند پارک شده بود. «پاهای سیاه و نوک بالهای سیاهشون رو میبینی؟ چهقدر بزرگن! چرا دوربين شکاریم رو با خودم نیاوردم؟» نگاهی به همسرش انداخت و لبخندی زد.
کمی بعد گفت: «خب، من توی زندگیم پرنده کم ندیدهم، اما درنای فریادزن خیلی کمیابه. زیاد ازشون نمونده.»
«چه قشنگن. پیش اینها پرندههای کوچیک عین دلقکن.»
مرد گفت: «بدم نمیاومد یه سی چهل تا از اینها داشته باشم. یه ذره خنده که کسی رو نمیکشه.»
«حالت خوبه؟» دستش را روی بازوی لاغر او گذاشت. «شاید این کارِ درستی نباشه. حس میکنم تقصیر منه.»
«وای نه!» لحن مرد تغییر کرد. «اصلاً حرفش رو هم نزن. نه میتونم سیگار بکشم، نه مارتینی بخورم، نه قهوه، نه حتی شیرینی. نهتنها نمیتونم با یه خیز از روی ساختمونهای بلند بپرم، که اون از پلههای کوفتی هم بهزور بالا میرم.۲»
زن لبخند میزد. «یادت میآد یه بار سیزده تا مارتینی خوردی و به اون کشیش جوون گفتی بیاد بیرون ببینیم خدا طرف کی رو میگیره؟»
«چه آدم مزخرفی بودم! آخه چهطوری اینهمه سال من رو تحمل کردی؟»
«حالا باید این رو بهم بگی؟» درناها آرام از روی تپهای کوچک میگذشتند و بالهایشان مثل دَمِ آهنگری باز و بسته میشد. مرد دوباره گفت: «اشکالی نداره. همین هم کافیه. اصلاً مگه چند سالمه؟ صدوسی سال؟»
زن گفت: «جدی میگم، مشکل از منه. از اون تصادف به بعد هی پشتسرهم بلا و گرفتاری پیش اومده. فقط واسه همه مایهی دردسرم.»
مرد گفت: «بیا دربارهی یه چیز دیگه حرف بزنیم. دلت میخواد رادیو رو روشن کنیم؟ چهطوره بذاریم روی موج همون واعظ تا حالمون به هم بخوره؟»
زن گفت: «نه، فقط میخوام پرندهها رو تماشا کنم و به تو گوش بدم.»
«حتماً دیگه از شنیدن حرفهام حسابی خستهای.»
زن رو از پنجره گرفت و توی چشمهایش نگاه کرد. «من هیچوقت از گوش دادن بهت خسته نشدم، هیچوقت.»
مرد گفت: «خب، چه خوب. منتها هروقت دهن من باز میشه، چشمهای تو خودبهخود بسته میشن.»
زن گفت: «اصلاً هم اینطور نیست!» خندید، اما خندهاش سرفه شد و مرد مجبور شد آنقدر بزند پشتش تا آرام بگیرد. هر دو در سکوت به صندلی تکیه دادند و به خلیج خیره شدند که تا آنسوی افق کشیده شده بود. در دوردست، آب مثل فلز، سخت و راکد به نظر میرسید.
مرد گفت: «ای کاش دلبری میکردن. کاش میتونستیم رقص جفتیابی درناها رو ببینیم. واسه خودشون نمایشی راه میندازن. نره مثل نیژینسکی۳ تعظیم میکنه و بعد صاف میپره هوا.»
«مادههه چیکار میکنه؟»
«اون دراز میکشه و نره میپره روش.»
زن گفت: «نه، جدی میگم!»
«خب، یادم رفته. تا حالا ندیدهم که! ولی این رو خوب یادمه که تا آخر عمر با هم میمونن و خیلی هم عمر میکنن . احتمالاً سنشون از ما هم بیشتره! پَرشون داره میریزه و بچههاشون هم هیچوقت براشون نامه نمینویسن.»
زن دوباره ساکت شد. مرد روی صندلیاش چرخید، چیزی را که لای حولهای چهارخانه پیچیده شده بود برداشت و وسط صندلی جلو بین خودشان گذاشت.
«واقعاً تا آخر عمر با هم میمونن؟ چهقدر خوب، خیلی قشنگن.»
«آره. اودوبان۵ میگفت به همین خاطره که دارن منقرض میشن، چون تخیلیشون ضعیفه.»
زن گفت: «من که باورم نمیشه. به نظرم درناهای فریادزن هیچوقت از بین نمیرن.»
مرد گفت: «هیچ بعید نیست.»
«کاش زندگی بچهها یهکم روبهراهتر بود. مدام فکر میکنم تقصیر منه.»
«تو فکر میکنی همهچیز تقصیر توئه. فرقی نمیکنه نیکاراگوئه باشه یا قضیهی سوراخ شدن لایهی اوزون. هیچی تقصیر تو نیست. اوضاعشون درست میشه. در ضمن دیگه بچه نیستن. کلاً دورهزمونه عوض شده، همین. تو بینظیر بودی.» مکثی کرد. «توی یه چیزهایی بینظیر بودی که من اصلاً نمیشد به بچهها بگم.»
زن گفت: «امیدوارم همینطور باشه!» خندید و دوباره افتاد به سرفه، اما همین که مرد دستش را دراز کرد، دست او را محکم گرفت. سرفهاش که بند آمد بیصدا نشستند و طوری به دستهایشان چشم دوختند که انگار به اشیائی در موزه نگاه میکنند.
زن گفت: «یه زمانی دستهای قشنگی داشتم.»
«یادمه.»
«واقعاً؟ یادته؟»
مرد گفت: «من همهچیز یادمه.»
«تو که همیشه همهچیز رو فراموش میکردی.»
«خب، الان یادمه.»
«چیزی نیاوردی بذاری تو گوشهات؟»
«نه، من که درهرصورت گوشهام درست نمیشنون!» اما سرش با سروصدای ناگهانی پرندههای کوچکتر چرخید. درناها خرامانخرامان از آن هیاهو فاصله میگرفتند.
زن گفت: «خستهم.»
«آره.» خم شد و بوسیدش، لبش بهزور به لب زن رسید. گفت: «بگو ببینم، من واقعاً سیزده تا مارتینی خورده بودم؟»
اما زن دیگر چشمهایش را بسته بود و فقط لبخند زد. بیرونْ باد میان علفهای رنگباخته میپیچید و پرندهها در آن نور سفید و خیرهکننده انگار نامرئی شده بودند. بدنهی ماشین مثل پوستهی سوسک برق میزد، چیزی فلزی، جداافتاده از دنیای اطرافش، شوم و سرد.
با شلیک گلوله دو درنا یکباره به آسمان پَر کشیدند، بالهای بزرگشان هوا را میشکافت و گردنهای کشیده و باریکشان مانند پیکان بهسوی خورشید نشانه رفته بود.
اشاره دارد به عبارت معروف «Able to leap tall buildings in a single bound» در توصیف سوپرمن در کمیکها و فیلمها، به این معنا که میتواند با یک خیز از روی ساختمانهای بلند بپرد. ↩
واتسلاف نیژینسکی (Vaslav Nijinsky): رقصندهی مشهور بالهی اهل روسیه، که به پرشهای بلند و خیرهکنندهاش معروف بود. ↩
اشاره دارد به دیالوگ مشهور همفری بوگارت در فیلم کازابلانکا (۱۹۴۲). در اصل اصطلاحی است که هنگام نوشیدن و به نشانهی سلامتی گفته میشود، اما در صحنهی پایانی فیلم شخصیت اصلی آن را بهجای وداعی عاشقانه و تلخ و ابدی به زبان میآورد. ↩
John James Audubon: پرندهشناس، طبیعتدوست و نقاش آمریکایی. ↩
سرچشمه
Meinke, P. (2016). The Expert Witness: New and Selected Stories. Tampa: University of Tampa Press.
دیدگاه خوانندگان