متن پیش رو برشی است از کتاب فیلیپ کی. دیک: از زبان خودش؛ حاصل ساعتها گفتوگوی صمیمانه، عمیق و گاه جنونآمیز گِرِگ ریکمن و فیلیپ کی. دیک در سالهای پایانی عمر فیلیپ (اوایل دههی ۸۰ میلادی). ریکمن در این گفتوگوها تریبون را تماموکمال به خودِ دیک سپردهاست تا بیواسطه و با همان لحن منحصربهفردش از جهانبینی، ترسها، شیوهی نوشتن و فلسفهی خاصش بگوید. قطعهای که برای ترجمه انتخاب کردهام (از فصل ششم کتاب)، گفتوگویی است دربارهی سالهای آغازین ورود دیک به دنیای نویسندگی، عادات عجیبوغریبش در حین کار، و بازیگوشیهای ذهنیاش با مفاهیم ادبی و فلسفی. ناگفته نماند که نوشتههای داخل کمانک (…) را خودِ گِرِگ ریکمن اضافه کرده. از این گذشته پانویسهای توضیحی به قلم اینجانب است.
فیلیپ کی. دیک: از زبان خودش
کوکم کن تا کلمات جاری شوند
گِرِگ: چی شد که رفتی سراغ نوشتن؟
دیک: مادرم نویسنده بود، یا دلش میخواست نویسندهای بشه که کارهاش چاپ میشن. رمان و داستان کوتاه مینوشت. یه بار یه داستان کوتاه فروخت به یکی از این مجلههای دمدستی به اسم فمیلی سرکل۱. چهل دلار بابتش گرفت. کل چیزی که فروخت همین بود و بس. ولی این فکر افتاد تو سرم که نوشتن کار خیلی مهمیه.
اولین رمانم رو وقتی سیزدهساله بودم نوشتم. وقتی راهنمایی بودم، یا شاید ابتدایی، تایپ دهانگشتی رو خودآموز یاد گرفتم. کلاس شیشم هفتم بودم؛ با کتاب مادرم که توی کلاس ماشیننویسی ازش استفاده میکرد، تایپ کردن رو یاد گرفتم. کتاب رو برداشتم و یاد گرفتم. یه رمان نوشتم به اسم بازگشت به لیلیپوت۲. چندان چنگی به دل نمیزد.
گِرِگ: بر اساس کار [جاناتان] سوییفت؟
دیک: برداشت آزاد از کار سوییفت بود. توش پُرِ زیردریایی بود.
گِرِگ: بعدِ اون ماجرا با آداب خاصی مینویسی؟ نویسندگی حسابی راضیت میکنه؟ از اون کارهاست که دوست داری انجام بدی... یا اینکه دست خودت نیست؟
نوشتن واسه من یه کار عادیه. همون قدر برام عادیه که برای بقیه بادومزمینی خوردن، سینما رفتن یا زدن به دلِ جاده. نوشتن یعنی زیردستیم رو میزنم زیربغل و همه جای آپارتمان با خودم میبرم. همیشهی خدا دارم یادداشت برمیدارم. عاشق نوشتنم. اگه مشغول کار روی چیزی نباشم که قراره چاپ بشه، فقط یادداشت برمیدارم، یادداشتهای تمومنشدنی. بیشترشون هم فلسفیان. مثلاً میرم دربارهی یه فیلسوف تحقیق میکنم و هفتهها وقت میذارم و در موردش مینویسم. همینجوری میشینم و مینویسم. خودت میدونی که این یادداشتها رو نمیشه فروخت. یه پشته کاغذ دارم، شیشصد هزار کلمه.۳
نوشتن واسه من یه کار عادیه. همون قدر برام عادیه که برای بقیه بادومزمینی خوردن، سینما رفتن یا زدن به دلِ جاده.
تفسیرنامهی فیلیپ کی. دیک
قلمت اینطوری روون میشه، اونقدر که میتونی افکارت رو بیاری روی کاغذ. خیلی مهمه آدم توانایی همچین کاری رو داشته باشه. فوقالعادهست. اصلاً وقت تلف کردن نیست.
و وقتی مشغول خوندنی... خوندن روی دیگهی سکهست، دائم باید بخونی. اونجاست که تعبیرهایی رو که بقیه به کار میبرن شکار میکنی. داشتم یه مقالهی فلسفی میخوندم که میگفت هیوم به فلان و بهمان معتقده، و لاک معتقده به «چیزی که نمیدانم چیست».۴ چه تعبیر معرکهای!
همین چند روز پیش تو بریتانیکا به یه پاراگرافی برخوردم که شبش برای پال (ویلیامز)۵ خوندمش. به نظرم یکی از بامزهترین پاراگرافهایی بود که تا حالا خونده بودم، با اینکه اصلاً قرار نبود خندهدار باشه. توی یه کتابِ مرجع اومده. دربارهی سیلا و کاریبْدِس۶ نوشته شده، همون دو تا بلایی که دو طرفِ یه تنگه هستن. اگه بپیچی چپ با سیلا روبهرو میشی، اگه بپیچی راست با کاریبْدِس. اصطلاح «بینِ سیلا و کاریبْدِس»۷ یعنی چه این کار رو بکنی چه نکنی، کارِت زاره.
پال ویلیامز
خلاصه دربارهی کاریبْدِس حرف میزنن و نوشته: «کاریبْدِس که زیر درخت انجیری در ساحل روبهرو، در فاصلهی تیررس کمان، کمین کرده بود، روزی دو بار اقیانوس را میبلعید و باز بالا میآورد و برای کشتیرانی مهلک بود.» (میخندد). من باشم میگم معلومه که مهلک بوده! بالا آوردنِ کلِ دریای مدیترانه اون هم روزی دو بار، قطعاً برای کشتیرانی مهلکه!
حالا میبینی؟ من اینجوری میخونم و کیف میکنم که نویسنده تو همون یه جمله همه چیزهایی رو که لازمه دربارهی کاریبْدِس بدونی آورده. الان من تصور کاملی از کاریبْدِس تو ذهنم دارم، فقط هم با همین جملهی موجز و معرکه. این موجود «برای کشتیرانی مهلک» بوده. دیگه لازم نیست چیزی دربارهی کاریبْدِس بگن. الان دیگه دقیقاً میدونیم اون بدبختها وقتی به کاریبْدِس برمیخوردن چی میدیدن. در واقع این موجودْ گرداب بوده.
گذر پُرمخاطرهی کشتی اولیس از میان سیلا و کاریبْدِس
خلاصه اینجوری میخونم و مینویسم. داشتم (خورخه لوئیس) بورخس میخوندم (همان خیالپرداز آرژانتینی). پال برام بورخس فرستاده بود.
من مثل تو نیستم که گفتی اگه از یه نویسنده خوشت بیاد میشینی همه کارهاش رو میخونی (اشاره به حرفی که دربارهی نحوهی آشناییام با فیل دیک به او زده بودم). پیش خودم خیال میکنم بورخس خوندهم، ولی یه کتاب بیشتر ازش نخوندهم.
گِرِگ: خب، من هم همین تصور رو دربارهی کارهای فلوبر دارم، ولی کلاً یه کتاب ازش خوندهم.
دیک: شرط میبندم مادام بوواری رو خوندی.
گِرِگ: آره.
دیک: فلوبر احتمالاً کتاب دیگهای هم داشته که سوگُلیش بوده، ولی کسی نخوندش.
گِرِگ: آره، داشته! بووار و پکوشه،۸ هیچ کس هم نمیخوندش. داستانش دربارهی آدمهاییه که یه فرهنگنامهی بزرگ از اطلاعات غلط جمع میکنن.
دیک: شبیه بورخسه، مگه نه؟ مثل بتهوونه؛ قطعهی موردعلاقهش از کارهای خودش پیروزی ولینگتون۹ بود، و کار به جایی رسید که مجبور شدن به زور جلوش رو بگیرن که نره روی سکو و ارکستر رو رهبری کنه.
(در این اثنا فیل تعارف کرد از بین دو تا ساندویچی که پیشاپیش به هوای آمدن من خریده بود، یکی را انتخاب کنم.)
دیک: یه ساندویچ واسه تو گرفتم، یه ساندویچ واسه خودم، و تو باید انتخاب کنی کدوم رو میخوای. اما انتخابت محدود به دو تاست. سؤال صفر و یکیه.۱۰
گِرِگ: مثل اون عبارت خودت: «آره یا نه... یکی رو انتخاب کن» که توی کارهات هست. عاشق این عبارتم.
دیک: زنم، اَنی، همیشه این رو میگفت.
گِرِگ: ... میخواستم دربارهی کلمهی grate۱۱ ازت بپرسم. تا حالا بهش دقت کردهای؟ بگینگی تو همه کتابهات وقتی یه شخصیت عصبانی میشه، با حالت grate جواب میده.
دیک: توی مقالهت متوجه این نکته شدم و با خودم گفتم حتماً داره به چیزی اشاره میکنه که تکیهکلام منه، ولی خودم با تکیهکلامهای خودم آشنا نیستم.
گِرِگ: خب، چون همه کتابهات رو فشرده و پشتسرهم خوندم متوجه این مورد شدم. کلمهی grate رفت رو مخم،۱۲ و دیدم تو همه کتابهات هست، دستکم یه بار.
دیک: خندهداره آدم چهطور میافته رو دورِ... (دیدنِ اینجور چیزها). دیگه ولکنت هم نیست. همیشهی خدا جلو چشمته. مثلاً یه بار یکی از دستنوشتههام رو میخوندم یههو به نظرم اومد کلمهی said رو خیلی زیاد تکرار کردهم. میدونم روی کاغذ بهم یاد دادهن که استفاده از said اشکالی نداره و نباید سعی کنیم از کلمههایی مثل expostulate۱۳ و ejaculate۱۴ و بقیهی جایگزینهای said استفاده کنیم. (اما) دیدم کلمهی said هفده بار تو یه صفحه اومده!
و بعدش تو هر صفحه هیچ کلمهی دیگهای نمیدیدم جز said.
فقط باید یاد بگیری باهاش کنار بیای. بابت کلمهی grate عذر میخوام. دیگه هیچوقت ازش استفاده نمیکنم. (میخندد)
اشاره دارد به تفسیرنامه (The Exegesis) که مجموعهی عظیم یادداشتهای فلسفی و الهیاتیِ دیک است. نگارش آنها پس از تجربیات عرفانی سال ۱۹۷۴ دیک آغاز شد و تا پایان عمرش ادامه یافت. اگرچه او در اینجا (سال ۱۹۸۱) حجمشان را ششصد هزار کلمه تخمین میزند، اما حجم نهایی دستنوشتهها پس از مرگش به بیش از ۸۰۰۰ برگ (حدود دو میلیون کلمه) رسید. گزیدهی این مجموعه سال ۲۰۱۱ (به کوشش جاناتان لِتِم و پامِلا جکسِن) منتشر شد، اما به گفتهی ویراستاران انتشار تمام این یادداشتها در قالب کتاب عملاً ناممکن است. ↩
چیزی که نمیدانم چیست (Something, I know not what) اشاره به تعریف معروف جان لاک از مفهوم فلسفی جوهر (Substance) دارد. لاک معتقد بود ما فقط ویژگیهای ظاهری اجسام را درک میکنیم و ذات آنها برایمان ناشناخته است. دیک از اینکه نویسندهی مقاله با رندی تعریف لاک از جوهر (چیزی که نمیدانم چیست) را جایگزین باور او کردهاست به وجد آمده. انگار لاک به «چیزی» معتقد است که خودش هم «نمیداند چیست». ↩
Paul Williams: نویسنده، منتقد موسیقی و روزنامهنگار آمریکایی (بنیانگذار مجلهی Crawdaddy!) که از دوستان نزدیک دیک بود و پس از مرگ او سرپرستی و انتشار آثارش را بر عهده گرفت. ↩
سیلا (Scylla) و کاریبْدِس (Charybdis) دو هیولای دریایی در اساطیر یونان که در دو سوی تنگهی مسینا کمین کرده بودند. سیلا هیولایی ششسر بود و کاریبْدِس گردابی که کشتیها را میبلعید. عبور از میان این دو (در اودیسهی هومر) نماد گیر افتادن در موقعیتی است که هر انتخابی منجر به فاجعه میشود. ↩
در فارسی میتوان برای اصطلاح between Scylla and Charybdis از این موارد بهره برد (از فرهنگ بزرگ انگلیسیفارسی، تألیف بزرگمهر ریاحی): از چاه به چاه؛ میان بد و بدتر؛ میان دو سنگ آسیا؛ بین گرداب و صخره. ↩
Wellington’s Victory: قطعهای ارکسترال اثر بتهوون که برای جشن پیروزی دوک ولینگتون بر ناپلئون نوشته شد. منتقدان موسیقی معمولاً این اثر را بهخاطر هیاهو و جلوههای صوتی نظامیاش یکی از آثار ضعیفتر و بازاری بتهوون میدانند. ↩
در ریاضیات و علوم رایانه به دستگاه اعداد «دودویی» گفته میشود که در آن تمام مقادیر تنها با دو نماد (معمولاً ۰ و ۱) تعریف میشوند و حالت سومی وجود ندارد. ↩
Grate: در فرهنگ لغت به معنای ساییدن، رنده کردن و صدای گوشخراش (غِژغِژ) درآوردن است. دیک در داستانهایش برای توصیف صدای شخصیتهای خشمگین بهجای فعل سادهی said، مکرراً از این واژه استفاده میکند تا نشان دهد شخصیت داستان با صدایی خشن صحبت میکند یا حالت عصبی دارد. ↩
رفت رو مخم (The word “grates” on me): ریکمن در اینجا با معنای دوپهلوی کلمهی grate بازی زبانی میکند. این کلمه هم به معنای «صدای گوشخراش دادن» است (که دیک در داستانهایش استفاده کرده) و هم در اصطلاح grates on me به معنای «روی اعصاب راه رفتن» یا «سوهان روح شدن» به کار میرود. ↩
Expostulate: واژهای قدیمی، ثقیل و پُرطمطراق است، به معنای «عتاب کردن»، «متعرض شدن» یا «سرزنش کردن». در ادبیات کلاسیک قرن هجدهم و نوزدهم استفاده از چنین افعال توصیفی و سنگینی به جای فعلِ سادهی «گفت» (said) مرسوم بود، اما امروزه نویسندگان از آن پرهیز میکنند. ↩
Ejaculate: این واژه در ادبیات قرن نوزدهم و اوایل بیستم (به ویژه در داستانهای شرلوک هلمز) صرفاً به معنای «ناگهان گفتن»، «پراندنِ حرف» یا «ادا کردن» بود، اما در انگلیسی امروزی معنای جنسی آن (انزال) چنان غالب شده که استفاده از آن برای ابتدای نقلقول حالتی مضحک دارد. ↩
پایان
از خواندن «کوکم کن تا کلمهها جاری شوند» لذت بردید؟
دیدگاه خوانندگان