جلد اثر: روگ

درباره‌ی «روگ»

برای بوریس، سگ وفادار خانواده‌ی کاردوسی، صبح‌های جمعه زمان نبردی هولناک است؛ موجوداتی مرموز و کثیف به نام روگ با کامیونی پُرسروصدا به حیاط خانه هجوم می‌آورند. آن‌ها سطل‌های فلزی را خالی می‌کنند، محتویاتشان را با خود می‌برند و نگاه‌های عجیبی به پنجره‌های بسته‌ی اتاق‌خواب می‌اندازند.

برشی از «روگ»

سگ گفت: «روگ!» پنجه‌هایش را لبه‌ی نرده گذاشت و دوروبر را پایید.

روگ دوان‌دوان آمد و پا در حیاط گذاشت. صبح اول وقت بود و خورشید هنوز درست‌وحسابی بالا نیامده بود. هوا سرد بود و خاکستری‌فام و نم به تن دیوارهای خانه نشسته بود. سگ هم‌چنان که می‌پایید، کمی دهان باز کرد. با پنجه‌های سیاه و بزرگش محکم نرده‌ی چوبی را گرفته بود.

روگ کنار درِ باز ایستاد و به حیاط زل زد. روگِ کوچکی بود، لاغر و سفید، پاهایش لرزان. بِروبِر سگ را نگاه کرد و سگ دندان نشان داد.

—

دیدگاه خوانندگان

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...
فاصله‌ی سطرها