خدمهی فضاپیمایی در مسیر مریخ به زمین موجودی بومی و عجیب را به قیمت ناچیز پنجاه سنت میخرند تا در سفر شکم خود را سیر کنند. اما واب حیوانی معمولی نیست. او فیلسوفی صلحطلب است که از افکار آدمهای دوروبرش باخبر است و برای نجات جانش به اصول دموکراسی متوسل میشود.
کار بارگیری دیگر رو به پایان بود. آپتوس دستبهسینه و گرفتهرو بیرون فضاپیما ایستاده بود. فرمانده فرانکو با فراغ بال و لبخندزنان از تختهپل پایین آمد.
گفت: «چی شده؟ واسه همهشون پول میگیری.»
آپتوس لام تا کام نکرد. رو برگرداند و ردایش را جمع کرد. فرمانده پا روی لبهی ردایش گذاشت.
کار بارگیری دیگر رو به پایان بود. آپتوس۱ دستبهسینه و گرفتهرو بیرون فضاپیما ایستاده بود. فرمانده فرانکو۲ با فراغ بال و لبخندزنان از تختهپل پایین آمد.
گفت: «چی شده؟ واسه همهشون پول میگیری.»
آپتوس لام تا کام نکرد. رو برگرداند و ردایش را جمع کرد. فرمانده پا روی لبهی ردایش گذاشت.
«وایسا یه لحظه. کلهت رو ننداز پایین برو. دارم حرف میزنم.»
آپتوس با متانت برگشت و گفت: «راستی؟ دارم برمیگردم روستا.» نگاه کرد به حیوانات و پرندگانی که از روی تختهپل راهیِ فضاپیماشان میکردند. «باید تو فکرِ شکارهای جدید باشم.»
فرانکو سیگاری گیراند. «خیلی هم خوب. شماها میتونین یه سر برین تو علفزار و کلی از اینها بگیرین دوباره، اما اون موقع که ما بین مریخ و زمین داریم پیش میریم…»
آپتوس بی هیچ حرفی راهش را کشید و رفت. فرانکو هم رفت پیش دستیار اولش که پای تختهپل ایستاده بود.
نگاهی انداخت به ساعتش و گفت: «اوضاع چهطوره؟ خوب معاملهای کردیم.»
دستیار با ترشرویی سریع نگاهش کرد. «دقیقاً چیش خوب بود که این رو میگی؟»
«تو دیگه دردت چیه؟ خب ما از اونها بیشتر به همچین چیزی نیاز داریم.»
«تا بعد، فرمانده.» دستیار از تختهپل بالا رفت، از لابهلای پرندههای لنگدراز تیزپای مریخی گذشت و وارد فضاپیما شد و از نظر فرانکو پنهان گشت. همین که فرمانده میخواست در پی او از تختهپل بهسوی درگاه برود چشمش به موجود خورد.
ایستاد به تماشا، خیرهخیره، دستبهکمر. «یا خدا!»
پیترسِنْ۳ برافروخته، طناب بسته به گردنِ موجود، از راه میآمد. تا رسید گفت: «عذر میخوام، فرمانده.» طناب را کشید.
فرانکو رفت طرفش. «این چیه دیگه؟»
واب شل و بیحال ایستاد، تنِ سنگین و بزرگش آرامآرام وارفت. داشت مینشست، چشمانش نیمهبسته بودند. چند مگس دوروبر پهلویش چرخ میزدند، دُمش را تکانی داد.
دستآخر نشست و سکوتی حکمفرما شد.
پیترسِن گفت: «وابه. از یکی از محلیها خریدمش. پنجاه سنت پول پاش دادم. طرف میگفت که حیوون نادریه و خیلی براش ارزش و احترام قائلن.»
فرانکو انگشت فروکرد در پهلوی بزرگ و آونگانِ واب. «این؟ اینکه خوکه! یه خوکِ گندهی کثیف!»
«بله قربان، خوکه. بومیها بهش میگن واب.»
«خوکِ بزرگیه. کمِ کم وزنش حدود ۲۰۰ کیلوئه.» دستهای از موهای زبرش را گرفت و کشید. واب نفسش در سینه حس شد. چشمانِ کوچک و خیسش را گشود. سپس دهان بزرگش تکانی خورد و لرزید.
قطرهاشکی از روی گونهی واب سرازیر شد و افتاد پایین.
پیترسِن مضطربانه گفت: «شاید واسه خوردن خوب باشه.»
فرانکو گفت: «به اون هم میرسیم؛ دیر نمیشه.»
واب در انبارِ فضاپیما به خواب رفته بود و متوجهِ بلند شدنش نشد. هنگامی که در فضا به سر میبردند و همه چیز به خوبی پیش میرفت، فرمانده فرانکو به افرادش فرمان داد که واب را بیاورند بالا تا ببیند سروکارش با چه حیوانی است.
واب مینالید و نفسنفسزنان تقلا میکرد از راهرو بگذرد و به بالا برسد.
جونز۴ که طناب را میکشید با لحنی خشن گفت: «د یالا!»
واب پیچوتاب میخورد و پیش که میرفت دیوارههای کرومی و صیقلیِ فضاپیما پوستش را میخراشیدند. ناگهان از درِ اتاق انتظار درآمد و همان جا بیهوا تودهوار نشست. کسانی که آنجا بودند از جا پریدند.
جونز گفت: «پیترسِن میگه که وابه. مالِ اونه.» لگدی نثار واب کرد. واب از جا برخاست. تعادل نداشت و نفسنفس میزد.
فِرِنچ آمد نزدیک و پرسید: «مشکلش چیه؟ میخواد بالا بیاره؟»
نگاهشان به واب بود. واب از سرِ غم چشم گرداند و خیرهخیره آدمهای دوروبرش را نگریست.
پیترسِن گفت: «فکر کنم تشنهشه.» رفت کمی آب بیاورد.
فِرِنچ سری به نارضایتی تکان داد. «پس واسه همین بود که اینقدر سخت بلند شدیم. مجبور شدم تموم محاسبات تعادل فضاپیما رو از نو انجام بدم.»
پیترسِن با آب برگشت. واب با خوشحالی زبان زد به آب و شلپشلپ نوشید. مینوشید به آدمهای دوروبرش هم آب میپاشید.
سروکلهی فرمانده فرانکو دم در ظاهر شد. «خب، بذار یه نگاهی بهش بندازیم.» پیش رفت و چشم تنگ کرد و واب را برانداز کرد. «پنجاه سنت پاش دادی؟»
پیترسِن گفت: «بله، قربان. بگینگی همهچیزخواره. بهش غلات دادم و خوشش اومد. سیبزمینی، پوره، تهموندههای روی میز، و حتی شیر. انگاری از خوردن خوشش میآد. بعدِ اینکه شکمش پُر میشه دراز میکشه و میخوابه.»
فرمانده فرانکو گفت: «که اینطور. خب، بریم سرِ مسئلهی اصلی، اینکه خودش چه مزهایه. به نظرم فایدهای نداره که بیش از این چیزی بهش بخورونیم. همین الآنش هم به نظرِ من خوب چاقه. آشپز کجاست؟ خبرش کنین، کارش دارم. میخوام بفهمم…»
واب دست از نوشیدن کشید و چشم دوخت به فرمانده.
گفت: «فرمانده، راستش را بخواهید به نظرم بهتر است دربارهی مسائل دیگری حرف بزنیم.»
همه ساکت شدند.
فرانکو گفت: «الآن چی شد دقیقاً؟!»
پیترسِن گفت: «واب بود، قربان. حرف زد.»
همهشان به واب چشم دوختند.
«چی گفت؟ چی گفت؟»
«گفت که دربارهی چیزهای دیگه حرف بزنیم.»
فرانکو قدم بهسوی واب برداشت. چرخی دورش زد و جایجایش را برانداز کرد. سپس برگشت و کنارِ بقیه ایستاد.
اندیشناک گفت: «موندهم که نکنه یکی از بومیها تو دلش باشه. شاید باید بشکافیمش و ببینیم اون تو چه خبره.»
واب سروصدایش بلند شد. «ای وای! شما آدمها به غیر از کشتن و تکهتکه کردن به چیز دیگری هم فکر میکنید؟»
فرانکو دستانش را مشت کرد. «بیا بیرون از اون تو! هر کی که هستی بیا بیرون!»
آب از آب تکان نخورد. آدمها کنارِ هم ایستاده بودند، خشکشان زده بود، خیره در کار تماشای واب.
واب دُمش را تابی داد و یکباره آروغ زد. گفت: «شرمندهام.»
جونز آرام گفت: «به نظر من که هیشکی اون تو نیست.» به هم نگاه کردند.
آشپز از راه رسید و گفت: «فرمانده، شما پیام فرستاده بودی؟ این چیه دیگه؟»
فرانکو گفت: «وابه. واسه خوردن اینجاست. میشه یه دو دو تا چهار تا کنی و ببینی…»
واب گفت: «به نظرم باید با همدیگر گپی بزنیم. اگر ممکن است دوست دارم دربارهی این قضیه با شما صحبت کنم، فرمانده. گویا من و شما بر سرِ بعضی از مسائلِ اساسی اتفاق نظر نداریم.»
فرمانده سکوت پیشه کرد و پاسخی نداد. واب مهربانانه به انتظار نشسته بود و لبولوچهی خیس از آبش را میلیسید.
سرانجام فرمانده گفت: «بریم تو دفترِ من.» برگشت و از آنجا رفت. واب از جا برخاست و آهستهآهسته در پیِ او به راه افتاد. بقیه رفتنش را تماشا کردند و صدای بالا رفتنش از پلهها را شنیدند.
آشپز گفت: «کنجکاوم بدونم این ماجرا به کجا ختم میشه. من تو آشپزخونهم. بیخبرم نذارین، گوشبهزنگم.»
جونز گفت: «حتماً خبرت میکنیم.»
واب نفسِ عمیقی کشید و گوشهی دفتر والمید. گفت: «عذرم را پذیرا باشید. من به اینکه در حالتهای مختلفی استراحت کنم عجیب علاقهمندم. کسی مانند من با چنین هیبتی…»
فرمانده بیصبروقرار سری تکان داد. دستبهسینه پشت میزش نشست و گفت: «خب، بیا کارمون رو شروع کنیم. تو وابی؟ درست میگم؟»
واب شانه بالا انداخت. «آری، به نظرم چنین است. منظورم این است که بومیها اینطور صدامان میزنند. البته خودمان اسم دیگری برایش داریم.»
«پس به زبونِ ما هم حرف میزنی؟ قبلاً با زمینها برخورد داشتهای؟»
«نه.»
«پس چهطوری میتونی به زبونِ ما حرف بزنی؟»
«زبانِ شما؟ اکنون به زبانِ شما حرف میزنم؟ من متوجه نیستم که به زبانِ به خصوصی حرف میزنم. ذهنتان را واکاویدم و…»
«ذهنِ من رو؟»
«محتویاتش را خواندم، مخصوصاً مخزن معناییاش را. اینکه میگویم مخزنِ…»
فرمانده پرید وسطِ حرفش. «متوجهم. شکی نیست که ذهنخوانی بلدی.»
واب گفت: «ما نژادی بسیار کهن هستیم؛ بسیار کهن و سنگین. اینسو و آنسو رفتن برایمان سخت است. مسلماً درک میکنید که موجودی اینچنین کُند و سنگین در برابر موجوداتی که چُستوچابکاند هیچ راهی جز تسلیم ندارد. هیچ فایدهای برایمان نداشت که بخواهیم متکی بر دفاع جسمانی باشیم. آخر چهگونه پیروز میدان میشدیم؟ بسیار سنگینیم برای دویدن، بسیار ظریفیم برای جنگیدن، بسیار مهربانیم برای شکار…»
«چی میخورین؟»
«گیاهان. سبزیجات. کمابیش همهچیزخواریم. ما بسیار روشناندیشیم. آری، روشناندیش، بردبار، التقاطگرا. زندگیِ خودمان را میکنیم و کاری به کارِ دیگران نداریم. اینچنین است که تا به حال دوام آوردهایم.»
چشم دوخت به چشمِ فرمانده.
«و به همین سخت معترضم، به اینکه میخواهید من را بپزید. میتوانم ببینم در ذهنتان چه تصویری نقش بسته: بیشترِ گوشتم را در سردخانهی خوراک نگه میدارید، قسمتی را دیگ میاندازید و اندکی را جلوِ گربهتان…»
فرمانده گفت: «پس میتونی ذهنخوانی کنی. چهقدر جالب. دیگه چی؟ منظورم اینه که به غیرِ اینها دیگه چه چیزهایی بلدی؟»
واب با بیاعتنایی پاسخ داد: «و چند چیز کوچک و پیشپاافتاده.» دفتر را از نظر گذراند. «جای زیبایی دارید، فرمانده. بسیار تمیز است. من موجوداتی را که مرتب و منظماند ارج مینهم. شماری از پرندگانِ مریخی اینچنیناند. بعضی چیزها را از لانههاشان میریزند بیرون و آنجا را تمیز…»
فرمانده به تأیید سری تکان داد. «همینه که میگی، اما برگردیم سرِ مسئلهی اصلی…»
«حتماً. حرف شما بر سرِ این بود که من را بخورید. شنیدهام که گوشتم خوشمزه است. اندکی چرب ولی نرم است. با این حال چهگونه امیدوارم باشیم که رابطهای پایدار بین نژاد ما و شما دربگیرد اگر بخواهید به رفتارهایی چنین وحشیانه و بیرحمانه روی بیاورید؟ آخر چرا من را بخورید؟ بهجای این کار میتوانید با من گفتوگو کنید و دربارهی فلسفه، هنر و این چیزها سؤال…»
فرمانده از پشتِ میز برخاست. «فلسفه؟! شاید بد نباشه که بدونی یه ماه دیگه با جونمرگی میتونیم چیزی واسه خوردن پیدا کنیم. متأسفانه بعضی از غذاهامون خراب…»
واب سری به تأیید تکان داد. «خبر دارم. اما اگر رأی بگیریم یا کاری مشابهِ آن انجام دهیم، تطابقِ بیشتری با اصولِ مردمسالارانهتان ندارد؟ هرچه نباشد معنیِ مردمسالاری این است که از اقلیت در برابرِ چنین تعدیهایی مراقبت کنیم. اکنون اگر هر کداممان رأی بدهیم…»
فرمانده به سمتِ در قدم برداشت و گفت: «بزن به چاک.» در را باز کرد. دهان گشود که حرفی بزند.
دم در خشکش زده و دهانش باز مانده بود، چشمانش خیره، انگشتانش حلقه به دستگیره.
واب تماشایش کرد. کمی بعد آهستهآهسته از کنارِ فرمانده گذشت و دفتر را ترک کرد. تفکرآلود راهرو را پشتسر گذاشت.
اتاق غرقِ سکوت بود.
واب گفت: «همانطور که میدانی ما اسطورهای جمعی داریم. نمادهای اسطورهایِ بسیار آشنایی در ذهنت قرار دارند. اسطورههایی مانند ایشتار۶، اودیسئوس۷…»
پیترسِن ساکت نشسته و به کفِ اتاق زل زده بود. در صندلیاش کمی جابهجا شد و گفت: «بگو، لطفاً بیشتر بگو.»
«دریافتهام که اودیسئوس شما در اساطیر بسیاری از نژادهای خودآگاه شخصیتی مشترک است. از دید من اودیسئوس در مقام فردی مستقل و خودآگاه قدم در راه سفر میگذارد. این همان مفهوم جدایی است، جدایی از خانواده و دیار خویش، فرایند فردیتیابی.»
پیترسِن گفت: «اما اودیسئوس برمیگرده خونه.» از پنجره نگاه انداخت به بیرون، به ستارگان، ستارگانِ بیشماری که در گسترهی تهیِ کیهان میدرخشیدند. «آخرش میره خونهش.»
«همچنان که تمام موجودات این کار را میکنند. دم جدایی لحظهای زودگذر است، سفر کوتاه روح است. آغاز میگردد و پایان میپذیرد. مسافر بازمیگردد به سرزمینش، به آغوش مردمانش…»
در باز شد. واب لب از گفتن فروبست و سرِ بزرگش را بهسوی در چرخاند.
فرمانده فرانکو از در درآمد. افرادش هم پشتسرش بودند و در درگاه این پا و آن پا میکردند.
فرنچ گفت: «حالِت چهطوره؟»
پیترسِن متعجبانه گفت: «منظورت منم؟ چرا حالم رو میپرسی؟»
فرانکو تفنگش را پایین آورد و خطاب به پیترسِن گفت: «پا شو بیا اینجا. بلند شو بیا.»
سکوتی حکمفرما شد.
واب گفت: «برو. فکرش را نکن.»
پیترسِن پا شد. «واسه چی بیام؟»
«دستوره.»
پیترسِن به سمتِ در رفت. فرنچ دست انداخت و بازویش را گرفت.
پیترسِن خود را رها کرد از دستش. «چه خبرتونه؟ چه مرگتون شده آخه؟»
فرمانده فرانکو قدم بهسوی واب برداشت. واب گوشهی اتاق لمیده بود؛ سر بلند کرد و چسبید به دیوار. گفت: «تعجببرانگیز است که خوردن من اینگونه فکروذکرتان شده. نمیدانم چرا.»
فرانکو گفت: «بلند شو.»
واب نالهکنان تکانی به خود داد که بلند شود. «هر طور شما بگویید. صبور باشید. کارِ سختی است برای من.» نفسنفسزنان برخاست. زبانش مضحکانه از دهانش بیرون افتاده بود.
فرنچ گفت: «بزن بکشش.»
پیترسِن داد زد: «تو را خدا نکنین این کار رو.»
جونز رو کرد به سمتش، چشمانش ترسآلود. «تو که ندیدیش. عینِ مجسمه تو دفترش وایساده بود و دهنش وا مونده بود. اگه نرسیده بودیم به دادش ممکن بود تو همون حالت بمونه.»
پیترسِن نگاه به دوروبرش انداخت. «کی رو میگی؟ فرمانده؟ حالش خوبه که الآن.»
به واب نگاه کردند که وسطِ اتاق ایستاده بود و سخت نفسنفس میزد.
فرانکو گفت: «د یالا برین کنار.»
افرادش از جلوِ در کنار رفتند.
واب گفت: «انگار بسیار ترسیدهاید، درست است؟ مگر به شما بدی کردهام؟ من مخالف آزارگریام. تنها کاری که کردهام مراقبت از خودم بوده. نکند انتظار دارید که دواندوان بهسوی مرگ بروم؟ من هم همچون خودتان موجودی واقعبین هستم. کنجکاو بودم که فضاپیماتان را ببینم و دربارهی نژاد شما بدانم. به بومیها گفتم که…»
تفنگ ناگهان تکانی خورد.
فرانکو گفت: «دیدین؟ فکرش رو میکردم.»
واب آرام نشست، به نفسنفس افتاده بود. دستوپایش را دراز کرد و دُمش را دورِ خود پیچاند و گفت: «بسیار گرم است. انگار به موتورهای فضاپیما نزدیکیم. شما انسانها از منظر فنی با نیروی اتمی کارهای شگفتانگیزی کردهاید، ولی ظاهراً در سلسهمراتب علمیتان جایی برای پرداختن به جنبههای وجدانی و اخلاقی…»
افراد فرانکو پشتسرش ماتومبهوت و ساکت ایستاده بودند. رو کرد به آنها و گفت: «من کارش رو میسازم. شما نگاه کنین.»
فرنچ سری به تأیید تکان داد. «بزن تو سرش. به دردِ خوردن نمیخوره مغزش. تو سینهش نزن، چون ممکنه قفسهش تیکهتیکه بش و اونوقت باید استخون دربیاریم از تو گوشتش.»
پیترسِن زبان به لب کشید و گفت: «یه لحظه گوش کنین. این بیچاره کاری به کارِ ما داشته مگه؟ چه ضرری بهمون رسونده؟ جواب بدین. بعدش هم این موجود مالِ منه. حق ندارین بهش شلیک کنین. مالِ شما نیست که.»
فرانکو تفنگش را بالا آورد.
جونز رنگپریده و دلزده گفت: «من میرم. نمیخوام نگاه کنم.»
فرنچ گفت: «من هم میآم باهات.»
افراد پچپچکنان و بیحوصله از آنجا رفتند.
پیترسِن اندکی دمِ در تعلل کرد و گفت: «داشت دربارهی اسطورهها باهام حرف میزد. آزارش به هیشکی نمیرسید.» رفت بیرون.
فرانکو رفت به سمتِ واب.
واب آرام سر بلند کرد و آبدهان قورت داد. «کارتان احمقانه است. به حالتان تأسف میخورم که میخواهید اینچنین کنید. ناجیتان حکایتی تمثیلی دارد که میگوید…» حرفش را خورد، خیرهخیره تفنگ را مینگریست. در ادامه گفت: «میتوانید در چشمانم نگاه کنید و ماشه را بچکانید؟ میتوانید؟»
فرمانده سرش را انداخت پایین و گفت: «آره، میتونم این کار رو بکنم. یه زمانی تو مزرعه خوک داشتیم، از اون خوکهای کثیف وحشی.»
زل زد در چشمانِ خیسِ درخشانِ واب، و ماشه را چکاند.
گوشتش بسیار خوشمزه بود.
دور تا دورِ میز با چهرههای محزون نشسته بودند. بعضیهاشان با غذاشان ورمیرفتند. تنها کسی که دلی از عزا درمیآورد خودِ فرمانده فرانکو بود.
فرمانده افرادش را نگاه کرد و گفت: «بیشتر غذا میخواین؟ بگم بیارن؟ شاید شراب هم لازمه، نه؟»
فرنچ گفت: «من نمیخوام. میرم یه سر به اتاقک هدایت بزنم.»
جونز هم صندلیاش را عقب داد و پا شد. «من هم نمیخوام. تا بعد.»
فرمانده رفتنشان را تماشا کرد. بعضی دیگرشان هم عذر خواستند و رفتند.
فرمانده سر گرداند بهسوی پیترسِن و پرسید: «به نظرت مشکل کجاست؟»
پیترسِن پشتِ میز نشسته و زل زده بود به بشقابش که از سیبزمینی و نخود سبز و تکهی بزرگی گوشتِ گرم و نرم پُر بود.
دهان گشود به حرف زدن، اما چیزی نگفت.
فرمانده دست گذاشت روی شانهی پیترسِن و گفت: «دیگه الآن گوشتش مونده. جوهرهی زندگیش از میون رفته.» قاشقی آبگوشت و نان گذاشت در دهانش. «من بشخصه عاشقِ خوردنم. یکی از بهترین کارهاییه که موجوداتِ زنده میتونن لذتش رو ببرن. خوردن، خوابیدن، فکر کردن، بحثیدن.»
پیترسِن سری به افسوس تکان داد. دو نفر دیگر بلند شدند و رفتند.
فرمانده جرعهای آب نوشید و نفسی عمیق کشید. «خب، باید بگم که این غذا حسابی به دلم چسبید. هرچی دربارهی مزهی واب شنیده بودم درست از آب دراومد. عجب چیزیه. ولی قبلترها خودم رو از تجربهی همچین لذتی محروم کرده بودم.» دستمالش را برداشت و لبانش را پاک کرد و لمید در صندلیاش .
پیترسِن مغمومانه به میز خیره بود.
فرمانده بهدقت او را برانداز کرد. بهطرفش خم شد و گفت: «ای بابا، سرحال باش دیگه! بیا گپ بزنیم با هم.»
دیدگاه خوانندگان