سال ۱۹۷۴، پال آستر ماشینتحریر المپیای دستدومی را به قیمت چهل دلار میخرد؛ ماشینی که بیستوشش سال همراه او میماند. اما چه رازی در میان است که یک ماشینتحریر ساده را به چنین همراهی ماندگار تبدیل میکند؟ چه میشود که یک ابزار ساده جان میگیرد و به محرم اسرار نویسنده تبدیل میشود؟
مقدمهی مترجم
نخستین بار که سرگذشت ماشینتحریر من را خواندم، حکم تلنگری را برایم داشت که وادارم کرد درنگ کنم و در این دنیای دیجیتالی سرسامآور به تماشای آهستگی بنشینم. پال آستر یادم آورد که چهطور گاهی یک ابزار بیجان حکم رفیقی همیشگی را پیدا میکند. یادم آورد من هم وقتی رایانهام خراب شد اشک ریختم، چون احساس میکردم دوستی را از دست دادهام و باید بیشتر هوایش را میداشتم. سرگذشت ماشینتحریر من روایتی است از بیستوشش سال رفاقت و وفاداری؛ حکایت شیئی که در گذر سالها جان میگیرد و در برابر فراموشی مقاومت میکند، پابهپای نویسنده میماند و بار سنگین خاطرات او را به دوش میکشد.
نخستین بار که سرگذشت ماشینتحریر من را خواندم، حکم تلنگری را برایم داشت که وادارم کرد درنگ کنم و در این دنیای دیجیتالی سرسامآور به تماشای آهستگی بنشینم. پال آستر یادم آورد که چهطور گاهی یک ابزار بیجان حکم رفیقی همیشگی را پیدا میکند. یادم آورد من هم وقتی رایانهام خراب شد اشک ریختم، چون احساس میکردم دوستی را از دست دادهام و باید بیشتر هوایش را میداشتم. سرگذشت ماشینتحریر من روایتی است از بیستوشش سال رفاقت و وفاداری؛ حکایت شیئی که در گذر سالها جان میگیرد و در برابر فراموشی مقاومت میکند، پابهپای نویسنده میماند و بار سنگین خاطرات او را به دوش میکشد.
پس از سه سال و نیم به خانهام در آمریکا برگشتم. ژوئیهی ۱۹۷۴ بود. همان عصر روز اول وقتی در نیویورک چمدانهایم را باز میکردم، دیدم هرمس۲، ماشینتحریر کوچکم، نابود شدهاست. قابش شکسته و کلیدهایش آنقدر لهولورده و کجومعوج شده بود که دیگر هیچ امیدی نداشتم برای تعمیرش.
وسعم نمیرسید ماشینتحریری جدید بخرم. آن روزها کم پیش میآمد پول در دستم بماند، اما در آن لحظهی خاص، دیگر کاملاً آسوپاس بودم.
یکی دو شب بعد یکی از دوستان قدیمی دوران دانشگاهم برای شام به آپارتمانش دعوتم کرد. وسط حرفهامان ماجرای ماشینتحریرم را پیش کشیدم. گفت اتفاقاً یکی در کمدش دارد که دیگر به کارش نمیآید. سال ۱۹۶۲ به مناسبت پایان دورهی راهنمایی این را به او هدیه داده بودند. گفت اگر بخواهم با کمال میل به من میفروشدش.
سرِ چهل دلار به توافق رسیدیم. ماشینتحریر المپیا۳ بود، قابلحمل، ساخت آلمان غربی. این کشور دیگر وجود خارجی ندارد، اما از آن روز، سال ۱۹۷۴، تا حالا تکتک کلماتی که نوشتهام کار همین ماشین بوده.
اوایل زیاد به این قضیه فکر نمیکردم. یک سال گذشت، ده سال گذشت، و حتی یک بار هم به نظرم عجیب یا حتی کمی غیرعادی نیامد که با ماشینتحریری دستی کار میکنم. تنها جایگزینم ماشینتحریر برقی بود، اما من از سروصدای آن دمودستگاهها دل خوشی نداشتم، از وزوز بیوقفهی موتورشان، تلقتلوق قطعات شلوولشان، و نبض بیقرار جریان متناوب برق زیر انگشتانم. همان سکوت المپیای خودم را ترجیح میدادم. کار با آن راحت بود، روان بود همهچیزش و همیشه به راه بود. وقتی هم روی کلیدهایش نمیکوبیدم، جیکش درنمیآمد.
از همه بهتر اینکه انگار مرگ نداشت. غیر از تعویض نوار جوهر و گاهی هم پاک کردن رسوب جوهر از روی کلیدها، از هر نوع نگهداری و تعمیری معاف بودم. از سال ۱۹۷۴ تا امروز، غلتکش را فقط دو، شاید هم سه بار، عوض کردهام. بارهایی که برای تمیزکاری برش داشتهام و بردهام به تعمیرگاه، از تعداد رأیهایم در انتخابات ریاستجمهوری کمتر است. هرگز مجبور نشدهام هیچکدام از قطعاتش را عوض کنم. فقط یک بار آسیب جدی دید، سال ۱۹۷۹؛ پسر دوسالهام میلهی سطربر۴ را شکست. البته که تقصیر ماشینتحریر نبود. آن روز تا شب غصه خوردم، اما صبح روز بعد به تعمیرگاهی در خیابان کورت۵ بردمش و دادم میله را سرِ جایش جوش بدهند. حالا جای زخم کوچکی رویش مانده، اما عمل جراحی موفقیتآمیز بود و میله از آن زمان تا الان آخ نگفتهاست.
اصلاً لزومی ندارد از رایانهها و واژهپردازها حرفی بزنم. همان اوایل وسوسه شدم یکی از آن دستگاههای شگفتانگیز را برای خودم بخرم، اما خیلی از دوستانم برایم داستانهای ترسناکی تعریف کردند؛ از اینکه چهطور فقط با زدن دکمهای اشتباه، زحمت یک روز یا یک ماه کارشان به باد رفتهاست. چپ و راست دربارهی قطعیهای ناگهانی برق و پاک شدن کل یک دستنویس در کمتر از نیمثانیه حرف میشنیدم. هیچوقت با دستگاههای اینچنینی میانهی خوبی نداشتهام و میدانستم اگر دکمهی اشتباهی در کار باشد، آخرسر انگشتم میرود روی همان.
پس به همان ماشینتحریر قدیمیام چسبیدم و دههی هشتاد جای خود را به دههی نود داد. دوستانم یکییکی رفتند سراغ مک و آیبیام۶. یواشیواش داشتم میشدم دشمن پیشرفت؛ آخرین بازماندهی کافرکیشان در دنیای نوکیشان دیجیتال. دوستانم بهخاطر اینکه زیر بار روشهای جدید نمیرفتم مسخرهام میکردند. وقتهایی هم که به من پیرمرد غرغرو نمیگفتند، مرتجع و یکدندهی کلهشق صدایم میزدند. برایم مهم نبود. میگفتم چیزی که برای آنها خوب است، لزوماً به درد من نمیخورد. چرا وقتی از همین وضعم کاملاً راضیام باید خودم را تغییر بدهم؟
تا آن موقع حس نکرده بودم دلبستگی خاصی به ماشینتحریرم دارم. صرفاً ابزاری بود که کارم را راه میانداخت، اما حالا که به گونهای در معرض انقراض تبدیل شده بود، یعنی یکی از آخرین دستساختههای بهجامانده از دوران انسان نویسندهی۷ قرن بیستم، کمکم مهرش به دلم افتاد. فهمیدم چه بخواهم چه نخواهم گذشتهی مشترکی با هم داریم. با گذشت زمان دریافتم که آیندهمان هم به یکدیگر گره خوردهاست.
دو سه سال پیش، وقتی بوی پایان کار به مشامم خورد، پیش لئون۸ رفتم، لوازمالتحریرفروش محلهمان در بروکلین. از او خواستم پنجاه نوار جوهر برایم سفارش بدهد. چند روزی مجبور شد به این در و آن در بزند بلکه بتواند اینهمه نوار را جور کند. بعدها گفت که بعضیشان را از جاهای خیلی دوری مثل کانزاسسیتی برایش فرستادهاند.
تاجاییکه بتوانم در استفادهشان صرفهجویی میکنم و آنقدر با آنها تایپ میکنم که جوهر روی کاغذ کمرنگ کمرنگ شود. وقتی اینها ته بکشند، چشمم آب نمیخورد که دیگر نواری در دنیا باقی مانده باشد.
هیچوقت نمیخواستم از ماشینتحریرم قهرمان بسازم. کارِ سَم مِسِر بود؛ مردی که یک روز پا به خانهام گذاشت و عاشق یک ماشین شد. عشق و علاقهی هنرمندان هیچ حسابوکتابی ندارد. این رابطهی عاشقانه حالا چند سالی میشود که ادامه دارد و فکر میکنم از همان اول هم عشقی دوطرفه بودهاست.
مِسِر کم پیش میآید بی دفتر طراحیاش جایی برود. یکبند مشغول طراحی است؛ با ضربههای تند و خشمگین نوک قلمش را روی کاغذ میکوبد، دمبهدقیقه سر از روی دفتر بلند میکند و چشم تنگ میکند تا به آدم یا شیء روبهرویش خیره شود. هروقت با او سر میز غذا مینشینی با این پیشفرض مینشینی که همزمان داری برای تکچهرهات ژست میگیری. در این هفت هشت سالی که گذشته یکسره همین بساط را داریم، آنقدر که دیگر فکرش را هم نمیکنم.
یادم هست همان بار اولی که آمد ماشینتحریر را نشانش دادم، اما اصلاً یادم نیست چه حرفی زد. یکی دو روز بعد دوباره پیدایَش شد. عصر بود و من خانه نبودم، اما از همسرم اجازه گرفته بود برود طبقهی پایین توی اتاق کارم و دوباره به ماشینتحریر نگاهی بیندازد. خدا میداند آن پایین چهکار کرد، اما هیچوقت شک نداشتهام که ماشینتحریر با او حرف زده. حتی معتقدم دستآخر توانسته ماشینتحریر را راضی کند که سفرهی دلش را پیش او باز کند.
از آن موقع تا حالا چند بار دیگر هم سر زده و هربار بغلبغل نقاشی، طراحی و عکس با خودش آوردهاست. سَم ماشینتحریرم را تسخیر کرده و رفتهرفته یک شیء بیجان را به موجودی تبدیل کرده که برای خودش شخصیت دارد و حضورش در این دنیا حس میشود. ماشینتحریر حالا برای خودش خلقوخو و خواستههایی دارد؛ خشمهای تاریک و شادیهای سرشارش را نشان میدهد، آنچنانکه آدم کم مانده باور کند صدای تپش قلب از این کالبد خاکستری و فلزی میشنود.
باید اعتراف کنم همهی اینها آرامشم را به هم میزنند. نقاشیها عالی از آب درآمدهاند و به ماشینتحریرم افتخار میکنم که ثابت کرده سوژهای به این ارزشمندی است، اما از طرفی مِسِر مجبورم کرده طور دیگری به رفیق قدیمیام نگاه کنم. هنوز کاملاً با این حسوحال کنار نیامدهام، اما حالا هروقت چشمم به یکی از این نقاشیها میافتد (دو تایش را به دیوار اتاق نشیمنم زدهام) دیگر برایم سخت است ماشینتحریرم را شیء به حساب بیاورم. رفتهرفته آن شیء به آدم تبدیل شدهاست.
حالا بیش از ربع قرن است که با هم هستیم. هرجا رفتهام ماشینتحریرم هم با من آمده. با هم در منهتن، شمال ایالت نیویورک و بروکلین زندگی کردهایم. با هم به کالیفرنیا و مین، مینهسوتا و ماساچوست، ورمانت و فرانسه سفر کردهایم. در طول این مدت با صدها مداد و خودکار نوشتهام. چند ماشین و چند یخچال عوض کردهام و در آپارتمانها و خانههای زیادی زندگی کردهام. دهها جفت کفش پاره کردهام، از خیر دهها ژاکت و کاپشن گذشتهام، و کلی ساعتِ مچی و رومیزی و چتر گم کرده یا ول کردهام به امان خدا. همهچیز خراب و کهنه میشود، همهچیز دستآخر از کار میافتد، اما این ماشینتحریر هنوز با من است و امروز تنها چیزی که از بیستوشش سال پیش برایم مانده همین است. چند ماه دیگر مدت همراهیمان دقیقاً به نیمی از عمر من میرسد.
زهواردررفته و خارجازرده، یادگار دورانی که بهسرعت دارد از خاطرهها محو میشود، اما این لاکردار هیچوقت دستم را توی پوست گردو نگذاشتهاست. حتی همینحالا که دارم آن نُه هزار و چهارصد روزی را که با هم گذراندهایم مرور میکنم، روبهرویم نشسته و موسیقی آشنا و قدیمیاش را با لکنت مینوازد. آخر هفته است و آمدهایم کنتیکت. تابستان است و پشت پنجره صبحی داغ و سرسبز و زیبا از راه آمده. ماشینتحریر روی میز آشپزخانه است و دستهای من روی ماشینتحریر و حرفبهحرف شاهد بودهام که این کلمات را مینویسد.
دوم ژوئیهی ۲۰۰۰
پانویسها
Sam Messer: نقاش آمریکایی که تصویرهای متعددی از ماشینتحریر پال آستر کشیدهاست. ↩
Hermes: ویژند سوئیسی معروف سازندهی ماشینتحریر. مدل Hermes 3000 از محبوبترین مدلهای قابلحمل میان نویسندگان بود. ↩
Olympia: ویژند آلمانی تولید ماشینتحریر که به دوام و استحکام مشهور بود. ↩
Carriage return arm: میلهای در ماشینتحریرهای دستی که با آن سطر را عوض میکنند و به ابتدای خط برمیگردند. ↩
Court Street: خیابانی معروف در محلهی بروکلین نیویورک. ↩
Mac & IBM: رایانههای شخصی ساخت شرکت اپل (مکینتاش) و شرکت آیبیام که در دهههای هشتاد و نود میلادی رواج یافتند و جای ماشینتحریرها را گرفتند. ↩
Homo scriptorus: نویسنده با استفاده از این ترکیب لاتین خودساخته، «انسان نویسنده» را در قیاس با «انسان خردمند» (Homo sapiens) گونهای در معرض انقراض توصیف کردهاست. ↩
دیدگاه خوانندگان