ده سالم بود که دیدم آقای جادوگر۱ مثل برق از طبقهی ششم سقوط کرد و از جلوِ پنجرهمان گذشت، آن هم با چنان سرعتی که جلیقهی چهارخانهی قرمزی که همیشه میپوشید دیگر خطی محو شده بود. نفسم بند آمد و با انگشت به پنجره اشاره کردم. گفتم: «آقای جادوگر…» کلمات بهزحمت از گلویم بیرون میآمدند.
پدرم چند قدم آنورتر با مردی که کاپشن چرمی مشکی پوشیده بود صحبت میکرد. طرف تلویزیونی سرقتی برای فروش آورده بود. میگفت یک کامیون پُر از همینها بیرون پارک است. سرِ قیمت چانه میزدند.
وقتی اصرار کردم پدرم گفت: «الان نه.» پدرم بلد بود چهطور سر هر چیزی تخفیف بگیرد.
پدرم اسمش را گذاشته بود «آقای جادوگر». از روی اسم مجری برنامهی علمی تلویزیونی مورد علاقهام برداشته بود. این اسم هم رویش ماند. آدم عجیبغریبی بود، ریش بزی قرمز داشت و جلیقهی چهارخانهی قرمزش را هم هیچوقت از تنش درنمیآورد. مخترع بود و آچارفرانسهی ناوارد ساختمان. مامانم هر از گاهی برشتهکن یا رادیویی خراب دستم میداد تا ببرم آپارتمانش. وسیله یکی دو هفتهای خوب کار میکرد و بعد دوباره بازی درمیآورد. آخرش که برشتهکنمان جرقه زد و آتش گرفت، مامانم هم کلاً بساط بردن خرتوپرتهای برقی را جمع کرد. کاش آقای جادوگر فقط یک بار کارش را درست انجام میداد، چون دلم برای رفتن به آنجا تنگ شده بود؛ آپارتمانی پُر از وسایل عجیبوغریب، تلنبار روی میزهای کار؛ جایی جادویی، آن هم وقتی هیچ کجای دیگر نشانی از جادو پیدا نمیشد.
بالش موزیکالی داشت که داخلش ضبطصوتی کار گذاشته بود، با صدایی (صدای خودش!) که گوسفند میشمرد، منتها هی گیر میکرد و آنقدر سفت بود که نمیشد سر رویش گذاشت. پشتخارانی مکانیکی هم بود که سرش انگشتی فلزی داشت. هرچه با آن ورمیرفت نمیتوانست سرعت خاراندنش را کم کند و هر لحظه ممکن بود بزند کمرت را سوراخ کند.
هیچوقت نفهمیدم اهل کجاست، ولی آقای جادوگر لهجهی غلیظی داشت. همیشه میگفت: «یه روز جاییزّهی نیوبِل رو میبرم.»
پدرم تلویزیون را به برق زد. نو بود و اگر آنتن خرگوشیاش را درست تنظیم میکردی عین آینه میگرفت.
گفتم: «بابا!»
گفت: «الان نه.» یکباره برگشت و انگشتش را بهسمتم گرفت.
هم دلم میخواست بروم پای پنجره و پایین را نگاه کنم و هم دلم نمیخواست بروم پای پنجره و پایین را نگاه کنم. کاش مامانم خانه بود. او به حرفم گوش میداد. یادم میآید میگفت آقای جادوگر خلوچل است، ولی خلوچلی مهربان. بابایم هم فقط میگفت هیچی بارش نیست و قال قضیه را میکند. به چشم من، او باحالترین آدم دنیا بود. فقط اگر میتوانست آن خرتوپرتها را راه بیندازد، چهبسا واقعاً همان جایزهی نوبل را میبرد.
تلویزیون جدید برنامهای کمدی پخش میکرد؛ پدرم دستهای اسکناس به طرف داد و او رفت.
پدرم گفت: «عاشق این برنامهم.» دست انداخت دور گردنم و من را با غرور چسباند به خودش. «معرکه نیست؟»
سری تکان دادم. هر دو روی کاناپه نشستیم به صفحهی تلویزیون خیره شدیم. صدای آژیرها را میشنیدم که لحظهبهلحظه بلندتر میشد، دیدم پدرم برگشت و گوش تیز کرد. خیلی زود همهی دنیا از چیزی که من میدانستم باخبر میشد. او دوباره رویش را برگرداند.
گفت: «پا شو اون آنتن رو یه تکونی بده خب.» بعد گفت: «بهبه، عجب تصویری!»
پانویس
Mr. Wizard: اشاره به دان هربرت (Don Herbert)، مجری برنامهی تلویزیونی محبوب Watch Mr. Wizard در دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ آمریکا که آزمایشهای علمی را با وسایل سادهی خانگی برای کودکان توضیح میداد. ↩
دیدگاه خوانندگان