نفس طبیعت بند آمده، باد از بوم طبیعت کوچیده و آدمها برای بازگشت نسیم به جنون و خشونت رسیدهاند، در این وانفسا چهچیزی میتواند دل طبیعت را نرم میکند تا باد گمشده باز بوزد و جریان زندگی را از سر بگیرد؟
برشی از «جریان بی جریان»
از آسیاب بادی سراغ نسیم را گرفتم. پاسخی نیامد؛ انگار رنگ باد از بوم طبیعت محو شده بود. آسیاب بادی وسط لالهزار سایهی مُردهی خود را میگستراند. در میانهی راه گذرم به قاصدکی افتاد. قاصدک میان انبوهی از گُلهای بابونه تنها بود. از او سؤالی پرسیدم؛ میگفت سخت در انتظار حزب باد است که در او انقلابی به پا کند و هر تکهی چتریشکلش با عصیانگری بهسوی بهار آزادی بتازد.
کمی جلوتر مزرعهی گندم بود. دلم میخواست در مزرعه قدم بزنم تا شاید از سرِ دلسوزی باد من و گندمزار را بنوازد. از گندمزار علت غیبت نسیم را جویا شدم؛ با قامتی خموده از سنگینی دانههای برکتآورشان گفتند: «ما شرمندهایم! ما یتیم شدهایم! یتیمانی که از نوازش فقط سایهای کمرنگ در ذهنمان باقی مانده؛ نبودنش از سیلی مهلکتر است. هر شب که هلال ماه بر فراز آسمان میدرخشد کابوس رعبآور داس کشاورز وجودمان را فرامیگیرد.»
همان لحظه حس غریبی ترغیبم میکرد با دستم گندمزار را نوازش کنم، اما به نشانهی مخالفت همزمان گفتند: «باد را فرابخوان!»
از آسیاب بادی سراغ نسیم را گرفتم. پاسخی نیامد؛ انگار رنگ باد از بوم طبیعت محو شده بود. آسیاب بادی وسط لالهزار سایهی مُردهی خود را میگستراند. در میانهی راه گذرم به قاصدکی افتاد. قاصدک میان انبوهی از گُلهای بابونه تنها بود. از او سؤالی پرسیدم؛ میگفت سخت در انتظار حزب باد است که در او انقلابی به پا کند و هر تکهی چتریشکلش با عصیانگری بهسوی بهار آزادی بتازد.
کمی جلوتر مزرعهی گندم بود. دلم میخواست در مزرعه قدم بزنم تا شاید از سرِ دلسوزی باد من و گندمزار را بنوازد. از گندمزار علت غیبت نسیم را جویا شدم؛ با قامتی خموده از سنگینی دانههای برکتآورشان گفتند: «ما شرمندهایم! ما یتیم شدهایم! یتیمانی که از نوازش فقط سایهای کمرنگ در ذهنمان باقی مانده؛ نبودنش از سیلی مهلکتر است. هر شب که هلال ماه بر فراز آسمان میدرخشد کابوس رعبآور داس کشاورز وجودمان را فرامیگیرد.»
همان لحظه حس غریبی ترغیبم میکرد با دستم گندمزار را نوازش کنم، اما به نشانهی مخالفت همزمان گفتند: «باد را فرابخوان!»
چندی بعد دیدم خورشید از نردبان افق پایین میآید. ناگهان نالهای برخاست. در مسیری که از میان مزرعهی آفتابگردان میگذشت، کودکی دیدم که روی خاک زانو زدهاست. غصهی بادبادکش را میخورد. به نظر میآمد دوازده سال بیشتر ندارد. بهسویش رفتم تا از اعماق دل او باخبر شوم. سرش را چرخاند. با نگاه معصومانهای به من خیره شد؛ ازآنجاکه نمیتوانستم شیرینکاری دربیاورم تا کودک را خرسند کنم، به او گفتم: «تو هم مثل من باد رو گم کردی؟»
اشک از سیمای شفافش سرازیر شد و پاسخ داد: «مامانم گفته جواب غریبهها رو ندم…»
هرگاه کسی را اینگونه غمگین میدیدم، گلویم از بغض ورم میکرد. با لحنی که کنجکاوی دختر را برمیانگیخت گفتم: «قلب من دو تا چشم داره. میتونه ببینه از چی ناراحتی. فردا بیا… بهت قول میدم که فردا میتونی بادبادکت رو توی آسمون به پرواز دربیاری.»
«قول انگشتی؟»
با آنکه هیچگاه خواهر کوچکتر نداشتم و آداب رفتار با کودکان را بلد نبودم، بهسمت دختر رفتم و انگشت کوچکم را دور انگشتش حلقه کردم.
دخترک کلاه حصیریاش را از سرش برداشت و با لحن سادهی روستایی گفت: «میشه زانو بزنی؟»
«البته!»
کلاه حصیری را بر سرم نهاد و گفت: «تو خیلی شبیه ناخدای نقاشیهام هستی؛ این کلاه رو میخوام بهت هدیه بدم.»
من با لبخندی که بیشباهت به چروک پیراهن نبود از هدیهی دختر استقبال کردم. دیگر نشانی از خورشید پشت کوهها دیده نمیشد… یکدفعه دخترک، انگار آتش در انبار قلبش بیندازند، هراسان و بیخداحافظی مرا ترک کرد. هوا تاریک شده بود. پا در مسیری گذاشت که به لنگرگاه منتهی میشد. همان حوالی زندگی میکرد؟ لحظهای نگاهم به بادبادک لوزیشکل سرخگونش افتاد؛ آن را بی هیچ تردیدی برداشتم و بهسوی کلبهام رهسپار شدم. امیدوار بودم فردا باد بوزد و من در اسکله بادبادک را به پرواز دربیاورم.
امشب بوی تهماندهی الکل داخل استکان و باریکهی دود برخاسته از خاکستر شومینه مهمان کلبهام شده بودند. پشت پنجره آفتابگردانی روییده بود؛ بهسوی پنجره رفتم تا وضعیت جوّی و آسمان را نگاه کنم. ماه کامل و آسمان صاف؛ برای نخستین بار خبری از زوزهی باد نبود. بهجایش صدای زوزهی گرگی زخمی به گوش میرسید. من قبلاً صدای گرگ زخمی را شنیده بودم. یعنی روستاییان بالاخره دشمن دامهایشان را شکار کرده بودند؟ قریب به یک ماه میشد که خیال میبافتم شاید باد بارش را بسته و به خانهی غول چراغ جادو کوچیدهاست. چهطور مردم روستا اینقدر بیاعتنا بودند؟ چهطور دستفروش پایین تپه میتوانست فرفرههایش را بفروشد؟
نمیتوانستم در مزرعهی پدریام با فراغ بال قدم بزنم و همزمان که با چشمان بسته قدم میزنم، گندمزار را لمس کنم؛ دقیقاً همان کاری که در کودکی میکردم. به تصویر لنگر روی بادبادک خیره شدم. یعنی دخترک آنجا زندگی میکرد؟ غرق در دریای تصورات بودم و احساس آدمی الکلی را داشتم که همهچیز را تار و پراکنده میدید. این حس فقط لحظاتی کوتاه درونم جریان داشت. باید بادبادک را به دخترک برمیگردانم. حتماً وقتی کلاه و بادبادک را با خود به خانه نبرده بود تنبیه شده. بر حسب عادت شغلیام، شب را چون دیوانگان، فانوسبهدست دور کلبه میچرخیدم تا روز فرابرسد.
به این میاندیشیدم که چرا پس از بازگشتم از شهر به روستای «بادگیر»، روستای آباواجدادیام، جریان حیات متوقف شده؟ من که یک ماه مرخصی گرفتم تا از شغل ملالآور و زندگی شهریام دور شوم، حالا یک روز مانده به پایان مرخصیام هنوز خبری از آن باد همیشگی نیست… این چرخهی پُرتکرار سؤالها پلکهایم را سنگین کرد؛ کنار راهپله، بر صندلی گهوارهای به آغوش خواب رفتم.
صبح فرارسید. آفتاب پلکهای رسوبکردهام را با نور شُست. اطرافم را با حسی گنگ برانداز کردم. هراسان از جا پریدم و فوراً کلاه حصیری و بادبادک را از کلبه برداشتم. چابک راهی لنگرگاه شدم… بالای تپه چیزی به تیر چوبی بسته شده بود. اهالی روستا دورش حلقه زده بودند و زمزمهوار دعا میکردند. کمی نزدیکتر رفتم. لاشهی گرگ به تیر بسته شده بود. زیر پایش کاه ریخته بودند تا آتشش بزنند.
کدخدای روستا گفت: «سزای موجودی که به دامهای ما آسیب میزنه، پیشکش کردنش به خداونده! آتیشش بزنین و برای بازگشت باد خالصانه نیایش کنین.»
من که تحمل زجرکش شدن گرگ زخمی را نداشتم فوراً آنجا را ترک کردم. پیشتر هم این صحنه را دیده بودم، اما آن زمان کودک بودم و فهم این مسئله دشوار بود برایم. هنوز چهرهی گرگ قبلی در ذهنم از جوانهی یک گیاه تازهتر است. بهوضوح یادم است که دلیل برگزاری مراسم قطع شدن جریان باد نبود. نوعی دادگاه خشن برای انتقام از حیوانی وحشی بود.
وسط راه سفرهخانهای دیدم بنا شده با الوارهای سپیداری که روی هم چیده بودند. روی میز پیشخدمت کاجی تزیینی جا خوش کرده بود. کنارش عودی با رایحهی اسطوخودوس میسوخت. با آنچه از پول مانده بود، نیمرویی سفارش دادم. هر لقمه بهسختی از گلویم پایین میرفت.
بیآنکه جلوِ پایم را ببینم، شتابان بهسمت لنگرگاه پایین تپه دویدم و خود را به آنجا رساندم. انگار که بر سینهام میل داغی فروکرده باشند، نفسنفسزنان، با گلویی گرفته، بادبانهای اولین کشتیای را که دیدم فراخواندم و گفتم: «آخرین حرفی که باد بهت زد چی بود؟»
بادبان کشتی با سرافکندگی منمنکنان پاسخ داد: «طوفان مصیبت… با ترحم… بهزودی زود.»
«واضحتر بگو! مگه چیزی بیخ گلوت رو گرفته؟»
«من بیدی نیستم که با هر بادی بلرزه، ولی...»
خواست سخنش را کامل کند که طوفان مهلتش نداد. مقابل دیدگانم بهسادگیِ دمیدن بر قاصدک، هر شرحهاش را پراکنده ساخت. نمیدانم چهچیز آن نسیم سبکدل را چنین مجنون ساخته بود. بر پل چوبی گام نهادم. عطر شن و ماسه، نمک دریا و جلبک در فضا آکنده شده بودند. بادبادک را لبهی اسکله رها ساختم. بادبادک چرخان در هوا برای طوفان حکم لالایی را داشت؛ همان آوای مسحورکنندهای که در گوش گندمزار نجوا میکرد. گویی بادبادک در اوج آسمان دریافته بود که نمیتوان با زبان خشونت به نبرد با طبیعت رفت.
خطاب به او گفتم: «کسوکارت چشمبهراهت نشستهن! حتی اگه روستاییها ترکت کرده باشن، اینجا کودکی هست که میخواد باهات بازی کنه.»
تبوتاب طوفان آرام گرفت. اگر طوفان کشتی سرگردان بود، بادبادک لنگرش بود…
برای بومیان رهگذر جای سؤال بود که چرا مردی بیستوپنجساله، این وقت صبح، بهجای ماهیگیری، مشغول بادبادکبازی است؟ کمی بعد، دورادور صدای دختربچهای را میشنیدم که بلندبلند فریادی مستانه سر میداد و میگفت: «اون بادبادک منه، مامان! ناخدای نقاشیهام به قولش عمل کرد! به قولش عمل کرد!»
نزد دخترک رفتم. از او پرسیدم: «چرا دیروز یکدفعه من رو ترک کردی؟»
«چون از گرگ میترسیدم.»
«دیگه گرگی تو روستا نیست که ازش بترسی.»
«چه بلایی سرِ گرگ اومد؟»
«مهم نیست. فقط اومدم بهت چیزی بگم. وقتی همسن تو بودم بادبادکبازی میکردم. فهمیدم بادبادکی که خریدی هیچوقت پرواز نکرده و من هم دلم نمیخواست تو رو غصهدار ببینم.»
«از کجا فهمیدی؟»
«گفتم که قلبم دو تا چشم داره. چیزهایی رو میبینه که بقیه نمیبینن.»
«میخوام از قلبت تشکر کنم.»
«همین که لبخند بزنی و بتونی برای اولین بار بادبادکبازی کنی، برای قلبم بهترین تشکره.»
ناخودآگاه لبخند زد. بادبادکش را به او بازگرداندم. موهایش در هوا پیچوتاب خوردند. فرفرههای دستفروش به چرخش درآمدند، قاصدکها سفرشان را آغاز کردند و گندمزارها بذرهایشان را به دست باد سپردند.
دیدگاه خوانندگان