درست شبی که پال هشت‌ساله برای اولین بار در خانه تنها می‌ماند، دعوای هولناک زن و مرد همسایه او را ناخواسته به بازی پُرفریب آدم‌بزرگ‌ها می‌کشاند.


خانه‌ی قدیمی را دیواری نازک به دو واحد تقسیم کرده بود و صداهای این‌طرف و آن‌طرف را بی‌کم‌وکاست رد می‌کرد. در بخش شمالی‌اش خانواده‌ی لئونارد می‌نشستند، بخش جنوبی‌اش هم خانواده‌ی هارگر.

خانواده‌ی لئونارد ــ زن، شوهر و پسر هشت‌ساله‌شان ــ تازه به آن‌جا اسباب‌کشی کرده بودند. چون از وضع دیوار خبر داشتند، موقع بگومگوی دوستانه‌شان صدایشان را پایین می‌آوردند؛ بحث سرِ این‌که آیا پسرشان، پال، به سن‌وسالی رسیده که امشب در خانه تنهایش بگذارند یا نه.

بابایش گفت: «هیییس!»

...

دیدگاه خوانندگان

در حال بارگذاری نظرات...