پسر فقط چند خط اطلاعات ساده دربارهی دههی هشتاد میلادی میخواهد تا تکلیف مدرسهاش را بنویسد، اما پدر اصرار دارد که بیشتر چیزها دروغاند و واقعیت چیزی دیگر است. با هم سروکله میزنند تا اینکه پای خواهر و تکهبتنش به ماجرا باز میشود.
پدرم از دههی هشتاد میلادی مطلقاً هیچچیز یادش نمیآید. برای درس مطالعات اجتماعی کلاس هفتم باید با او مصاحبه کنم و اصلاً در باغ نیست. میگوید نه ماشینی یادش مانده، نه مدل مویی، نه لباسی، نه موسیقیای؛ هیچچیز. میگوید وضع اقتصاد افتضاح بود و آن هم تقصیر جمهوریخواهان بود، اما غیر از این هیچچیز خاصی در ذهنش نماندهاست. میگوید مهمترین اتفاق دههی هشتاد این بود که با مادرم آشنا شد و من و خواهرم هم همان سالها به دنیا آمدیم. فقط همین دو تا اتفاق. تمام. همین دو چیز. فقط همین. وقتی به او میگویم قرار نیست دربارهی مسائل شخصی باشد، میگوید مگر چیز دیگری هم هست؟ به او میگویم مطالبی دربارهی مد و چیزهایی که آن موقع باب شده بود و اوضاع و احوال کشور در آن روزها میخواهم، و او میگوید هیچکدام از اینها ربطی به واقعیت ندارد؛ میگوید واقعیت «مسئلهای کاملاً درونی» است و باقی این چیزها درست مثل اخبار، پوچ و دروغ است. میگوید اخبار سرتاپا دروغ است و دلیل اینکه اینقدر طرفدار دارد هم این است که خودش را جای حقیقت محض جا میزند و مردم هم باورش میکنند، چون ترجیح میدهند دروغ را باور کنند. هضم حقیقت برایشان زیادی سنگین است. اینها را میگوید. به او میگویم این فقط تکلیف سادهی مدرسه دربارهی دههی هشتاد است، نه دربارهی «واقعیت» و «اخبار»؛ اما میگوید نمیشود مسئلهی واقعیت را کنار گذاشت و واقعیت به تمام حرفها دربارهی مدل مو، ماشین، موسیقی و اینجور چیزها میچربد. بعد میگوید اصلاً یادش نمیآید دههی هشتاد را زندگی کرده باشد و شاید آن سالها اصلاً زنده نبوده؛ هرچند بلافاصله میگوید لابد بوده دیگر، چون آشنایی با مادرم یادش هست و اینکه من و خواهرم هم هر دو همان موقع به دنیا آمدیم. دوباره همین را قرقره میکند. پدرم واقعاً مغزش تاب برداشته. به خدا جدی میگویم؛ پاک رد دادهاست. خواهرم با اینکه فقط یک سال و خُردهای از من بزرگتر است و کلاس نهم است، خیلی بیشتر از پدرم دربارهی دههی هشتاد سرش میشود. از هزار جور چیز خبر دارد ــ نپرسید چهطور ــ مثلاً اینکه مردم آن موقعها چهطور شلوارهای عجیبوغریبی میپوشیدند، از همان دمپاتنگها؛ پاچهی شلوار را تا میزدند و میچپاندند توی چکمههای زیپدارشان، و دخترها برای اینکه ادای مدونا را دربیاورند جورابشلواریهای توریِ پارهپوره به پا میکردند و دستکشهای نخی سفید و ارزانقیمت به دست؛ همان مدونایی که فکر کنم آن زمان توی موسیقی حسابی ترکانده بود، یا مایکل جکسون که تازه سرگرم سفید کردن پوست سیاهش شده بود، یا باب سیگر۱ که خیال میکردم تنها هنرش خواندن در آن تبلیغ احمقانهی وانت شورولت با آهنگ «مثل صخره» است. گذشته از همهی اینها، کلی هم از مسائل سیاسی سر درمیآورد؛ مثلاً اینکه روسیه دیگر روسیه نماند و دیوار برلین فروریخت. وقتی میپرسم اینها را از کجا میداند، برمیگردد میگوید چون خودش آنجا بودهاست. میگویم: «آره، جون خودت!» و میگوید: «آره، بهت ثابت میکنم.» بعد میدود طبقهی بالا توی اتاقش و با تکهای بتن رنگشده به اندازهی چیزبرگر برمیگردد پایین و آن را روی پیشخان آشپزخانه، درست جلوِ من و پدرم میگذارد. میگویم: «این چیه؟» و میگوید: «یه تیکه از دیوار برلینه.»
پدرم گُل از گُلش میشکفد و ذوقزده میگوید: «خودشه! دقیقاً خودشه! معرکه نیست؟» برش میدارد و میچرخاندش و سبکسنگینش میکند، انگار مال سیارهی دیگر یا چنین جایی باشد. «عزیزم، تو کِی رفتی دیوار برلین؟» خواهرم هاجوواج نگاهش میکند.
خواهرم میگوید: «یادت نیست؟ با مامان و خاله ایمی رفتم.»
پدرم میگوید: «یادم نمیآد. چند سالت بود؟» یادش نمیآید چیزی. انگار دارد عقلش را از دست میدهد. چهطور ممکن است چنین چیزی یادش نباشد؟ اینکه دختر خودش رفته پای دیوار برلین. آنقدرها هم سنوسالی ندارد که مغزش رد داده باشد، اما واقعاً رد دادهاست.
پدرم میگوید: «پس من کجا بودم؟»
خواهرم میگوید: «لابد خونه مونده بودی.»
میگوید: «لابد دیگه.»
از خواهرم میپرسم این تکهی دیوار برلین چهطوری گیرش آمده و میگوید درست همان موقعی که داشتهاند دیوار را پایین میآوردهاند، با ماشین از برلین رد میشدهاند و کارگرها هم تکههای دیوار را همینطوری از پنجرهی ماشینها میدادهاند دست مردم. میگوید انگار جشن گرفته بودند. سه سالش بوده و دستهای گندهی مردهای پشمآلود از پنجره میآمده تو و تکهسنگ و بتن را عین کیک میدادهاند به مردم، و او هم اصلاً سر درنمیآورده قضیه از چه قرار است. زل زدهام به تکهسیمان روی پیشخان آشپزخانه. یک طرفش تخت و صیقلی است و رویش رنگ فیروزهای و بنفش جیغ خورده و خط زرد باریکی هم درست از وسطش رد شده؛ شبیه رنگ اسپری است، شاید هم گرافیتی. طرف دیگرش شکسته و زبر است و خُردهریزهایی که بتن را از آنها ساختهاند قشنگ پیداست: سنگریزههای صافی که انگار از دل جنگل جمعشان کردهاند و شنهای تیزی که قاطی این سیمانِ گچمانند شدهاند ــ سیمانی که اصلاً شکل سیمانهای آمریکایی نیست ــ و بعد هم این ذرههای ریز و براق. وقتی انگشت روی لبهاش میکشی، بیشتر صدای شیشه میدهد تا سنگ. خواهرم میگوید اگر بخواهم میتوانم تکهی دیوار برلین را ببرم مدرسه و سر کلاس دستبهدست بچرخانم تا بچهها ببینند، که به نظرم با توجه به اخلاقش پیشنهاد خیلی دستودلبازانهای است. بعد پدرم آن تکهی سنگین دیوار برلین را برمیدارد و میاندازد توی کیسهی زیپکیپ، و وقتی میپرسم چرا این کار را میکند میگوید برای اینکه گم نشود. میگوید خیلی مهم است که گم نشود یا ندزدندش، چون تکهای زنده و واقعی از تاریخ معاصر است. به او چه اصلاً؟ خودش حتی مطمئن نیست آن موقع زنده بوده یا نه، آنوقت به این تکهبتن میگوید زنده. حرفهایش اصلاً با عقل جور درنمیآیند. حلقهی بزرگی چسب نقرهای لولهکشی از کشو درمیآورد و تکهای از آن را با دندان میکَند. میچسباندش روی کیسهی زیپکیپ و بعد با ماژیک مشکی رویش مینویسد «تکهای از دیوار برلین»؛ انگار برچسب موزه یا چنین چیزی است. میگوید: «بفرما، این هم از این.» پاک خل شده.
خواهرم تمام این مدت سرش به مشقهایش گرم است، اما همینطور که کارش را میکند، پشتسرهم چیزهای دیگری از دههی هشتاد به ذهنش میرسد و تندتند برایم ردیف میکند؛ انگار مغزش میتواند از وسط دو نیم شود و دو تا کار را با هم پیش ببرد. به نظرم واقعاً نابغه است. میگوید: «سمت غرب، توی واشینگتن، یه آتشفشانی۲ فوران کرد. فوران کرد و تا آخر اون سال هم هی میگرفت و ول میکرد و باز فوران میکرد. این هم مال دههی هشتاد بود؛ نه، بابا؟» نمیدانم چرا از او میپرسد. او از کجا بداند آخر؟
پدرم همانطور که با اسفنج خیس مورچههای سیاه را از روی پیشخان پاک میکند، میگوید: «نمیدونم.» قصد ندارد زیر پا لهشان کند، فقط میریزدشان روی زمین و میگذارد بروند پی کارشان.
از پدرم میپرسم: «چرا نمیکشیشون؟»
میگوید: «از مورچهها خوشم میآد. من رو یاد تابستون و جاهای گرم میندازن. بچه که بودم، همیشه خونهمون مورچه داشت.» این را طوری میگوید که انگار دارد از تولهسگ یا خوکچهی هندی حرف میزند.
خواهرم یکباره از آنطرف میپراند: «تازه ایدز رو هم کشف کردن! ویروس ایدز رو هم اولین بار تو همون دههی هشتاد کشف کردن.» دیگر حسابی افتاده روی دور. سر درنمیآورم مغزش چهطوری کار میکند. برایم معماست؛ انگار میتواند اطلاعات را مثل نوشتههای روی صفحهی سبز رایانه بالا و پایین کند و از رویشان بخواند. ایدز؟ آخر این یکی دیگر بیمقدمه از کجا به ذهنش رسید؟ میگوید: «ماروین گِی۳ رو هم باباش با تیر زد، مگه نه؟» یکدفعه پدرم وسط آشپزخانه سر جایش میخکوب میشود، انگار با تخته یا چنین چیزی کوبیده باشند پس کلهاش.
پدرم میگوید: «درسته. این یکی یادمه.»
میگویم: «یادت میآد؟» زل میزنم به او؛ همانجا ایستاده، خیره به آنسر آشپزخانه، اسفنج در دستش مانده و آبش روی زمین میچکد؛ نه من را میبیند، نه خواهرم را و نه هیچچیز دیگر را؛ انگار تقلا میکند تصویر ماروین گِی را با سر تیرخورده و غرق در خون خوب توی ذهنش مجسم کند؛ تصویری از عکسی که توی اخبار آن سالها دیده بود، همان اخباری که در نظرش منفور است.
میگوید: «خیلی واضح یادمه. کالیفرنیا بودم. سال ۱۹۸۴ بود، تابستون یا بهار ۱۹۸۴، و هوا خیلی گرم بود. ماروین گِی رو پدرش کشت و پدرش هم کشیش بود، نه؟ فکر کنم کشیش بود. یه آدم که اهل کلیسا بود و سر چیزی تیر خالی کرد تو سر پسرش؛ فکر کنم سر یه قضیهای بود که به زنها ربط داشت. پای یه زن وسط بود، نه؟» رو میکند به خواهرم، اما او که حسابی سرش توی کتاب است و سخت مشغول مشق، متوجه نمیشود پدرم مستقیم با او حرف میزند. پدرم دوباره میپرسد: «پای یه زن وسط نبود؟» خواهرم بالاخره سرش را بلند میکند و میبیند با اوست. زل میزند به پدرم، اما قشنگ پیداست که فکرش درگیر یک مسئلهی ریاضی است.
میگوید: «نمیدونم، بابا.» و دوباره سرش گرم کتابهایش میشود. پدرم نگاهی به من میاندازد؛ انگار یک لحظه توی چشمهایم دنبال جواب میگردد. من جوابش را نمیدانم. اصلاً از کجا باید بدانم؟ وقتی آن اتفاق افتاد من هنوز به دنیا هم نیامده بودم. دوباره به آنسر آشپزخانه خیره میشود، بهسمت تاریکی پشت پنجرهها.
میگوید: «هوم، عجیبه که این یکی یادم مونده.» بعد اسفنج را میاندازد توی ظرفشویی و میرود بیرون توی ایوان توریدار و زمانی دراز همانجا میایستد و به چمن و درخت افرا نگاه میکند. از برکهی پایین تپه صدای سوتمانند قورباغههای بهاری۴ میآید. کیسهی زیپکیپ را با تکهی دیوار برلین داخلش برمیدارم و میگیرم جلوِ نور. فقط یک تکه بتن است.
خواهرم بیآنکه سرش را بلند کند میگوید: «گمش نکنیها.»
میگویم: «مگه میشه گمش کنم؟ برچسب داره.»
پانویسها
Bob Seger: خواننده و ترانهسرای مشهور راک آمریکایی. ترانهی مثل صخره (Like a Rock) او که سال ۱۹۸۶ منتشر شد، بیش از یک دهه در تبلیغات تلویزیونی وانتهای شورولت به کار رفت و نسل راوی او را بیشتر با همین آگهی میشناخت. ↩
اشاره به فوران مهیب آتشفشان کوه سنت هلن (Mount St. Helens) در ایالت واشنگتن در غرب آمریکا (مه ۱۹۸۰) که فورانهای متناوب آن تا پایان همان سال ادامه یافت. ↩
Marvin Gaye: خوانندهی نامدار سبک سول و آرـاَندـبی آمریکایی که روز یکم آوریل ۱۹۸۴ در لسآنجلس، پس از مشاجرهای خانوادگی به ضرب گلولهی پدرش (که خود واعظ کلیسا بود) کشته شد. ↩
Spring peeper: گونهای قورباغهی درختی بسیار کوچک که بومی آمریکای شمالی است و برخلاف قورباغههای معمولی صدای قورقور ندارد و در شبهای آغاز بهار صدایی زیر، سوتمانند و شبیه به جیکجیک پرندگان سر میدهد. ↩
دیدگاه خوانندگان