برای بوریس، سگ وفادار خانوادهی کاردوسی، صبحهای جمعه زمان نبردی هولناک است؛ موجوداتی مرموز و کثیف به نام روگ با کامیونی پُرسروصدا به حیاط خانه هجوم میآورند…
برای بوریس، سگ وفادار خانوادهی کاردوسی، صبحهای جمعه زمان نبردی هولناک است؛ موجوداتی مرموز و کثیف به نام روگ با کامیونی پُرسروصدا به حیاط خانه هجوم میآورند. آنها سطلهای فلزی را خالی میکنند، محتویاتشان را با خود میبرند و نگاههای عجیبی به پنجرههای بستهی اتاقخواب میاندازند.
سگ گفت: «روگ!» پنجههایش را لبهی نرده گذاشت و دوروبر را پایید.
روگ دواندوان آمد و پا در حیاط گذاشت. صبح اول وقت بود و خورشید هنوز درستوحسابی بالا نیامده بود. هوا سرد بود و خاکستریفام و نم به تن دیوارهای خانه نشسته بود. سگ همچنان که میپایید، کمی دهان باز کرد. با پنجههای سیاه و بزرگش محکم نردهی چوبی را گرفته بود.
روگ کنار درِ باز ایستاد و به حیاط زل زد. روگِ کوچکی بود، لاغر و سفید، پاهایش لرزان. بِروبِر سگ را نگاه کرد و سگ دندان نشان داد.
سگ گفت: «روگ!» پنجههایش را لبهی نرده گذاشت و دوروبر را پایید.
روگ دواندوان آمد و پا در حیاط گذاشت. صبح اول وقت بود و خورشید هنوز درستوحسابی بالا نیامده بود. هوا سرد بود و خاکستریفام و نم به تن دیوارهای خانه نشسته بود. سگ همچنان که میپایید، کمی دهان باز کرد. با پنجههای سیاه و بزرگش محکم نردهی چوبی را گرفته بود.
روگ کنار درِ باز ایستاد و به حیاط زل زد. روگِ کوچکی بود، لاغر و سفید، پاهایش لرزان. بِروبِر سگ را نگاه کرد و سگ دندان نشان داد.
باز گفت: «روگ!» صدایش در تاریکروشنای سکوتگرفته طنینانداز شد. آب از آب تکان نخورد. سگ نرده را رها کرد و از حیاط گذشت تا رسید پای پلههای ایوان. روی پلهی پایینی جا خوش کرد و چشم به روگ دوخت. روگ نگاهی سرسری به او انداخت. بعد گردن کشید سمت پنجرهی خانه که درست بالای سرش بود. پنجره را بو کشید.
سگ عین برقوباد حیاط را طی کرد. خودش را به نرده کوبید، در به لرزه افتاد و جیرجیش درآمد. روگ پا تند کرده بود و راهش را میکشید و میرفت به خیابان، قدم برداشتنش کوتاهکوتاه و مضحک، رفتنش با ناز و ادا. سگ پهلو به تختههای در داد و دراز کشید، نفسنفس میزد و زبان سرخش آویزان بود. روگ را میپایید تا اینکه ناپدید شد.
سگ با آن چشمهای مشکی و درخشان، ساکت دراز کشیده بود. روز کمکم داشت جان میگرفت. آسمان کمی سفیدتر شد و حالا از همهطرف طنین صدای آدمها در هوای صبحگاه میآمد. چراغهای پسِ پردهها یکباره روشن شدند. در سرمای دم صبح پنجرهای باز شد.
سگ جنب نخورد. چشم به راه دوخته بود.
در آشپزخانه خانم کاردوسی۱ قهوهجوش را آب کرد. بخار از آب بلند شد و جلوِ دیدش را گرفت. قهوهجوش را لبهی اجاق گذاشت و رفت به انبار. وقتی برگشت، آلف دم درِ آشپزخانه ایستاده بود. عینک به چشم زد.
گفت: «روزنامه رو آوردی؟»
«بیرونه.»
آلف۲ کاردوسی از آشپزخانه گذشت و چفت درِ پشتی را کشید و پا در ایوان گذاشت. به صبحِ خاکستریفام و نمور نگاهی انداخت. بوریسِ۳ مشکیِ پشمآلود پای نرده دراز کشیده و زبانش آویزان بود.
آلف گفت: «زبونت رو بکن تو.» سگ سریع سر بلند کرد. تَپتَپ دُم روی زمین میزد. آلف گفت: «زبون. زبونت رو بکن تو.»
سگ و مرد چشم در چشم شدند. سگ نالهای کرد. چشمهایش برق میزدند و تبدار بودند.
آرام گفت: «روگ!»
آلف گفت: «چیه؟» دوروبر را نگاه کرد. «کسی داره میآد؟ روزنامهچی اومده؟»
خورشید بالا آمد. خیابان روشن و غرق رنگ شد. پستچی با نامهها و مجلههایش از پیادهرو گذشت. چند بچه با عجله رد شدند؛ میگفتند و میخندیدند.
حوالی ساعت یازده خانم کاردوسی ایوان جلویی را جارو زد. هوا را بو کشید و لحظهای درنگید.
گفت: «چه بوی خوبی میآد امروز. یعنی قراره گرم شه.»
در گرمای آفتاب نیمروز سگِ مشکی درازبهدراز زیر ایوان افتاده بود. سینهاش آرام بالا و پایین میرفت. پرندهها با جیغجیغ و قیلوقال روی درخت گیلاس مشغول بازی بودند. هرازگاهی بوریس سر برمیداشت و نگاهشان میکرد. کمی بعد بلند شد و دواندوان رفت زیر درخت.
زیر درخت ایستاده بود که دید دو روگ روی نرده نشستهاند و نگاهش میکنند.
اولین روگ گفت: «بزرگه. بیشتر نگهبانها به این بزرگی نیستن.»
آنیکی روگ سری تکان داد؛ کلهاش روی گردنش لق میزد. بوریس تماشایشان میکرد و تکان نمیخورد و بدنش را سفت کرده بود. حالا روگها ساکت بودند و نگاهشان به سگ بزرگ بود با آن یال سفید و پُرپشت و ژولیدهی دور گردنش.
اولین روگ گفت: «خمرهی پیشکش وضعش چهطوره؟ داره پُر میشه؟»
آنیکی سر تکان داد. «آره. دیگه آخرهاشه.»
اولین روگ صدایش را بالا برد. «آهای، با توام! صدام رو میشنوی؟ تصمیم گرفتهیم این بار پیشکش رو قبول کنیم. پس حواست باشه بذاری بیایم تو. شر درست نکنی.»
آنیکی اضافه کرد: «یادت نرهها. زودی برمیگردیم.»
بوریس چیزی نگفت.
هر دو روگ از نرده پایین پریدند و با هم رفتند آنطرف پیادهرو. یکیشان نقشهای بیرون آورد و مشغولش شدند.
اولین روگ گفت: «این منطقه واسه آزمایش اول همچین خوب نیست. کلی نگهبان داره… ولی منطقهی شمالی...»
آنیکی گفت: «اونها تصمیمشون رو گرفتهن. خیلی عوامل هست که…»
«شکی نیست.» نگاهی به بوریس انداختند و از نرده فاصله گرفتند. سگ باقی حرفهاشان را نمیشنید.
کمی بعد روگها نقشهشان را کنار گذاشتند و راهشان را کشیدند و رفتند.
بوریس رفت سمت نرده و تختهها را بو کرد. بوی گند و حالبههمزن روگها به مشامش خورد و موهای پشتش سیخ شدند.
آن شب وقتی آلف کاردوسی به خانه برگشت، سگ دَم درِ حیاط ایستاده بود و چشم به راه دوخته بود. آلف در را باز کرد و پا در حیاط گذاشت.
به پهلویش که میزد گفت: «حالت چهطوره؟ بالاخره آروم گرفتی؟ انگار تازگیها خیلی بیقراری. قبلاً اینجوری نبود.»
بوریس نالهای کرد و خیره شد به صورت مرد.
آلف گفت: «بوریس، تو سگ خوبی هستی. دیگه واسه خودت سگ بزرگی شدهای. یادت نمیآد اون قدیمها رو که یه تولهی نیموجبی بودی.»
بوریس تکیه زد به پای مرد.
آلف زیر لب گفت: «تو سگ خوبی هستی. کاش میدونستم چی تو سرت میگذره.»
وارد خانه شد. خانم کاردوسی میز شام را میچید. آلف به اتاق نشیمن رفت و کتوکلاهش را درآورد. ظرف ناهارش را روی بوفه گذاشت و به آشپزخانه برگشت.
خانم کاردوسی گفت: «چی شده؟»
«سگه باید بساط این سروصدا و واقواق رو جمع کنه. همسایهها باز میخوان زنگ بزنن پلیس شکایت کنن.»
خانم کاردوسی دستبهسینه گفت: «امیدوارم مجبور نشیم بدیمش برادرت، ولی بدجور دیوونه میشه، مخصوصاً صبحهای جمعه که آشغالیها میآن.»
آلف گفت: «شاید آروم بگیره.» پیپش را گیراند و با جدیت پُک زد. «قبلاً اینجوری نبود. شاید بهتر بشه، بشه عین قبلترها.»
خانم کاردوسی گفت: «ببینیم چی میشه.»
خورشید بالا آمد، سرد و وهمانگیز. مِه روی تمام درختان و گودیهای زمین نشسته بود.
صبح جمعه بود.
سگ مشکی زیر ایوان دراز کشیده بود و گوش میداد، چشمانش گِرد و خیره. سرماریزه مویش را خشک و سفت کرده بود و نفسش که از مشامش بیرون میزد، در آن هوای سوزدار بخار میکرد. ناگهان سر چرخاند و از جا پرید.
از دوردستها صدایی ضعیف آمد، چیزی شبیه به صدای گُرمپگُرمپ.
بوریس دوروبر را که میپایید فریاد زد: «روگ!» با عجله رفت سمت در و روی دو پا بلند شد؛ پنجههایش را گذاشت لبهی نرده.
از دوردست دوباره صدا آمد، این بار بلندتر و نزدیکتر. صدای گُرمپگُرمپ و جلنگجلنگ؛ انگار چیزی را عقب میکشیدند، انگار دری بزرگ را باز میکردند.
بوریس فریاد زد: «روگ!» مضطربانه به پنجرههای تاریک بالای سرش خیره شد. هیچ جنبندهای در کار نبود، هیچ.
روگها با کامیونشان در خیابان پیش میآمدند. کامیون روی سنگفرشهای ناهموار بالا و پایین میپرید و صدای گُرمپگُرمپ و زوزهاش بلند بود.
بوریس فریاد زد: «روگ!» و خیز برداشت، چشمانش شعلهور. سپس کمی آرام گرفت. روی زمین جاگیر شد و گوشتیزکرده منتظر ماند.
جلوِ درِ خانه روگها کامیونشان را نگه داشتند. صداشان را شنید که درها را باز کردند و پا در پیادهرو گذاشتند. بوریس بیقرار دور خودش چرخی زد. نالهای کرد و دوباره پوزه به سمت خانه چرخاند.
در اتاقخواب گرم و تاریک، آقای کاردوسی در تخت نیمخیز شد، چشم تنگ کرد و به ساعت نگاه انداخت.
غرولندید: «ای سگ بیصاحاب. ای سگ بیصاحاب.» صورتش را کرد در بالش و چشم بست.
حالا روگها داشتند از راه میرسیدند. اولین روگ در را هل داد، در باز شد. روگها پا در حیاط گذاشتند. سگ عقبعقب رفت و از آنها فاصله گرفت.
فریاد زد: «روگ! روگ!» بوی زننده و تندوتیز روگها به مشامش خورد و رو برگرداند.
اولین روگ گفت: «خمرهی پیشکش. فکر کنم پُره.» به سگ که بدنش از خشم خشک شده بود لبخند زد. گفت: «واقعاً که لطف دارین.»
روگها به سمت سطل فلزی آمدند و یکیشان درش را برداشت.
بوریس که پایین پلههای ایوان کز کرده بود فریاد زد: «روگ! روگ!» بدنش از وحشت میلرزید. روگها سطل فلزی بزرگ را بالا بردند و کج کردند. هرچه تویش بود ریخت روی زمین و روگها کیسههای کاغذی بادکرده و پارهپوره را یک جا جمع کردند و پوست پرتقالها، خردهریزها، تکههای نانِ تست و پوست تخممرغها را میقاپیدند.
یکی از روگها پوست تخممرغی انداخت در دهانش. زیر دندان خُردش کرد و خرتخرت جوید.
بوریس ناامیدانه انگار برای دل خودش فریاد زد: «روگ!» کار جمعآوری پیشکشها دیگر داشت تمام میشد. روگها لحظهای دست نگه داشتند و به بوریس زل زدند.
سپس روگها آرام و بیصدا سر بلند کردند، چشمشان دیوار گچی خانه را گرفت و رفت بالا، تا پنجرهای که پردهی قهوهایاش کیپ تا کیپ پایین بود.
بوریس نعره کشید: «روووگ!» در همان حال که از شدت خشم و درماندگی بالا و پایین میپرید به سمتشان رفت. روگها با اینکه دلشان نمیخواست، نگاهشان را از پنجره گرفتند. از حیاط بیرون رفتند و در را پشتسرشان بستند.
آخرین روگ گوشهی پتو در دستش، آن را روی شانه محکم کرد و با تحقیر گفت: «نگاهش کن.» بوریس خودش را به نرده فشار میداد، دهانش باز بود و وحشیانه دندان میانداخت. بزرگترین روگ با عصبانیت دستانش را تکان داد و بوریس عقب نشست. پای پلههای ایوان ولو شد، دهانش هنوز باز بود و از اعماق وجودش نالهای دلخراش و جگرسوز سر داد، زوزهای از سرِ بدبختی و یأس.
روگِ دیگر به آنکه دمِ نرده فسفس میکرد گفت: «بیا دیگه.»
مسیر را گرفتند و رفتند.
بزرگترین روگ گفت: «خب، بهجز چند وجب جای دوروبرِ نگهبانها این منطقه خوب پاکسازی شده. وقتی کار این یکی نگهبان هم تموم شه یه نفس راحت میکشم. حسابی دردسرسازه.»
یکی دیگر از روگها گفت: «عجله نکن.» نیشخند زد. «کامیون همینجوریش حسابی پُره. بذار یه چیزی واسه هفتهی بعد بمونه.»
همهی روگها خندیدند.
به راهشان ادامه دادند و پیشکش را در پتوی کثیف و شکمداده با خود بردند.
دیدگاه خوانندگان