محسن حامد در تقلای باز کردن گره کور رمان سومش در لاهور، به نقلقولی از هاروکی موراکامی برمیخورد؛ توصیهای نامنتظر دربارهی استقامت جسمانی که او را از پشت میز به دل خیابانها میکشاند تا بفهمد گاهی باز شدن گره کور حرفهاش در گرو عرق ریختن است.
برشی از «تناسب اندام با هاروکی موراکامی»
چند سال پیش که برگشتم لاهور، بین من و دوستان نویسندهام فاصله افتاد. در لاهور آشنا تا دلتان بخواهد دوروبرم بود؛ کلی پسرخاله و دخترعمو، رفیقهای ششدانگ کودکیام، و لشکری خاله و عمو و خواهرزاده و برادرزاده. اما لااقل اوایلش نویسندهای پیدا نمیشد که بشود با او جوشید؛ همپیالهای که کنارش بنشینم و از چموخم کار نوشتن بگویم. برای این مورد هنوز باید راهی نیویورک و لندن میشدم، شهرهایی که زمانی خانهام بودند، ولی بیش از سالی یکی دو بار قسمتم نمیشد بروم آنجاها.
خوشحال بودم که از شلوغیهای دنیای نشر دور شدهام: جشنهای رونمایی، مراسم جوایز، و این بحثهای کشدار که این هفته نقد کتاب فلانی چهطور از آب درآمده. ولی دلم برای حالوهوای رفاقت اهل قلم لک زده بود. رماننویسی ذاتاً کاری انفرادی است؛ در لاهور اما این حرفه به تنهاییِ محض گره خورده بود.
چند سال پیش که برگشتم لاهور، بین من و دوستان نویسندهام فاصله افتاد. در لاهور آشنا تا دلتان بخواهد دوروبرم بود؛ کلی پسرخاله و دخترعمو، رفیقهای ششدانگ کودکیام، و لشکری خاله و عمو و خواهرزاده و برادرزاده. اما لااقل اوایلش نویسندهای پیدا نمیشد که بشود با او جوشید؛ همپیالهای که کنارش بنشینم و از چموخم کار نوشتن بگویم. برای این مورد هنوز باید راهی نیویورک و لندن میشدم، شهرهایی که زمانی خانهام بودند، ولی بیش از سالی یکی دو بار قسمتم نمیشد بروم آنجاها.
خوشحال بودم که از شلوغیهای دنیای نشر دور شدهام: جشنهای رونمایی، مراسم جوایز، و این بحثهای کشدار که این هفته نقد کتاب فلانی چهطور از آب درآمده. ولی دلم برای حالوهوای رفاقت اهل قلم لک زده بود. رماننویسی ذاتاً کاری انفرادی است؛ در لاهور اما این حرفه به تنهاییِ محض گره خورده بود.
این شد که به هوای معاشرت با رماننویسها رفتم سراغ خودشان، البته نه اینکه رمانی ازشان دست بگیرم ــ آنها را که همیشه میخواندم ــ بلکه رفتم سراغ خاطرات، جستارهاشان دربارهی نوشتن، و گفتوگوهاشان. با جانودل افتادم پی کلاسیکها، مثلاً پاریس، جشن بیکران. به کتابفروش محله سپردم چیزهایی مثل مارکز به روایت مارکز، کالوینو به روایت کالوینو و دورهی چندجلدی مصاحبههای پاریس ریویو را برایم بیاورد. امان از مصاحبههای پاریس ریویو! بگذارید خیالتان را راحت کنم: برای نویسندهای که مدتی تک افتاده عیشی ناب است.
در همان جلد چهارم به گفتوگویی با هاروکی موراکامی برخوردم؛ نویسندهای که سالها بود تحسینش میکردم. اواسط مصاحبه، چشمم به این نقلقول افتاد؛ جملهای که وادارم کرد اینکه بارها و بارها بخوانمش، روی تکهکاغذی بنویسمش و بچسبانمش به چاپگر: «نوشتن رمان بلند درست مثل تمرین بقاست. توشوتوان جسمی درست بهاندازهی قریحهی هنری ضرورت دارد.»
به دلم نشست حرفش؛ نه اینکه به نظرم درست باشد، ولی خوشم آمد. بله، تولستوی بهنوبهی خودش در میدان جنگ کم تیر و ترکش ندیده بود و همینگوی هم برای خودش مرد جانسختی بود، اما چشمم آب نمیخورد ناباکوف میتوانسته هموزن خودش هالتر سینه بزند؛ ویرجینیا وولف هم گمان نکنم اهل این حرفها بوده باشد (گرچه تصویر چندان روشنی از زندگیاش در خاطرم نبود؛ شاید هم محفل بلومزبری۱ قفس مبارزهی۲ زمانهی خودش بوده و ما بیخبریم).
با تمام اینها مثل خیلی دیگر از حرفهای موراکامی، این نقلقول اولش انگار چیز خاصی نیست، ولی بالاخره گوشهی ذهنت جا خوش میکند. میان «سرِ کارمان گذاشتهای؟» تا «نبوغ ناب»، تار مویی فاصله است و موراکامی مدام روی همین خط گام برمیدارد؛ یا آنطور که بعداً کاشف به عمل آمد روی همین خط میدود، چراکه بعد از آن سراغ کتابش رفتم که آمیزهای است از زندگینگاره و یادداشتهایی در باب نوشتن: از دو که حرف میزنم از چه حرف میزنم۳. تازه آنجا بود که شستم خبردار شد این بشر دیوانهوار میدود؛ هر روز خدا، کیلومترها. بعد هم گاهی میزند به آب و شنا میکند. سابقهی دویدن در اولتراماراتن و شرکت در مسابقات سهگانه۴ را دارد. او کارش فقط حرف زدن و ادعا کردن نیست؛ وقتی پای عمل وسط بیاید، با شنا کردن و دویدن و رکاب زدن، رس میدان را میکِشد.
خلاصه روزهایی که چشمم به این حرف موراکامی افتاد، بد به بنبست خورده بودم. رمان سومم۵ پیش نمیرفت. شاید از برکت پدر شدنم بود، شاید هم تقصیر بمبگذاریهای تروریستی پیدرپیای بود که نفس لاهور را بند آورده بودند. شاید هم زیر سرِ گرما بود یا سرما، چون لاهور با اینکه بیشتر وقتها گرم است، زمستانهای کوتاهش تا مغز استخوان آدم را میسوزاند و افت فشار گاز و دیوارهای بیعایق دستبهدست هم میدهند تا توی خانه هم مدام سگلرز بزنی. اما احتمالاً مقصر هیچکدام از اینها نبودند. دو رمان اولم۶ هر کدام هفت سال طول کشیدند و من مدام پیشنویس پشت پیشنویس دور میریزم. در گِل ماندن برای من همانقدر طبیعی است که دویدن برای موراکامی.
باید هر طور بود این گره کور را باز میکردم. در آستانهی چهلسالگی دیگر بیشتر شگردهای معمول نویسندگان پیش از خودم را امتحان کرده بودم تا از این رخوت و درجا زدن خلاص شوم: از سیر در عالم نشئگی گرفته تا زخم عشق خوردن، جلای وطن به قارهای دیگر، ازدواج، بچهدار شدن، دست شستن از کارمندی و خلاصه همهچیز. کارد به استخوانم رسیده بود. پس افتادم روی دور پیادهروی. هر روز صبح. اول وقت، چشم که باز میکردم، یعنی همان حوالی شش یا هفت صبح، که آن هم بهخاطر پدر شدنم بود. اوایل نیم ساعت راه میرفتم. بعد شد یک ساعت. بعد رسید به نود دقیقه. شده بودم مایهی خندهی همسرم و سربهسرم میگذاشت: «خداحافظ حامد، سلام همستر!» از این دست چیزها.
(این را داخل پرانتز بگویم: یکی از پسرخالههایم در کراچی، از آن دست آدمهای بیزار از روشنفکربازی، پای ثابت مهمانیها و عیاشی، اسلحهبهکمر، شکارمستی که آخر هفته با جیپ میزد به دل صحرا، درست در همین گیرودار اهل کتاب و مطالعه شد. زنش نصفهشب از خواب میپرید و میدید چراغخواب روشن است و شوهرش غرق رمانی شدهاست. به او میگفت: «عجیبغریبه کارِت، ولی دلنشینه برام.» اسمش را هم گذاشته بود بحران میانسالی.)
نقلقول موراکامی دربارهی نوشتن رمانهای بلند است، ولی من رمان کوتاه مینویسم. پس منطقی بود که او باید میدوید تا برای کار آماده شود، من اما با یک پیادهروی ساده راه میافتادم. تفاوت فاحش سرعتمان به کنار، هشت کیلومتر پیادهروی در روز درست همان چیزی بود که نیاز داشتم. ذهنم باز و شفاف شد. حسابی جانوپَر گرفتم. گردندردم آرام گرفت. گاهی حین پیادهروی ایدهها، جملات و بندهای کاملی را برای خودم پیامک میکردم. وقتهای دیگر، دستها کش پهلوها، در مسیر پیش میرفتم؛ افکارم را سبکسنگین و غربال میکردم و اطراف را تماشا.
پیادهروی گره کور من را باز کرد. درست مثل اِلاِسدی است، یا مثلاً کتابخانه. کاری با آدم میکند کارستان. با همین پیادهروی هرروزه رمانم را سرِ دو سال جمع کردم، یعنی جمعاً شش سال؛ و به این راحتیها هم خیال ندارم ولش کنم. اگر قرار باشد میان روزگار دراز ناکامیهای خفتبار در نوشتن و کفیهای طبی سفارشی یکی را انتخاب کنم، خوب میدانم من و رفیقم موراکامی طرف کدام را میگیریم.
حالا دیگر دارم اسبم را برای شروع رمان چهارم زین میکنم. نقلقول موراکامی هنوز روی چاپگر جا خوش کرده و جمعی از نقلقولهای نویسندگان دیگر هم به آن ملحق شدهاند: کهنهکارهایی که هیچوقت ندیدهام، اما دارند به همکار جوان و مدام در بنبستماندهشان در لاهور امداد میرسانند.
تازه همین الان متوجه شدم که همهشان دور تکهکاغذی کهنه چنبره زدهاند: سیاههی کارهایی که مدتهاست از زیرشان دررفتهام و دیگر واقعاً وقتش رسیده بروم پیشان.
پانویسها
Bloomsbury Group: محفل تأثیرگذار نویسندگان، متفکران و هنرمندان بریتانیایی در اوایل قرن بیستم در محلهی بلومزبری لندن، با حضور چهرههایی چون ویرجینیا وولف، لیتِن استِرِیچی، ای. ام. فورستر و جان مِینارد کِینز. ↩
Octagon: قفس هشتضلعی مسابقات مبارزات آزاد (MMA / UFC). ↩
اولتراماراتن (Ultramarathon) به هر مسابقهی دویدنی گفته میشود که طول مسیر آن از ماراتن استاندارد (۴۲ کیلومتر) بیشتر باشد (معمولاً ۵۰ تا ۱۰۰ کیلومتر). مسابقات سهگانه (Triathlon) نیز رقابتی ترکیبی و استقامتی در ورزشهای شنا، دوچرخهسواری و دوی استقامت است که پیدرپی و بیوقفه انجام میشود. ↩
سومین رمان حامد سال ۲۰۱۳ چاپ شد، با عنوان چهگونه در آسیای نوظهور خرپول شویم (How to Get Filthy Rich in Rising Asia). ↩
دود پروانه (Moth Smoke) سال ۲۰۰۰ و بنیادگرای بیمیل (The Reluctant Fundamentalist) سال ۲۰۰۷ منتشر شد ↩
سرچشمه
Hamid, M. (2016). Discontent and Its Civilizations: Dispatches from Lahore, New York, and London. New York: Riverhead Books.
پایان
از خواندن «تناسب اندام با هاروکی موراکامی» لذت بردید؟
دیدگاه خوانندگان