جمجمه
فیلیپ کی. دیک
ترجمهی امیرمحمد شیرازیان
ویراستهی دلبر یزدانپناه
۲۳ تیر ۱۴۰۵
زمان مطالعه: چهل و سه دقیقه
کانگِر پرسید: «دربارهی چه فرصتی حرف میزنی؟ بگو، مشتاقم بدونم.»
اتاق در سکوت فرورفته بود، همه چشم به کانگِر دوخته بودند که همچنان یونیفُرم خاکیرنگ زندان را به تن داشت.
سخنگو آرام به جلو خم شد. «قبل اینکه بیفتی زندان کاروبار تجارتت رو به پیشرفت بود، البته غیرقانونی بود، ولی سودآور. الان چی؟ هیچی، جز اینکه باید شیش سالْ دیگه هم تو زندان سر کنی.»
کانگِر ابرو در هم کشید.
«یه موقعیت بهخصوصی پیش اومده که واسه این انجمن خیلی مهمه و لازمهی انجامش قابلیتهای خاص توئه. ازاینگذشته از اون موقعیتهاست که ممکنه تو خوشت بیاد. شکارچی بودی دیگه، درست میگم؟ بارها و بارها تله گذاشتی، رفتی لای بوتهها، و تو دل شب منتظر موندی تا صیدت رو به دست بیاری، نه؟ به گمونم شکار کردن به تو حسابی کیف میده، تعقیب کردن، کمین…»
کانگِر آه کشید. لبانش را کجومعوج کرد. گفت: «باشه، بیخیال این حرفها. برو سرِ اصل مطلب. کی رو برات بکُشم؟»
سخنگو لبخند زد و آهسته گفت: «به وقتش اون رو هم میگم.»
اتومبیل آرام متوقف شد. شب بود، هیچ چراغی نبود که روشنای خیابان باشد. کانگِر نگاهی به بیرون انداخت. «کجاییم؟ اینجا کجاست دیگه؟»
محافظ فشاری به بازوی او آورد. «راه بیفت. از این در برو بیرون.»
کانگِر پا گذاشت بر پیادهروی نمناک. محافظ پشتسرش سریع بیرون آمد، پشتبندشان سخنگو. کانگِر نفس عمیقی کشید و هوای سرد را فروداد. نمای مبهم ساختمان پیشِ رویشان را برانداز کرد.
پلک تنگاند. «میدونم اینجا کجاست. قبلاً دیدهمش.» اندکاندک چشمانش به تاریکی خو گرفتند. یکباره متوجه ماجرا شد. «اینجا…»
سخنگو گفت: «آره، کلیسای اوله.» بهسمت پلهها قدم برداشت. «منتظرمونن.»
«منتظر ما؟ اینجا؟»
سخنگو از پلهها بالا رفت. «آره. خودت میدونی ما اجازهی ورود به هیچ کلیسایی رو نداریم، مخصوصاً با تفنگ!» درنگید. دو سرباز مسلح یکی آنسوی پله یکی اینسوی پله به دید آمدند.
سخنگو رو کرد به آنها. «همهچیز مرتبه؟» سری تکان دادند. درِ کلیسا باز بود. کانگِر چشمش خورد به سربازهای دیگر که داخل ایستاده بودند، سربازان جوان، چشمدرشت، خیره به تصاویر و شمایل مقدس.
گفت: «که اینطور.»
سخنگو گفت: «لازم بود. خودت که میدونی تو گذشته رابطهمون با کلیسای اول تأسفبار بود.»
«با این کار رابطهتون درست نمیشه.»
«اما بهش میارزه. حالا میبینی.»
از راهرو گذشتند و وارد تالار اصلی شدند، همان جا که شمایل محراب و میزهای نیایش قرار داشتند. سخنگو با همراهانش از کنار محراب که رد میشد نگاهی گذرا به آن انداخت. فشاری به دری کوچک و فرعی داد و گشودش، به کانگِر هم اشاره کرد که بیاید.
«برو تو. باید دست بجنبونیم. الآنه که آدمهای معتقد از راه برسن.»
کانگِر وارد شد، پلک بر هم میزد. پا در اتاقی کوچک گذاشته بودند، سقفش کوتاه، دیوارههایش چوبین و سیاهرنگ و قدیمی. بوی خاکستر و ادویهی سوخته میآمد. پرسید: «بوی چی میآد؟»
سخنگو پاسخ داد: «نمیدونم. از بخوردانهای دیواری میآد.» با بیقراری رفت آنسرِ تالار. «طبق اطلاعاتی که رسیده دستمون اینجا قایمش کردهن، کنار این…»
کانگِر تالار را نگاهی کرد. کتابها و برگهها، نمادها و شمایل مقدس به چشمش خوردند. لرزشی خفیف و عجیب سراپایش را فراگرفت.
«کاری که قراره براتون بکنم با اعضای کلیسا در ارتباطه؟ اگه در ارتباطه…»
سخنگو برگشت، حیرتزده. «یعنی ممکنه تو به بنیانگذار اعتقاد داشته باشی؟ توِ شکارچی، تویی که دستت به خون…»
«نه، مسلماً نه. تموم موعظههایی که دربارهی تسلیم مرگ شدن میکنن، حرفهایی که دربارهی خشونتپرهیزی…»
«خب پس چی میگی؟»
کانگِر شانه بالا انداخت. «به من یاد دادهن که خودم رو قاتی ماجراهای این شکلی نکنم. تواناییهای عجیبی دارن. تو هم نمیتونی باهاشون منطقی برخورد کنی.»
سخنگو متفکرانه کانگِر را برانداز کرد. «اشتباه فکر میکنی. ما کاری به کار اونها نداریم اصلاً. تازه به این هم پی بردهیم که کشتنشون فقط باعث میشه تعدادشون زیادتر بشه.»
«خب چرا اومدهیم اینجا؟ بریم.»
«نه. بهخاطر چیز مهمی اومدهیم، چیزی که واسه شناسایی طرف لازمش داری. بی اون نمیتونی یارو رو پیدا کنی.» لبخندی بر چهرهی سخنگو نقش بست. «نمیخوایم آدم اشتباهی رو بکُشی. این مهمه برامون.»
کانگِر گفت: «اشتباه تو کارم نیست.» نفسی عمیق کشید. «ببین، سخنگو…»
«کارمون کار عادیای نیست. ببین، آدمی که میری دنبالش، همونی که ما میخوایم پیداش کنی، فقط و فقط با بعضی از چیزهایی که اینجان میشه فهمید کیه. تنها سرنخهامون، تنها راه شناختنش همینهان. بدون اینها…»
«چیان؟»
قدم به طرف سخنگو برداشت.
سخنگو رفت آنطرفتر. قسمتی از دیوارهی چوبین کشویی بود، کنارش زد، سوراخی مربعیشکل پدیدار شد. گفت: «اینجا رو ببین.»
کانگِر چندک زد، به داخل سوراخ خیره شد. ابرو در هم کشید. «جمجمه و استخونبندی!»
«مردی که میری دنبالش دو قرن پیش مُرده. تنها چیزیهایی که ازش موندهن این جمجمه و استخونبندیه. تنها سرنخهایی که برای پیدا کردنش داری همینهان.»
زمانی دراز کانگِر لب به کلام نگشود. به استخوانها خیره شده بود که در دلِ دیوار راحت به دید نمیآمدند. آخر چهگونه میشد مردی را کشت که دو قرن پیش مُرده بود؟ آخر چهگونه او را مییافت و میکشتش؟
کانگِر شکارچی بود و هر طور و هر جا که دلش میخواست زندگی کرده بود. پیشتر خودش را با خریدوفروش سرپا نگه میداشت؛ از ایالتها با فضاپیمای شخصیاش خز و پوست میآورد، پنهان و شتابان از خطوط گمرک دوروبر زمین میگذشت.
در دل کوههای عظیم ماه شکار کرده بود. شهرهای متروک مریخی را در پی شکار گشته بود. مکانهای بسیاری را کاویده…
سخنگو گفت: «آهای سرباز، اینها رو بردار و با خودت ببر دمِ اتومبیل. حواست باشه گمشون نکنی.»
سرباز به طرف گنجه رفت، چمباتمه نشست، محتاطانه دستش را داخل برد.
سخنگو آرام خطاب به کانگِر حرفش را ادامه داد: «امیدوارم دیگه الآن وفاداریت رو به ما نشون بدی. همیشه راهی واسه شهروندها وجود داره که اعادهی حیثیت کنن و ازخودگذشتگیشون رو به جامعهشون نشون بدن. به نظرم این فرصتْ خیلی خوبه واسه تو. بعید میدونم از این بهتر گیرت بیاد. مسلماً پاداش درستوحسابیای هم در ازای تلاشت میگیری.»
هر دو به هم نگاه کردند: کانگِر، نزار و ژولیده؛ سخنگو، یونیفُرمپوشیده و تمیز و آراسته.
کانگِر گفت: «متوجه منظورت میشم، یعنی متوجه اینکه فرصت خوبی نصیبم شده. ولی آخه چهجور یه مردی رو که دو قرن پیش مُرده…»
سخنگو گفت: «بعداً برات توضیح میدم. الآن باید دست بجنبونیم.»
سرباز استخوانها را در میان پارچهای پوشانده و با حواس جمع در بغل گرفته و بیرون زده بود. سخنگو به سمت در رفت. «بیا بریم. همین الآنش هم خبردار شدهن که دزدکی وارد اینجا شدهیم. دیگه نزدیکه برسن.»
از پلههای نمور پایین رفتند و به سوی اتومبیل شتافتند. دمی بعد راننده اتومبیل را به هوا برد و فراز سقف خانهها مشغول رانندگی شد.
سخنگو در صندلیاش جا خوش کرد.
گفت: «اولین کلیسا گذشتهی عجیبی داره. به گمونم خودت میدونی، اما دوست دارم دربارهی چند جاش که به درد ما میخوره صحبت کنم.
«جنبش تو قرنِ بیستم طیِ یکی از جنگهای دورهای شروع شد. سریع هم جون گرفت، آبشخورش کجا بود؟ همه حس میکردن همه چیز بیهودهست، به این رسیده بودن که هر جنگی آبستن جنگ بزرگتریه و هیچ نقطهی پایانی نداره. جنبش جواب سادهای واسه این مسئله رو کرد: بدون آمادگی نظامی، یعنی بدون سلاح، هیچ جنگی درنمیگیره. بدون دستگاهها و فنسالاری پیچیدهی علمی هیچ سلاحی به وجود نمیآد.
«موعظهی جنبش این بود که با برنامهریزی برای جنگ جلوش رو نمیشه گرفت. میگفتن آدمها با اتکا به دستگاهها و دانششون دارن خودشون رو به ورطهی نابودی میکشن، که دیگه مهارشون نمیتونیم بکنیم، که دارن ما رو تو چاه جنگهای بزرگ و بزرگتر میندازن. راه میافتادن و داد میزدن که مرگ بر جامعه، مرگ بر کارخونهها و دانش! اگه چند تا جنگ دیگه دربگیره هیچی از دنیا نمیمونه.
«بنیانگذار آدم گمنامی بود، اهل یه شهر کوچیک تو ایالتهای غرب میانهی آمریکا. حتی اسمش رو نمیدونیم. تنها چیزی که میدونیم اینه که یه روز سروکلهش پیدا شد و دربارهی خشونتپرهیزی و عدمِ مقاومت عقیدهش رو بیان کرد. حرفش این بود که نجنگین، مالیاتی بابت اسلحه ندین، تحقیق نکنین جز برای دارو و درمان. زندگیتون رو آروم پیش ببرین، به باغتون برسین، درگیر مسائل جامعه نشین، سرتون به کارِ خودتون باشه. آفتابی نشین جایی، ناشناس بمونین، فقیر باشین. بیشتر داراییتون رو بدین بره، از شهر برین. کموبیش اینها حرفهایی بودن که مردم از موعظههاش برداشت کردن.»
اتومبیل شتابان پایین آمد و روی پشتبامی نشست.
«بنیانگذار این عقیده رو بیان کرد، یا میشه گفت درونمایهش رو. اینکه دیگه پیروانش چهقدر بهش اضافه کردن معلوم نیست. البته که مأمورهای محلی همون موقع دستگیرش کردن. ظاهراً مجاب شده بودن که حرفهای طرف جدیان؛ هیچوقت آزاد نشد. کشتنش و بدنش رو هم مخفیانه خاک کردن. در ظاهر کارِ این فرقه به پایان رسیده بود.»
لبخندی زد و ادامه داد: «متأسفانه بعضی از پیروانش خبر دادن که اون رو بعدِ مرگش دیدهن. شایعه شد که بنیانگذار به مرگ غلبه کرده و آدم مقدسیه. شایعه ریشه دووند و بزرگ شد. امروز هم میبینی با چی داریم دستوپنجه نرم میکنیم، با اولین کلیسا که سدِ راهِ تموم پیشرفتهای جامعه میشه، داره نابودش میکنه، بذرِ هرجومرج رو همه جا میپاشه…»
کانگِر پرسید: «خب جنگ چی؟ اونها چی شدن؟»
«جنگ؟ خب، دیگه جنگی به پا نشد. باید اعتراف کرد که وقتی تو مقیاس وسیع خشونتپرهیزی رو به کار میبندی نتیجهی مستقیمش میشه حذفِ جنگ. اما امروز میتونیم به جنگ یه جور دیگه و واقعبینانه نگاه کنیم. چیش اینقدر وحشتناک بود؟ جنگ یه اهمیت گزینشی بزرگ داشت که قشنگ با آموزههای داروین و مِندل و بقیه جور درمیاومد. با نبودش تعداد زیادی آدم بهدردنخور، بیعرضه، نافرهیخته، بیبهره از سواد و هوش همینطوری واسه خودشون رشد میکنن و زیاد میشن. کارِ جنگ این بود که تعدادشون رو کم کنه؛ مثل طوفان و زمینلرزه و خشکسالی، جنگ هم یه راه طبیعی برای حذفیدن چیزهای ناجور بود.
«بدون جنگ قشر سطح پایین جامعه عین قارچ رشد کردهن. اینها همون چند تا تحصیلکرده رو هم میترسونن، افرادی که دانش علمی دارن و فرهیختهن و شایستهی هدایت جامعه. هیچ ارزشی برای علم و جامعهی علمی و خردورز قائل نیستن. این جنبش پیِ کمک و حمایت از این آدمهای پَسته. فقط وقتی که دانشمندها امور رو درست دست بگیرن میشه…»
نگاهی به ساعتش کرد و با لگد درِ اتومبیل را گشود. «بقیهش رو تو راه بهت میگم.»
از پشتبام تاریک گذشتند.
«شکی نیست که الآن میدونی اون استخونها مالِ کیان و ما پیِ کی میگردیم. این بنیانگذارِ اهلِ غربِ میانه، این آدمِ نادون، دو قرنه که مُرده. بدبختی اینه که مأمورهای محلی اون زمان خیلی دیر جنبیدن. گذاشتن حرفش رو بزنه و پیامش رو به گوش همه برسونه. گذاشتن موعظه کنه و فرقهش رو راه بندازه. وقتی هم یه چیز این شکلی راه میافته دیگه نمیشه جلوش رو گرفت.
«ولی چی میشد اگه قبل موعظه کردن مُرده بود؟ چی میشد اگه عقایدش رو بیان نکرده بود؟ تا جایی که خبر داریم خیلی زمان نبرد تا این حرفها رو بزنه. میگن که فقط یه بار حرف زد، فقط یه بار. بعدش مأمورها اومدن و با خودشون بردنش. هیچ مقاومتی نکرد؛ اتفاقِ کوچیکی بود.»
رو کرد به کانگِر. «کوچیک بود، اما امروز داریم تاوانش رو پس میدیم.»
واردِ ساختمان شدند. سربازها پیش از آمدنِ آنها دست به کار شده و استخوانها را روی میزی گذاشته و گِرداگِردش ایستاده بودند، چهرههای جوانشان هیجانآلود.
کانگِر رفت طرف میز و سربازها را کنار زد. خم شد، چشم دوخت به استخوانها. زمزمهوار گفت: «بنیانگذار… پس باقیموندههاش اینهان. کلیسا اینها رو دو قرنه که مخفی کرده.»
سخنگو گفت: «دقیقاً. ولی الآن تو مشتِ مان. بیا با من بریم.»
به سوی دری رفتند. سخنگو گشودش. کارشناسان سر بلند کردند. کانگِر چشمش خورد به دستگاههایی چرخان و غژغژکنان و سپس میزها و قَرعها. وسط اتاق محفظهای درخشان و بلورین قرار داشت.
سخنگو یک تفنگ اِسلِم به کانگِر داد. «چیزی که مهمه یادت بمونه اینه که جمجمه رو باید صحیحوسالم برگردونی که تطبیقش بدیم و به عنوان مدرک نگهش داریم. سینه رو نشونه بگیر.»
کانگِر تفنگ را سبکسنگین کرد. گفت: «حسوحال خوبی داره. میشناسم این تفنگ رو… یعنی، قبلاً دیدهم، اما هیچوقت استفاده نکرده بودم.»
سخنگو سری تکان داد. «شیوهی استفاده از تفنگ و محفظه رو بهت یاد میدن. تموم اطلاعاتی رو هم که از اون زمان و مکان داریم بهت میدن. مکان دقیق یه جاییه به اسم دشت هادسِن، زمانش هم تقریباً سال ۱۹۶۰ میشه، تو یه دهکوره بیرون شهر دنورِ ایالتِ کلرادو. یادت نره که تنها چیزی که واسه شناسایی تو چنته داری جمجمهست. دندونهای جلوییش حالتِ خاصی دارن، پیداست، بهخصوص دندون پیش سمت چپ…»
کانگِر چندان توجه نمیکرد به حرفهای او. نگاهش به آن دو مرد سفیدپوش بود که با دقت جمجمه را در کیسهای پلاستیکی میپیچیدند. کیسه را گره زدند و بردند داخل محفظهی بلورین. کانگِر پرسید: «اگه اشتباه کنم چی؟»
«بری سراغ یه آدم دیگه؟ خب بعدش برو اصل کاری رو پیدا کن. تا وقتی که دستت به بنیانگذار نرسیده برنگرد و اینکه نمیتونی صبر کنی تا سخنرانیش شروع بشه. اصلاً نباید بذاریم این کار رو بکنه! باید دست پیش بگیری. از فرصت استفاده کنی و به محض اینکه فهمیدی پیداش کردهای ماشه رو بچکونی. با یه آدم عجیب روبهرو میشی، یکی که اون دوروبرها احتمالاً غریبهست. ظاهراً کسی نمیشناختدش.»
کانگِر بیاشتیاق گوش میداد.
سخنگو پرسید: «همه این حرفها یادت میمونن دیگه، آره؟»
کانگِر گفت: «آره، فکر کنم.» واردِ محفظهی بلورین شد و نشست، دستانش را گذاشت روی فرمان.
سخنگو گفت: «موفق باشی. منتظریم که نتیجهی کار رو ببینیم. شک و شبههی فلسفیای هست که آیا اصلاً میشه گذشته رو تغییر داد یا نه. با این کار یه بار واسه همیشه به جواب این سؤال میرسیم.»
کانگِر کنترلگرهای محفظه را لمسید.
سخنگو گفت: «این رو هم بگم که از محفظه واسه چیزهایی که مربوط به کارِت نیست استفاده نکن. ما همه چیز رو از اینجا زیر نظر داریم. اگه بخوایم برش گردونیم میتونیم. موفق باشی.»
کانگِر هیچ نگفت. درِ محفظه بسته شد. با انگشت فرمان را لمسید و با احتیاط چرخاندش.
هنوز نگاهش به کیسهی پلاستیکی بود که اتاق بیرون محفظه یکباره ناپدید شد.
زمانی دراز هیچچیز به چشم نمیآمد. آنسوی شبکهی بلورین محفظه چیزی نبود که نبود. افکاری درهموبرهم در ذهنِ کانگِر میچرخیدند. آخر چهطور میفهمید آن مرد کیست؟ آخر چهطور پیشاپیش مطمئن میشد که اوست؟ قیافهاش چه شکلی بود؟ نامش چه بود؟ پیش از سخنرانیاش چه رفتاری از خودش نشان داده بود؟ آیا آدمی عادی بود یا غریبهای عجیب؟
کانگِر تفنگ اِسلِم را برداشت و به گونهی خود چسباند. فلزِ تفنگ سرد و صیقلی بود. نشانهگیرش را امتحان کرد. تفنگِ زیبایی بود، از همانها که دلش را میبردند. اگر در صحراهای مریخ چنین تفنگی میداشت، در آن شبهای طولانی، کمینکرده، مچاله و کرخت از فرط سرما، چشمبهراه چیزهایی که در دل تاریکی میجنبیدند…
تفنگ را گذاشت کنار و دادههای سنجشگر محفظه را تنظیم کرد. مِهی که گِرداگِرد محفظه میچرخید اندکاندک متراکم شد و فرونشست. ناگهان اَشکالی دوروبرش به لرزه درآمدند و به جنبوجوش افتادند.
رنگها، صداها، جنبشها از لایهی بلورین گذشتند و به او رسیدند. کنترلگرها را غیرفعال کرد و برخاست.
بر یال کوهی مشرف به شهری کوچک فرود آمده بود. سرِ ظهر بود، هوا باطراوت و آفتابی. چند اتومبیل جادهای را پیمودند. در دوردستها دشتهایی هموار به چشم میآمدند. کانگِر به طرف درِ محفظه رفت و پا بیرون گذاشت. سریع نفسی کشید و هوا را امتحان کرد. دوباره به محفظه بازگشت.
روبهروی آینهی سرِ طاقچه ایستاد و صورتش را برانداز کرد. ریشش را مورچهپِی کرده بود ــ از پسش برنیامده بودند که بتراشدش ــ موهایش آراسته. لباسی که پوشیده بود مالِ قرنِ بیستم بود. کتی با یقهای عجیب به تن، کفشی از چرمِ حیوانی به پا. در جیبش پولهای آن دوره و زمانه بود و همینش مهم بود. چیزِ دیگری نیاز نداشت.
هیچچیز جز مهارتش، همان زیرکیِ بهخصوصش؛ اما هیچگاه در چنین موقعیتی از آن بهره نبرده بود.
کشِ جاده را گرفت و به سمت شهر راه افتاد.
توجهش اول از همه جلب روزنامههای دکهها شد. پنجِ آوریلِ ۱۹۶۱. چندان دور نیفتاده بود. دوروبرش را پایید. پمپِ بنزین، تعمیرگاه، ارزانکده، چند مسافرخانه. آنسرِ خیابان خواربارفروشی و چند ساختمان دولتی.
چند دقیقه بعد از پلههای کتابخانهی کوچک و عمومی بالا رفت. از درهایش گذشت و پا در فضای گرم و مطبوع گذاشت.
کتابخانهدار که زنی خندهرو بود نگاهش کرد و گفت: «ظهر بهخیر.»
کانگِر لبخند زد، چیزی نگفت، زیرا دلش قرص نبود که کلماتش درستاند یا نه؛ ممکن بود لهجهدار و عجیب باشند. رفت و پشت میزی نشست. پیشِ رویَش کپهای مجله بود. دمی چند ورقشان زد. دوباره پا شد. به سمت قفسهی عریض سینهی دیوار رفت. حالا قلبش سر به سینه میکوفت.
روزنامهها… روزنامههای هفتههای گذشته. دستهای از آنها را برداشت و رفت سرِ میز. مشغول ورق زدن شد. چاپ عجیبوغریبی داشتند؛ حروفْ نامأنوس؛ بعضی از کلمات به چشمش ناآشنا.
این دسته را گذاشت کنار و رفت دوباره روزنامه بیاورد. سرانجام آنچه را میخواست پیدا کرد. روزنامهی رسمی چِریوود را برد سرِ میز و صفحهی اولش را آورد. آنچه را دنبالش بود یافت:
زندانی خود را حلقآویز کرد
مردی ناشناس که به اتهام سندیکالیسم مجرمانه در بازداشتگاه کلانتری شهرستان نگهداری میشد، بامداد امروز مُرده پیدایَش…
خبر را تمام کرد. مبهم بود و چیز زیادی عایدش نشد. بیشتر از اینها اطلاعات میخواست. روزنامه را به قفسه برگرداند و پس از دمی تأمل رفت به سوی کتابخانهدار.
پرسید: «بیشتر. روزنامههای بیشتر. قدیمیتر؟»
زن ابرو در هم کشید. «چند وقت قبل؟ کدوم روزنامه رو میخوای؟»
«مالِ ماههای قبل، و… قبلترش.»
«روزنامهی رسمی؟ فقط همین رو داریم. چی میخواستی؟ دنبال چی میگردی؟ شاید بتونم کمکت کنم.»
کانگِر کلام نکرد.
زن عینکش را که از چشم برمیداشت گفت: «شاید بتونی شمارههای قدیمیتر رو تو دفترِ مرکزیِ روزنامهی رسمی پیدا کنی. چرا نمیری اونجا؟ اگه به من میگفتی واسه چی میخوای، شاید میتونستم کمکت…»
کانگِر از آنجا رفت.
دفتر مرکزی روزنامه در کوچهای فرعی بود. پیادهرو خراب بود و تَرَکتَرَک. وارد شد. بخاریای گوشهی دفتر کوچک روشن بود. مردی چهارشانه برخاست و آرامآرام به سمت پیشخان آمد.
گفت: «بفرما، قربان، چهطور میتونم کمکت کنم؟»
«روزنامههای قدیمی. یه ماه پیش، یا بیشتر.»
«که بخری؟ میخوای بخری؟»
«آره.» کمی از پولهایش را به طرفِ او گرفت.
مرد خیرهخیره نگاه میکرد. گفت: «حتماً، حتماً. یه لحظه صبر کن.» تاختی از آنجا بیرون رفت. با کلی روزنامه زیرِ بغلش برگشت، تلو میخورد از سنگینیشان، صورتش سرخ. نفسگرفته گفت: «بفرما، این هم یه تعداد روزنامه. هرچی پیدا کردم برات آوردم. مالِ کلِ سالَن. اگه بیشتر میخوای…»
کانگِر روزنامهها را با خودش برد بیرون. کنارِ جاده نشست و مشغولِ بررسیشان شد.
آنچه پیاش میگشت مالِ چهار ماه پیش یعنی دسامبر بود. خبری کماهمیت و کوتاه، آنقدر کوتاه که کم مانده بود از چشمش پنهان بماند. دستانش میلرزیدند خبر را که میخواند و هر از گاهی برای فهمیدن معنای برخی واژههای قدیمی به فرهنگ لغت کوچکش نگاه میکرد.
بهدلیل تظاهرات غیرمجاز
مرد دستگیر شد
به گفتهی کلانتر داف مأموران ویژهی کلانتری شهرستان مردی ناشناس را که حاضر به گفتن نامش نشد در کوپر کِریک دستگیر کردند. طبقِ گزارشها این مرد به تازگی در این منطقه دیده شده و مدتها زیر نظر بوده. از این گذشته…
کوپر کِریک. دسامبرِ ۱۹۶۰. قلبش تند میزد. همین را میخواست بداند. پا شد، خودش را تکاند، پا بر زمین سرد کوبید. خورشید پهنهی آسمان را درنوردیده و به سرِ تپهها رسیده بود. لبخند زد. حالا به زمان و مکانی که میخواست دست یافته بود. فقط لازم بود که به گذشته برگردد، احتمالاً به ماه نوامبر، به کوپر کِریک…
راه افتاد و از بخش مرکزی شهر گذشت، از کتابخانه، از خواربارفروشی هم. کار سختی نبود، قسمت سختش تمام شده بود. فقط کافی بود برود آنجا، اتاقی کرایه کند، چشمبهراه بنشیند تا سروکلهی مرد پیدا شود.
پیچ خیابان را پشتسر گذاشت. زنی از دری بیرون میآمد، دستش پُر از وسیله. کانگِر کنار ایستاد تا او بگذرد. زن نگاهی به او انداخت. یکباره رنگ از رُخش پرید. خیرهخیره با دهانِ باز کانگِر را مینگریست.
کانگِر تندی راه افتاد. برگشت و پشتش را پایید. چه مرگش بود این زن؟ همچنان داشت کانگِر را مینگریست، وسایلش نقش بر زمین شده بودند. کانگِر پا تند کرد. پیچی دیگر را هم پشتسر گذاشت و وارد خیابانی فرعی شد. تا برگشت و پشتش را نگاه کرد دید زن ابتدای خیابان است و پیِ او افتاده. مردی به زن پیوست و دوتایی دویدند بهسمت کانگِر.
از دستشان فرار کرد و از شهر بیرون زد، شلنگانداز. راهش را کشید و به طرف تپههای حاشیهی شهر رفت. به محفظه که رسید درنگید. یعنی مشکل کجا بود؟ ظاهرش ایرادی داشت؟ لباسهایش طوری بودند؟
به فکر فرورفت. سپس هنگامی که خورشید غروب کرد وارد محفظه شد. نشست پشتِ فرمان. دمی صبر کرد، دستانش را آرام روی کنترلگر گذاشت. فرمان را دقیقاً طبق دادهها اندکی چرخاند.
پیرامونش در مِهی خاکستری فرورفت.
اما چندان طولانی نبود این بار.
مرد موشکافانه او را نگریست. گفت: «بهتره بیای داخل. بیرون سرده.»
«ممنون.»
کانگِر با سپاسگزاری از درِ باز وارد اتاق نشیمن شد. بخاری نفتی گوشهی مهمانخانه گرمایی مطبوع به فضایش بخشیده بود. زنی چاق و بدقواره، لباسش گُلدار، از آشپزخانه بیرون آمد. همراه با مرد کانگِر را دقیق نگریستند.
زن گفت: «اتاق خوبی بهت میدیم. راستی اپِلتِن هستم. بخاری هم داره. این موقعِ سال لازمه.»
کانگِر سری تکان داد و اطرافش را نگاه کرد. «بله.»
«میل داری با ما غذا بخوری؟»
«چی؟»
مرد ابرو در هم کشید. «میل داری با ما غذا بخوری؟ خارجی که نیستی، قربان؟»
لبخند زد. «نه. تو همین کشور به دنیا اومدهم. البته تو قسمتهای غربیترش.»
«کالیفرنیا؟»
تأمل کرد. «نه، اورِگِن.»
خانم اپِلتِن پرسید: «اونطرفها چهطوریه؟ شنیدهم میگن خیلی سرسبزه و پُرِ درخته. اینجا خیلی خشکوخالیه. من خودم اهل شیکاگوام.»
مرد به او گفت: «اون که میشه غرب میانه. تو خارجی نیستی.»
کانگِر گفت: «اورِگِن هم خارج نیست. بخشی از ایالاتِ متحدهست.»
مرد بیاعتنا سری تکان داد. نگاهش را به لباسهای کانگِر دوخته بود. گفت: «کتوشلوارِ عجیبی پوشیدهای، قربان. از کجا خریدهای؟»
کانگِر ماند چه بگوید. مضطربانه این پا و آن پا کرد. گفت: «کتوشلوار قشنگیه. شاید بهتره برم یه جای دیگه اگه نمیخواین اینجا بمونم.»
هر دو دست بلند کردند که یعنی نه. زن به او لبخند زد. «فقط باید حواسمون به اون کمونیستها باشه. میدونی، دولت یهسره بهمون هشدار میده بابتشون.»
کانگِر مبهوت مانده بود. «کمونیستها؟»
«دولت میگه همه جا هستن. ما هم باید هر چیز غیرعادی یا عجیبی رو که میبینیم گزارش بدیم، هر کسی رو که رفتارش عادی نیست.»
«یکی مثلِ من؟»
مرد و زن شرمسار شدند. مرد گفت: «خب به نظر من به قیافهت نمیخوره کمونیست باشی، اما ما باید مراقب باشیم. تو روزنامهی تریبیون نوشتهن…»
کانگِر چندان گوشش به او نبود. کارش از آن چیزی که فکر میکرد آسانتر بود. روشن بود که تا بنیانگذار پیدایَش شود او میشناسدش. این آدمهایی که به هر چیز متفاوتی مشکوک بودند، ماجرای بنیانگذار را همه جا پخش میکردند و به گوش همدیگر میرساندند. تنها کاری که باید میکرد این بود که کمین کند و خوب گوش بگیرد، مثلاً در خواربارفروشی یا همین جا، در مهمانخانهی شبانهروزی خانم اپِلتِن.
کانگِر پرسید: «میشه اتاقم رو ببینم؟»
خانم اپِلتِن پاسخ داد: «حتماً.» به طرف پلهها رفت. «باعثِ افتخارمه که نشونت بدم.»
از پلهها بالا رفتند. طبقهی بالا سردتر از پایین بود، اما نه به سردی بیرون، نه به سردی شبهای بیابانهای مریخ. همین باعث میشد سپاسگزار باشد.
آرامآرام در فروشگاه راه میرفت و به قوطیهای سبزیجات و بستهبندیهای تروتمیز و مرتب ماهی و گوشت منجمد نگاه میکرد که در یخچال پیشخانیِ دراز و روباز چیده شده بودند.
اِد دِیویس بهسمتش آمد و پرسید: «کمکی از دستم برمیآد؟» آخر این غریبه لباسش کمی غیرعادی بود و ریش داشت! اِد بیاختیار خندهاش گرفت.
غریبه با صدایی عجیب گفت: «نه. همینطوری دارم میگردم.»
اِد گفت: «چشم.» راهش را کشید و رفت پشتِ پیشخان. خانم هَکِت با چرخدستیاش آمد.
صورتی کشیده داشت. زیرلبی گفت: «این کیه؟» سر برگرداند، پرّههای بینیاش تکان میخوردند، انگار بو میکشید. «قبلاً ندیده بودمش.»
«نمیدونم.»
«عجیبغریبه سروشکلش. چرا ریش داره؟ هیشکی ریش نمیذاره. به گمونم ریگی به کفششه.»
«شاید دوست داره ریش بذاره. من خودم یه عمو داشتم که…»
خانمِ هَکِت ماتش برد. «وایسا. این همون… اسمش چی بود؟ آهان، همون کمونیسته نیست؟ همون پیرمرده. ریش نداشت اون یارو؟ مارکس. مارکس ریش داشت.»
اِد خندهاش گرفت. «این کارل مارکس نیست. یه بار عکس رو دیده بودم.»
خانمِ هَکِت به او زل زده بود. «عکسش رو دیده بودی؟»
رنگبهرنگ شد. «آره خب. چه اشکالی داره؟»
خانمِ هَکِت گفت: «خیلی دوست دارم بیشتر دربارهش بدونم. به نظرم باید بیشتر دربارهش بدونیم، به صلاحمونه.»
«رفیق، سلام! سوار میشی؟»
کانگِر سریع برگشت، دست برد سمتِ کمربندش. آرام گرفت. دو نوجوان، دختر و پسر، بودند. به آنها لبخند زد. «سواری؟ مسلمه.»
سوار اتومبیل شد و در را بست. بیل ویلت پا گذاشت روی گاز و اتومبیل غرشکنان در بزرگراه به راه افتاد.
کانگِر محتاطانه گفت: «ممنونم که سوارم کردین. داشتم پیاده از این شهر به اون شهر میرفتم، اما از چیزی که فکر میکردم طولانیتره.»
لورا هانت پرسید: «کجایی هستی؟» زیبا بود، ظریف و مومشکی، ژاکتی زرد به تن، دامنی آبی به پا.
«اهلِ کوپر کِریک.»
بیل ابرو خماند و گفت: «کوپر کِریک؟ عجیبه. فکر نکنم قبلاً دیده باشمت.»
«چهطور؟ اونجایی هستین؟»
«خودم کوپر کِریکیام. همه کوپر کِریکیها رو میشناسم.»
«من تازه اونجا ساکن شدهم. اورِگِنیام.»
«اورِگِن؟ نمیدونستم مردمِ اورِگِن لهجه دارن.»
«من لهجه دارم؟»
«کلمهها رو عجیب ادا میکنی.»
«یعنی چی؟»
«نمیدونم. درست نمیگم، لورا؟»
لورا با آن دندانهای سفیدش لبخندزنان گفت: «جویدهجویده صحبت میکنی. یه ذره بیشتر حرف بزن. من از لهجهها خوشم میآد.» براندازش کرد. کانگِر احساس کرد قلبش فشرده شده.
«لکنتِ زبون دارم.»
چشمانِ لورا گشاد شدند. «آخ… عذر میخوام.»
اتومبیل نرم پیش میرفت؛ هر دو کنجکاوانه او را نگاه کردند.
کانگِر هم میکوشید راهی بیاید که سؤالهایش را بپرسد و در عین حال عجیب به نظر نیاید. گفت: «به گمونم غریبهها خیلی مسیرشون به کوپر کِریک نمیافته.»
بیل سر تکان داد. «نه، نه خیلی.»
«فکر کنم من اولین نفریام که بعد مدتها میرم اونجا.»
«آره گمونم.»
کانگِر مکثی کرد. سپس گفت: «یکی از دوستهام… یکی از آشناهام یعنی، شاید بیاد اینطرفی. به نظرتون کجا ممکنه…» حرفش را خورد. دوباره ادامه داد: «به نظرتون کسی اونجا پیدا میشه که بشه بهش سپرد اگه فلان کس اومد حتماً به من خبر بده؟ همچین کسی هست اونجا؟»
بیل و لورا دو مات و مبهوت مانده بودند.
«چشمهات رو وا کنی کافیه. کوپر کِریک بزرگ نیست اونقدرها.»
«آره، راست میگی.»
در سکوت پیش میرفتند. کانگِر قدوبالای دخترک را برانداز کرد. شاید او معشوقهی پسرک بود. شاید زن موقتش بود. اصلاً در این زمان ازدواج موقت وجود داشت؟ مطمئن نبود. اما مسلماً چنین دختر جذابی همین حالا هم معشوقهی کسی بود. قیافهاش به شانزدهسالهها میخورد یا شاید بیشتر. شاید اگر دوباره به هم برمیخوردند از او میپرسید.
صبح روز بعد کانگِر در تنها خیابان اصلی کوپر کِریک قدم میزد. از کنارِ بقالی، دو پمپ بنزین و ادارهی پست گذشت. سرِ خیابانْ تریا بود.
ایستاد. لورا داخل نشسته بود و با متصدی حرف میزد. میخندید و شانههایش با هر خنده نرم تکان میخوردند.
کانگِر در را فشار داد و باز کرد. هوای گرم گِردش را گرفت. لورا شکلات داغ با خامهی زده مینوشید. همین که کانگِر رفت و روی صندلی کناری او نشست لورا شگفتزده نگاهش کرد.
گفت: «میبخشی. مزاحمت که نیستم؟»
لورا سری تکان داد و گفت: «نه، اصلاً.» چشمانش مشکی و درشت بودند.
متصدی آمد و پرسید: «چی میل داری؟»
کانگِر به شکلاتِ داغ نگاه کرد. «از همینها که این خانم داره.»
لورا کانگِر را مینگریست، آرنج روی پیشخان، دست روی دست. لبخند زد و گفت: «راستی، اسم من رو نمیدونی. لورا هانتم.»
دست دراز کرده بود تا با کانگِر دست دهد. با ناشیگری با دخترک دست داد، درست نمیدانست چهکار باید بکند. زیرلبی گفت: «اسمِ من کانگِره.»
«کانگِر؟ اسم کوچیکت یا اسم خونوادگیت؟»
«اسم کوچیک یا اسم خونوادگی؟» مردد شده بود. «اسم خونوادگی. عمر کانگِرم.»
لورا خندید. «عمر؟ هماسم عمر خیام شاعری.»
«نمیشناسمش. از شاعرها چیز زیادی نمیدونم. چند تا اثر هنری بیشتر مرمت نکردیم. کلاً کلیسا خیلی علاقه داشت به…» لب از کلام فروبست. لورا خیرهخیره مینگریستش. رنگ از رُخ کانگِر پریده بود. در ادامه گفت: «به اونجایی که من اهلشم.»
«کلیسا؟ کدوم کلیسا منظورته؟»
گیج شده بود. «کلیسا دیگه.» شکلاتِ داغ را آوردند. تشکر کرد و جرعهجرعه و آرام نوشیدش. لورا همچنان تماشایش میکرد.
گفت: «آدم عجیبی هستی. بیل از تو خوشش نیومده بود، ولی خب اون کلاً همچین حسی به چیزهای متفاوت داره. آدمِ… آدم بیذوقیه. به نظرت وقتی آدم سن سرش میآد نباید یه ذره دیدش بازتر بشه؟»
کانگِر سر تکان داد.
«بیل میگه آدم غریبه، خارجی، اهل هر جا هست باید همون جا بمونه، اینطرفی نیاد. اما تو رو اونقدرها خارجی حساب نمیکنه. میدونی، منظورش شرقیهاست.»
کانگِر سر تکان داد.
درِ توری پشتسرشان گشوده شد. بیل وارد تریا شد. به آنها زل زد و گفت: «بهبه.»
کانگِر برگشت. «سلام عرض شد.»
بیل آمد و نشست. «بهبه. سلام، لورا.» نگاهش به کانگِر بود. «فکر نمیکردم تو رو اینجا ببینم.»
کانگِر اخم کرد. حس میکرد که پسرک سرِ جنگ دارد با او. «مشکلی داره؟»
«نه، هیچ مشکلی نداره.»
سکوتی برقرار شد. یکباره بیل رو کرد به لورا. «پا شو بریم.»
لورا ماتش برده بود. «بریم؟ چرا؟»
مچش را گرفت. «گفتم بریم! یالا! اتومبیل بیرونه.»
لورا گفت: «آخه چرا، بیل؟ حسودیت شده!»
بیل گفت: «کیه این یارو؟ اصلاً چیزی ازش میدونی؟ قیافهش رو ببین، ریشش رو…»
لورا آتشی شد. «که چی؟ فقط واسه این میگی که پاکارد نداره و دبیرستان کوپر نرفته!»
کانگِر سرتاپای پسرک را برانداز کرد. درشتهیکل و قوی بود. احتمالاً عضو نهاد نظارت مدنیای چیزی بود.
کانگِر گفت: «عذر میخوام. من میرم.»
بیل پرسید: «کارِت چیه تو این شهر؟ چهکار میکنی اینجا؟ چرا دوروبر لورا میپلکی؟»
کانگِر نگاهی به دخترک کرد و شانه بالا انداخت. «همینطوری. تا بعد.»
برگشت که برود. ناگهان ایستاد، چون بیل قدم از قدم برداشته بود. کانگِر ناخودآگاه دست برد طرف کمربندش. در دلش گفت: یه فشار نصفهنیمه، نه بیشتر، یه فشار نصفهنیمه فقط.
دکمه را فشار داد. انگار تمام آنجا تکان خورد. بهخاطر تودوزی لباسش و پوشش پلاستیکی داخلیاش خودش در امان بود.
لورا دستانش را بالا برد. «یا خدا…»
کانگِر خودش را لعنت کرد. نمیخواست بلایی سر او بیاورد. اما اثرش تمام میشد به زودی. نیمآمپر بیشتر نبود. بدن سوزنسوزن میشد.
سوزنسوزن و بیحس.
بی که عقبش را نگاه کند از در بیرون زد. نزدیک گوشهی خیابان بود که بیل آرامآرام بیرون آمد، دست به سینهی دیوار، انگار که مست باشد. کانگِر به راهش ادامه داد.
همانطور که در دلِ شب سراسیمه پیش میرفت پیکری پیشِ رویَش ظاهر شد. درنگید، نفس در سینه نگه داشت.
صدای مردی آمد. «کی هستی؟» کانگِر صبر کرد، حواسش جمع بود.
مرد دوباره گفت: «کی هستی؟» در دست چیزی داشت. صدای دکمهاش آمد. چراغقوهای روشن شد. کانگِر تکانی خورد.
گفت: «منم.»
«تو کی هستی؟»
«اسمم کانگِره. تو مهمونخونهی اپِلتِن اقامت دارم. شما کی هستی؟»
مرد آهسته آمد به سوی او. ژاکتی چرم به تن داشت، تفنگی هم به کمر.
«کلانتر داف. فکر کنم همونی هستی که باید باهاش حرف بزنم. امروز حدود ساعت سه رفته بودی بلوم.»
«بلوم؟»
«تریای بلوم، همون جا که بچهها خوش میگذرونن.» نزدیکتر شد. نورِ چراغقوهاش را انداخت روی صورتِ او.
کانگِر پلک بر هم زد. گفت: «ببرش کنار این رو.»
کلانتر دَمی مکث کرد، سپس گفت: «باشه.» نور را انداخت روی زمین. «اونجا بودی. انگار کلاهتون با اون پسره ویلت رفته تو هم. درسته؟ سرِ دوستدخترش با هم دعوا کردین…»
کانگِر با احتیاط گفت: «با هم بحث کردیم.»
«بعدش چی شد؟»
«واسه چی میپرسی؟»
«کنجکاوم بدونم. میگن که یه کاری کردی.»
«کاری کردم؟ چهکار؟»
«نمیدونم. تو همینش موندهم. یه نوری دیده بودن و انگار یه اتفاقی افتاده. همهشون غش کرده بودن، نمیتونستن تکون بخورن.»
«الآن حالشون چهطوره؟»
«خوبن.»
سکوتی برقرار شد.
داف گفت: «خب، چی بود؟ بمب؟»
کانگِر خندید. «بمب؟ نه. فندکم آتیش گرفت. نشتی پیدا کرده بود و یههو مایعش آتیش گرفت.»
«پس چرا همهشون از بیهوش شده بودن؟»
«بوی دود.»
دوباره سکوت. کانگِر اندکی جابهجا شد، منتظر. آرام دست سمتِ کمربندش برد. کلانتر پایین را نگاه انداخت. صدایی از خودش درآورد.
گفت: «اگه اینطوریه که میگی مشکلی نیست. در هر حال آسیب جدی ندیدهن.» از کانگِر کمی فاصله گرفت. «اون پسره ویلت هم کلاً دردسرسازه.»
کانگِر گفت: «پس شب بهخیر.» آمد که برود.
داف گفت: «قبل اینکه بری یه مورد دیگه بگم، آقای کانگِر. ایرادی نداره یه نگاهی به کارت شناساییت بندازم؟ نه؟»
کانگِر دست کرد در جیبش. «نه، اصلاً.» کیف پولش را درآورد.
کلانتر کیف را گرفت و نور چراغقوه را رویَش انداخت. کانگِر میپاییدش، بریدهبریده نفس میکشید. سخت روی کیفش کار کرده بودند؛ با توجه به سندهای تاریخی، آثار آن دوران و تمام مدارکی که به نظرشان مناسب و درخور بود.
داف کیف را به او برگرداند. «مشکلی نیست. ببخش که وقتت رو گرفتم.» چراغ را خاموش کرد.
کانگِر به مهمانخانه که رسید دید خانم و آقای اپِلتِن پای تلویزیون نشستهاند. وقتی وارد شد سر بلند نکردند. دَمِ در این پا و آن پا کرد.
پرسید: «میشه یه چیزی بپرسم؟» خانم اپِلتِن آرام سر برگرداند. «میشه تاریخِ… تاریخ امروز رو بهم بگی؟»
خانم اپِلتِن براندازش کرد. «تاریخِ امروز؟ اول دسامبره.»
«اول دسامبر! آخه چرا؟! دیروز که نوامبر بود!»
هر دو نگاهشان به کانگِر بود. یکباره یادش آمد. در قرن بیستم همچنان از همان تقویم قدیمی دوازدهماهه استفاده میشد. از نوامبر یکراست وارد دسامبر میشدند. خبری از کوارتمبر در میانشان نبود.
نفسش بند آمده بود. پس روز موعود فردا بود! دومین روز دسامبر! فردا!
گفت: «ممنونم، ممنونم واقعاً.»
از پلهها بالا رفت. عجب احمقی بود که چنین چیزی را فراموش کرده بود. طبق گزارش روزنامهها بنیانگذار روز دوم دسامبر دستگیر شده بود. فردا، دوازده ساعت دیگر، بنیانگذار پیدایَش میشد و برای مردم صحبت میکرد. بعد هم او را میبردند.
روز بعد گرم و آفتابی بود. برفهای یخزده آب میشدند و صدای تَرَک خوردنشان زیر کفشهای کانگِر به گوش میرسید. سپس از میان درختان برفپوش راهش را پیش گرفت. از تپهای بالا رفت و سُرانسُران از آنطرفش پایین آمد.
درنگید و اطرافش را نگاه کرد. سکوت مطلق بود و هیچکس به چشم نمیآمد. از دور کمرش میلهای باریک بیرون کشید و دستهاش را چرخاند. لحظهای چند همه چیز آرام بود، سپس ارتعاشی در هوا دیده شد.
محفظهی بلورین ظاهر شد و آرامآرام روی زمین قرار گرفت. کانگِر آهی از سرِ راحتی کشید. خوشحال بود که دوباره میبیندش. آخرْ فقط و فقط با این وسیله میتوانست برگردد.
رفت و بر یال کوه ایستاد. دست به کمر زد و با دل خوش اطرافش را نگریست. دشتِ هادسِن پیش چشمش دامن گسترده بود و تا ابتدای شهر امتداد داشت. خالی و هموار بود، لایهای برف نازک تنپوشش.
بنیانگذار میآمد همین جا و حرفش را به مردم همین جا میزد و مقاماتِ محلی همین جا دستگیرش میکردند.
ولی پیش از اینکه آنها بیایند بنیانگذار میمرد. حتی پیش از اینکه حرفش را بزند میمرد.
کانگِر برگشت به محفظهی بلورین. درش را فشار داد و وارد شد. تفنگ اِسلِم را از روی طاقچه برداشت و با چرخاندن گلنگدنش مسلحش کرد. حالا آمادهی شلیک بود. لحظهای چند پیشِ خودش فکر کرد؛ باید تفنگ را با خود میبرد؟
نه. شاید چند ساعتی طول میکشید تا بنیانگذار از راه برسد. و اگر در این بین کسی میآمد آنطرفها و نزدیکش میشد چه؟ باید صبوری میکرد و تا میدید بنیانگذار به سمت دشت میآید، میتوانست برود سروقت تفنگ.
نگاهی به طاقچه کرد و بستهای را که همراهِ خود آورده بود دید. برداشت و گشودش.
جمجمه را بیرون آورد و در دستانش گرفت، چرخاندش. ناخواسته و ناگاه سرمایی وجودش را فراگرفت. جمجمهی بنیانگذار در دستانش بود، جمجمهی مردی که هنوز زنده بود، کسی که امروز میآمد اینجا، همان کسی که پنجاه قدم دورتر از او در دشت میایستاد.
چه میشد اگر او این جمجمه را، جمجمهی زرد و پوسیدهی خودش را، میدید؟ دو قرن قدمت داشت. آیا باز هم حرف میزد؟ آیا حرف میزد اگر این جمجمهی سالخوردهی خندان را میدید؟ دیگر چه حرفی به مردم میزد؟ چه پیامی به مردم میداد؟
هنگامی که آدمی نگاهی به جمجمهی زرد و سالخوردهی خود بیندازد، دیگر کدام عملش معنادار خواهد بود؟ بهترین کار لذت بردن از زندگی زودگذر است تا زمانی که فرصتی برایش باقی است.
آدمی که بتواند جمجمهی خود را در دست بگیرد به آرمانها و جنبشهای انگشتشماری باور میبندد. چهبسا که ضدِ آنها را موعظه…
صدایی آمد. کانگِر جمجمه را گذاشت روی طاقچه و تفنگ را برداشت. بیرونِ محفظه چیزی میجنبید. تندی رفت سمتِ در، قلبش کوبان. نکند او بود؟ نکند بنیانگذار بود که برای خودش در سرما میپلکید و پیِ جایی برای سخنرانی میگشت؟ نکند او بود که کلماتش را حلاجی و جملههایش را گُلچین میکرد؟
نکند دیده بود کانگِر چند لحظه پیش چه در دست گرفته بود؟
در را هل داد و گشود، تفنگش را بالا گرفت.
لورا بود!
خیره شد به او. کتی پشمی پوشیده بود، چکمهبهپا، دستدرجیب. از دهان و منخرینش بخار بیرون میآمد. نفسنفس میزد.
بیصدا به یکدیگر چشم دوختند. دستآخر کانگِر سرِ تفنگش را پایین آورد و گفت: «چی شده؟ اینجا چهکار میکنی؟»
با انگشتش اشاره کرد. گویا توان حرف زدن نداشت. کانگِر ابرو در هم کشید؛ لورا چهاش شده بود؟
گفت: «چی شده خب؟ چی میخوای؟» بهسمتی که لورا اشاره کرده بود نگاه انداخت. «چیزی نمیبینم.»
«دارن میآن.»
«کی رو میگی؟ کی میآد؟ کی داره میآد؟»
«پلیسها. دیشب کلانتر به پلیس ایالتی خبر داده که نیروهاش رو با اتومبیل بفرسته. از همه طرف دارن میآن. دارن جادهها رو میبندن. شصتنفری میشن. بعضیهاشون از شهر میآن، بعضیهاشون هم از مسیرهای فرعی.» حرفش را خورد، نفسنفسزنان. ادامه داد: «گفتن که… گفتن که…»
«چی گفتن؟»
«که تو کمونیستی چیزی هستی. گفتن که…»
کانگِر به محفظه برگشت. تفنگ را گذاشت روی طاقچه و بازگشت. پرید پایین و به سمت دخترک رفت.
«ممنونم. اومدی اینجا که اینها رو بهم بگی؟ تو که باور نداری حرفشون رو؟»
«نمیدونم.»
«تنهایی اومدی؟»
«نه، جو فرنچ من رو از شهر با وانتش آورد.»
«جو فرنچ؟ کی رو میگی؟»
«جو لولهکشه. یکی از رفقای بابامه.»
«بیا بریم.»
از میانِ برفها گذشتند و یالِ تپه را پشتسر گذاشتند و به طرفِ دشت رفتند. در میانهی دشت وانتی کوچک پارک شده بود. مردی کوتاهقامت و چهارشانه پشتِ فرمان نشسته بود و پیپ میکشید. همین که دید آنها میآیند پا شد.
به کانگِر گفت: «تو همونی که دنبالشن؟»
«آره. ممنونم که خبری کردی.»
لولهکش شانه بالا انداخت. «من از این چیزها سر درنمیآرم. لورا میگه تو آدم خوبی هستی.» رو برگرداند. «باید به اطلاعت برسونم که یه عده دیگه هم دارن میآن. نه واسه اینکه بهت هشدار بدن… فضولیشون گُل کرده فقط.»
کانگِر به سوی شهر نگاه انداخت. «یه عده دیگه؟» پیکرهایی سیاهرنگ راه را گز میکردند و از میان برف میآمدند.
«مردم شهرن. نمیتونی این کارها رو قایمکی پیش ببری، بهخصوص تو یه شهر کوچیک. ماها همه به رادیوی پلیس گوش میدیم؛ اونها هم مثل لورا از رادیو شنیده بودن قضیه رو. یه نفر متوجه شده و حرف دهنبهدهن گشته…»
پیکرها نزدیک و نزدیکتر میشدند. کانگِر بعضیشان را از همین جا تشخیص داد. بیل ویلت هم بود، به همراه شماری از بچههای دبیرستانی. خانم و آقای اپِلتِن هم بودند، پشتسر جمعیت.
کانگِر زیرلبی گفت: «حتی اِد دیویس هم هست.»
مغازهدار با سه چهار نفر از مردان شهر به زحمت به سوی دشت پیش میآمدند.
فرنچ گفت: «مثل چی فضولیشون گُل کرده. خب، فکر کنم دیگه بهتره برگردم شهر. خوش ندارم وانتم آبکش بشه. بیا بریم، لورا.»
لورا گشادهچشم کانگِر را نگریست.
فرنچ دوباره گفت: «د بیا دیگه. یالا بریم. خودت خوب میدونی نمیشه اینجا بمونی.»
«چرا آخه؟»
«شاید تیراندازی کنن. واسه همینه که همهشون اومدهن تماشا. کانگِر، تو که میدونی، نمیدونی؟»
«درسته.»
فرنچ نخودی خندید. «تفنگ داری یا به هیچ جات نیست؟ همین الآنش هم خیلیها رو دستگیر کردهن. تنها نمیمونی.»
مسلماً برایش مهم بود! باید همان جا در دشت میماند. نمیشد بگذارد که او را ببرند. هر لحظه ممکن بود سروکلهی بنیانگذار پیدا شود و به دشت بیاید. یعنی ممکن بود یکی از مردان شهر باشد که انتهای دشت ساکت و منتظر و تماشاکنان ایستاده؟
یا شاید جو فرنچ بود. شاید هم یکی از پلیسها. هر کدامشان ممکن بود قدم پیش بگذارد و دهان به حرف باز کند. و بنا بود آن چند کلمهای که امروز به زبان میآمدند تا سالیان سال مهم باشند.
و کانگِر باید آنجا میبود، باید آماده میبود که با شنیدن اولین کلمهی بنیانگذار دستبهکار شود.
گفت: «برام مهمه. تو برگرد شهر. این دختر رو هم با خودت ببر.»
لورا با اخموتخم نشست کنار جو فرنچ. لولهکش وانت را روشن کرد. «نگاهشون کن، عین لاشخور همون جا وایسادهن و منتظرن تا مردن یه نفر رو تماشا کنن.»
وانت راه افتاد. لورا ساکت و جدی نشسته بود، وحشتی هم اکنون در صورتش نمایان. کانگِر لحظهای نگاهشان کرد، سپس تاختی برگشت به جنگل. از لابهلای درختان گذشت و بهسمت یال کوه رفت.
مسلماً میتوانست بگریزد. هر زمان که میخواست میتوانست گموگور شود. تنها کاری که باید میکرد این بود که سوار محفظهی بلورین شود و دستگیرههایش را بچرخاند. اما وظیفهای بر عهده داشت، وظیفهای مهم. باید همین جا میبود، در این مکان، در این زمان.
به محفظه رسید و در را گشود. وارد شد و تفنگ را از روی طاقچه برداشت. با تفنگ اِسلِم میتوانست حسابشان را برسد. روی حالت حداکثر قدرت تنظیمش کرد. واکنش زنجیرهای تفنگ همهشان را نابود میکرد، از پلیسها گرفته تا آدمهای فضول و آزارگر…
دستشان به او نمیرسید! پیش از اینکه دست از پا خطا کنند همهشان میمردند. خودش میگریخت. آری، دستآخر همهشان میمردند اگر چنین چیزی را میخواستند، و او…
چشمش خورد به جمجمه.
بیهوا تفنگ را گذاشت کنار. جمجمه را برداشت و برگرداندش. به دندانها چشم دوخت. سپس رفت سراغ آینه. جمجمه را بالا گرفت، به آینه چشم دوخت. جمجمه را به گونهاش چسباند. جمجمهی خندان درست کنار صورتش چپچپ نگاهش میکرد، کنار کاسهی سر خودش، تنش که زندگی در آن جاری بود.
در آینه دهان گشود و دندانهای خود را نگریست. و دریافت ماجرا چیست.
جمجمهای که در دست داشت جمجمهی خودش بود. کسی که قرار بود بمیرد خودش بود. خودش بنیانگذار بود.
اندکی گذشت و جمجمه را سرِ جایش گذاشت. چند دقیقهای همانطور پای کنترلگرها ایستاد و بیخودی با آنها وررفت. صدای موتورِ اتومبیلها را از بیرون میشنید، صدای مبهم آدمها را میشنید. آیا باید به زمان حال بازمیگشت؟ همان زمان که سخنگو انتظارش را میکشید. مسلماً میتوانست بگریزد…
بگریزد؟
برگشت و جمجمه را نگریست. روی طاقچه بود، جمجمهی خودش بود، زرد و سالخورده. میگریخت؟ حالا که آن را دست گرفته و لمسیده بود؟ آخر کجا میگریخت؟
چه فرقی میکرد اگر یک ماه، یک سال، ده سال، اصلاً پنجاه سال ماجرا را عقب میانداخت؟ مسئله اینجا زمان نبود. با دختری که ۱۵۰ سال پیش از او به دنیا آمده بود شکلاتِ داغ نوشیده بود. میگریخت؟ شاید زمانی چند.
اما او واقعاً نمیتوانست از سرنوشتش بگریزد؛ هیچکس نتوانسته بود، هیچکس هم نخواهد توانست.
ولیکن او استخوانها و سرِ مُردهی خود را در دست گرفته و لمسیده بود.
آنها چهطور؟ نه.
دست خالی از در بیرون رفت و دشت را طی کرد. آدمهای بسیاری آنجا گِرد آمده و چشمبهراه ایستاده بودند. توقع زدوخوردی جانانه داشتند. به گوششان رسیده بود که او چیزی در چنته دارد. دربارهی ماجرای تریای بلوم شنیده بودند.
پلیس هم کم نبود، پلیسهای مسلح به تفنگ و گاز اشکآور. از بالای تپهها و یالها، از لابهلای درختان آرام و پنهانی نزدیک و نزدیکتر میشدند. در این قرن این ماجرا داستانِ تازهای نبود.
یکی از مردها چیزی بهسمتش پرت کرد. پیشِ پایش افتاد روی برف. نگاه کرد و دید سنگ است. لبخند زد.
یکیشان گفت: «د یالا! مگه بمب نداری؟»
«یه بمب پرت کن! آهای ریشو! یه بمب پرت کن دیگه!»
«پرت کن دیگه!»
«چند تا بمب اتم پرت کن خب!»
همهشان زدند زیر خنده. کانگِر هم لبخندی به لب آورد. دست به کمر زد. ناگاه همهشان ساکت شدند، فهمیدند که میخواهد صحبت کند.
فقط گفت: «عذر میخوام. هیچ بمبی ندارم. سوءتفاهم شده.»
جمعیت همهمهشان گرفت.
حرفش را ادامه داد: «یه اسلحه دارم، از اون خوبهاش. علمی و دانشی که توش به کار رفته خیلی از زمان شما جلوتره، اما از اون هم استفاده نمیکنم.»
همهشان مبهوت مانده بودند.
یکیشان داد زد: «چرا؟»
گوشهی جمع زنی میانسال ایستاده بود و تماشایش میکرد. کانگِر یکباره جا خورد. پیرزن را قبلاً دیده بود. کجا؟ یادش آمد. آن روز در کتابخانه. همین که پیچ خیابان را پشتسر گذاشت زن میانسال را دید. او هم کانگِر را شناخته و خشکش زده بود. آن زمان دلیل کار زن را متوجه نشد.
کانگِر پوزخند زد. پس او از مرگ میگریخت، همان مردی که اکنون داوطلبانه به استقبالش میرفت. میخندیدند، میخندیدند به مردی که اسلحه داشت و از آن استفاده نمیکرد. اما با ترفندی علمی، ترفندی عجیب، چند ماه پس از خاک شدن استخوانهایش کفِ یک زندان دوباره پیدایَش میشد.
و اینگونه بود که به نوعی از دست مرگ میگریخت. میمرد، اما پس از چند ماه دوباره زنده میگشت؛ هرچند کوتاه، اندازهی بعد از ظهری و بس.
آری، اما همین قدر هم کافی بود، کافی بود برای اینکه ببینندش و دریابند هنوز زنده است، که دریابند به گونهای به زندگی برگشته.
و دستآخر یک بار دیگر دویست سال پس از مرگش، پس از دو قرن، پیدایَش میشد. دوباره زاده میشد، اما این بار در روستایی کوچک و تجاری در مریخ. قد میکشید، یاد میگرفت چهگونه شکار کند و به دادوستد بپردازد…
یکی از اتومبیلهای پلیس آمد سرِ دشت و توقف کرد. مردم کمی عقب رفتند. کانگِر دستانش را بالا برد. گفت: «میخوام یه چیز متناقض و عجیب براتون بگم. کسی که جون بقیه رو بگیره خودش طعمهی مرگ میشه. هر کی بکُشه خودش هم کشته میشه. اما اونی که جون خودش رو فدا میکنه، دوباره به زندگی برمیگرده!»
کمی خندیدند، اما نگرانیشان نمایان بود. پلیسها پیاده شده بودند و بهسمتش میآمدند. لبخند زد. هر آنچه را میخواست بگوید گفته بود. نقیضهنمایی ظریف و تأملبرانگیز خلق کرده بود. ذهنشان درگیرش میشد، یادشان میمانْد.
کانگِر لبخندزنان چشمبهراه مرگی مقدر بود.
دیدگاه خوانندگان