فیلیپ کی. دیک: از لیلیپوت تا کهکشان
امیرمحمد شیرازیان
ویراستهی دلبر یزدانپناه
۲۸ خرداد ۱۴۰۴
زمان مطالعه: شش دقیقه
فیلیپ کی. دیک شانزدهم دسامبر ۱۹۲۸ در شیکاگو به دنیا آمد. با او جین هم پا به دنیا گذاشت. دوقلو بودند، اما سرنوشت از همان آغاز با آنها بد تا کرد؛ جین فقط چند هفته عمرش به دنیا بود. خانوادهشان یک جا بند نمیشد؛ از کالیفرنیا به کلرادو رفتند، دوباره برگشتند همان جا. سپس دورروتی از شوهرش ادگار جدا شد و سال ۱۹۳۵ به واشنگتن رفتند. سه سال بعد دوباره برگشتند کالیفرنیا. این آمدوشدها انگار قرار بود روح فیلیپ را برای همیشه آواره نگه دارد، میان واقعیت و خیال.
دوازدهسالگی ــ لحظهای سرنوشتساز ــ از راه رسید. گویی دستی از غیب آمد و او را بهسوی دنیای علمیتخیلی فراخواند. در سیزدهسالگی با خلق نخستین رمانش بازگشت به لیلیپوت جهانی را در کلماتش آفرید که انگار از دل رؤیاهایش سر برآورده بود. داستانهای کوتاه او نیز در روزنامههای محلی به چاپ میرسیدند و نوید ظهور آفرینندهای بزرگ را میدادند.
عشقش به موسیقی کلاسیک پنجرهای سحرآمیز بهسوی عوالم دیگر بود و او را در سالهای دبیرستان به کار در فروشگاه موسیقی کشاند. آثار بتهوون و واگنر انگار آواهایی از کهکشانهای ناشناخته بودند که در ذهنش طنینانداز میشدند و بذر داستانهایی عجیب را میکاشتند.
اما زندگی همیشه با او اینچنین مهربان نبود؛ ترسها و هراسهایش چنان او را در بر گرفتند که بیشتر سال آخر دبیرستان را در خانه سپری کرد با معلمی خصوصی و جلسات رواندرمانیای که تلاشی بودند برای گشودن رازهای پنهان ذهنش.
سال ۱۹۴۷ هنگامی که به دانشگاه کالیفرنیا در بِرِکلی رفت گمانش این بود که در دریای دانش و یادگیری غوطهور خواهد شد، اما سرنوشت این بار هم سرِ ناسازگاری داشت و او پس از دو ماه بهخاطر سر باز زدن از شرکت در یگان آموزش افسران ذخیره از دانشگاه کناره گرفت. بااینحال محیط بِرِکلی به روح او نقب زده بود و از همصحبتی با روشنفکران و آرمانخواهان و کسانی که زندگی کولیوار داشتند لذت میبرد. آثار بزرگانی مانند جان دوس پاسوس، ریچارد رایت، تئودور درایزر و ارنست همینگوی را میخواند. با غور کردن در آثار گوستاو فلوبر و جیمز جویس روایتگری را یاد گرفت و از آثار همینگوی گفتوگونویسی موجز و پویا را.
شرکت در کارگاه نویسندگی آنتونی بوچر، ویراستار نامدار مجلهی فانتزی و علمیتخیلی، جرقهای دیگر در زندگی فیلیپ بود؛ بوچر اکتبر ۱۹۵۱ داستان کوتاه روگ را از او خرید و فیلیپ دریافت که زمان آن فرارسیده تا کار خودش را رها کند و تماموقت به نویسندگی بپردازد. علمیتخیلی برایش آسمانی بیکران بود، پهنهای که هیچ فکر و مضمونی در آن محدود نمیشد. تا سال ۱۹۵۴ بیش از شصت داستانکوتاه در مجلههای این ژانر به چاپ رساند.
اولین رمانش، بختآزمایی خورشیدی، سال ۱۹۵۵ منتشر شد؛ اثری پُرپیچوخم و سرشار از دسیسه که انگار نقشهای از اعماق ذهن آشوبناک او بود. در دههی پنجاه رمانهایی مثل جهانی که جونز ساخت (۱۹۵۶)، عروسکهای کیهانی (۱۹۵۷)، زمان بیسروسامان (۱۹۵۹) و چند رمان دیگر را به رشتهی تحریر درآورد. اما هنگامی که بازار علمیتخیلی سر به افول گذاشت فیلیپ رو آورد به نگارش رمانهای جریان اصلی، آثاری که در آن زمان ناشران از پذیرششان سر باز زدند. گرچه بعدها معلوم شد که گنج پنهان بودهاند. یکی از این آثار اعترافنامهی استاد چرندیات است که سال ۱۹۷۵ به چاپ رسید.
زندگی شخصیاش نیز در این سالها پُرتلاطم بود. سال ۱۹۴۸ با ژانت مارلین ازدواج کرد، اما دو ماه بیشتر زندگی نکردند و طلاق گرفتند. سال ۱۹۵۸ از بِرِکلی همراه همسر دومش کِلئو آپوستِلیدِس به پوینت رِیْس کوچید. آنجا دل به اَن روبنشتاین بست، از کِلئو جدا شد و باری دیگر ازدواج کرد. چند سال بعد از اَن روبنشتاین هم جدا شد و سال ۱۹۶۶ با نانسی هَکِت ازدواج کرد، اما تمام ازدواجهایش با مشکل همراه بودند.
دههی شصت دههی شکوفاییاش بود. رمان ساکن برج بلند (۱۹۶۲) جایزهی هوگو را برایش به ارمغان آورد، اما جیبش همچنان انتظار پول میکشید. نمیتوانست در سال بیش از دوازده هزار دلار درآمد داشته باشد. با سرعتی حیرتانگیز مینوشت تا نیازهای خانوادهاش را برطرف کند؛ شاهکارهایی همچون سه زخمنشان پالمِر اِلدریچ (۱۹۶۵)، دکتر بلادمانی (۱۹۶۵) و آیا آدموارهها رؤیای گوسفند الکتریکی میبینند؟ (۱۹۶۸) مال همین دههاند.
در این سالها واقعیت برای او مانند آیینهای شکسته هر لحظه نمایانگر چیزی دیگر بود. یکی از روزهای سال ۱۹۶۳ به آسمان که نگاه کرد صورتی عظیم دید که چشمانش نه مردمکِ گِرد که عمودی داشتند و دندانهایش از جنس فولاد بودند. سه زخمنشان… از دل همین اتفاق زاده شده بود. اندکی پس از آن به کلیسای اسقفی پیوست و با این کار در پی لنگری برای آرامش در این اقیانوس پُرآشوب بود.
دههی هفتاد اما گردابی تاریک بود و او را در خود فروبرد. از نانسی هم طلاق گرفت. سال ۱۹۷۱ به خانهاش دستبرد زدند؛ شاید کار مأموران افبیآی بود یا شاید گروههای افراطی! افبیآی حتی میگفت خودِ فیلیپ این کار را کرده! فیلیپ در مواد مخدر غرق شده بود، خانهاش محفل معتادان شده بود. پس از تلاشی ناکام برای خودکشی، در ونکوور در مرکز بازپروری به جستوجوی رهایی پرداخت و سال ۱۹۷۲ به کالیفرنیای جنوبی کوچید. آنجا با تسا باسبی، همسر پنجمش، آشنا شد و قلمش بار دیگر جان گرفت. هرچند سال ۱۹۷۶ از او هم جدا شد و این آخرین ازدواجش بود.
سال ۱۹۷۷ پویشگر تاریکی را نگاشت که روایتی تلخ و سوزناک از روزهای سیاه زندگیاش است که نمیتوان گفت علمیتخیلی است، بلکه داستانی تکاندهنده دربارهی مواد مخدر است و تأثیرات ویرانگر آن بر ذهن و جامعه. در واقع انگار خودزندگینامهی فیلیپ است و بازتاب تجربههای شخصی او با مواد مخدر، بهویژه آمفتامینها، و زندگیاش در میان افراد معتاد در دههی ۱۹۷۰.
در مارس ۱۹۷۴ آنطور که خودش گفته بود انگار نیرویی از فراسوی هستی ذهنش را تسخیر کرد. آن نیرو در نظرش هوشی منطقی و متعالی، هوشی خداگونه بود. حتی میگفت: «تا پیش از آن در جنون بودم و پس از آن ناگاه سرِ عقل آمدم.» همین تجربه الهامبخش سهگانهی والیس بود که شامل والیس (۱۹۸۱)، هجوم الهی (۱۹۸۱)، و تناسخ تیموتی آرچر (۱۹۸۲) میشود.
فوریهی ۱۹۸۲ سکته کرد و دوم مارس ۱۹۸۲ از دنیا رفت و کنار خواهرش جین در کلرادو آرام گرفت. او از فروپاشیهای روانی و خودکشیها جان به در برد تا در هر سطر از آثارش جهانی نو بیافریند و ما را به سفری بیپایان در کهکشان تخیلش دعوت کند و اکنون که دیگر نیست نامش بلندتر از همیشه طنینانداز است. مرگ او پایان کارش نبوده و انگار تازه پا به عرصهی وجود گذاشته. رمانهایی که خاک میخوردند حالا چاپ شدهاند. فیلم و تئاتر از قصههایش اقتباس میشوند و هوادارانش هنوز در شگفتی ذهن او غوطهورند. او نویسندهای بود که واقعیت و خیال را در هم آمیخت و جاودانه شد.
سرچشمهها
- Butler, A. M. (2007). Philip K. Dick: Revised and Updated. Harpenden, UK: Pocket Essentials.
- Mackey, D. A. (1988). Philip K. Dick. Boston, MA: Twayne Publishers.
دیدگاه خوانندگان