جلد اثر: جریان بی جریان

درباره‌ی «جریان بی جریان»

نفس طبیعت بند آمده، باد از بوم طبیعت کوچیده و آدم‌ها برای بازگشت نسیم به جنون و خشونت رسیده‌اند، در این وانفسا چه‌چیزی می‌تواند دل طبیعت را نرم می‌کند تا باد گم‌شده باز بوزد و جریان زندگی را از سر بگیرد؟

برشی از «جریان بی جریان»

از آسیاب بادی سراغ نسیم را گرفتم. پاسخی نیامد؛ انگار رنگ باد از بوم طبیعت محو شده بود. آسیاب بادی وسط لاله‌زار سایه‌ی مُرده‌ی خود را می‌گستراند. در میانه‌‌ی راه گذرم به قاصدکی افتاد. قاصدک میان انبوهی از گُل‌های بابونه تنها بود. از او سؤالی پرسیدم؛ می‌گفت سخت در انتظار حزب باد است که در او انقلابی به پا کند و هر تکه‌ی چتری‌شکلش با عصیان‌گری به‌سوی بهار آزادی بتازد.

کمی جلوتر مزرعه‌ی گندم بود. دلم می‌خواست در مزرعه قدم بزنم تا شاید از سرِ دل‌سوزی باد من و گندم‌زار را بنوازد. از گندم‌زار علت غیبت نسیم را جویا شدم؛ با قامتی خموده از سنگینی دانه‌های برکت‌آورشان گفتند: «ما شرمنده‌ایم! ما یتیم شده‌ایم! یتیمانی که از نوازش فقط سایه‌ای کم‌رنگ در ذهنمان باقی مانده؛ نبودنش از سیلی‌ مهلک‌تر است. هر شب که هلال ماه بر فراز آسمان می‎‌درخشد کابوس رعب‌آور داس کشاورز وجودمان را فرامی‌گیرد.»

همان لحظه حس غریبی ترغیبم می‌کرد با دستم گندم‌زار را نوازش کنم، اما به نشانه‌ی مخالفت هم‌زمان گفتند: «باد را فرابخوان!»

دیدگاه خوانندگان

در حال بارگذاری نظرات...
فاصله‌ی سطرها