گیوِر مثل همهی ساکنان شهر هر روز سر کار میرود، هر شب به خانه برمیگردد و زندگی آرام خود را پیش میبرد. تنها فرقش با دیگران این است که سؤالی ساده رهایش نمیکند: آنسوی مرزهای جهان چه خبر است؟ در شهری که «چرا؟» خطرناک است او برای یافتن پاسخ چهکار میتوانست بکند.
یکی بود یکی نبود. در سرزمینی به نام شهر، ماشینی زندگی میکرد به نام گیوِر.
گیوِر با زنی ازدواج کرده بود که همه به او زن گیوِر میگفتند. گیوِر در حومهی شهر، نزدیک لبهی جهان زندگی میکرد، اما هر روز با خودرو سرِ کار میرفت تا برای مردی که به رئیس گیوِر معروف بود کاری بیاهمیت انجام دهد.
هر روز غروب از سرِ کار که برمیگشت، زنش میگفت: «به خانه خوش آمدی، گیوِر.»
یکی بود یکی نبود. در سرزمینی به نام شهر، ماشینی زندگی میکرد به نام گیوِر۱.
گیوِر با زنی ازدواج کرده بود که همه به او زن گیوِر میگفتند. گیوِر در حومهی شهر، نزدیک لبهی جهان زندگی میکرد، اما هر روز با خودرو سرِ کار میرفت تا برای مردی که به رئیس گیوِر معروف بود کاری بیاهمیت انجام دهد.
هر روز غروب از سرِ کار که برمیگشت، زنش میگفت: «به خانه خوش آمدی، گیوِر.»
گاهی وقتها به نظر گیوِر میرسید که کل جهان، همین چیزی که بود، حول محور او میچرخد و در این لحظههای سرشار از غرور، یقین داشت که خداسایه۲ انتخابش کرده تا با بقیه فرق داشته باشد.
در آن هنگام که یک بعدازظهر نام گرفته بود، گیوِر در گاراژ، دور از چشم همه، روی موشکش کار میکرد که آن صدا را شنید. اشتباهی در کار نبود، همان رُمبش یکنواخت شهرلرزان بود. خداسایه بود! گیوِر با عجله روی موشکش را پوشاند. شک نداشت که نگاه خدا سقف گاراژ را هم میشکافد، ولی این احتیاطکاری خیالش را راحتتر میکرد، مخصوصاً بعد از ماجرایی که چند وقت قبل بین او و زنش پیش آمده بود… .
ماجرا از جایی شروع شد که گیوِر بیمقدمه اطلاعاتی را به زبان آورد. به زنش گفته بود: «دنیا شبیه به یک مستطیل است.»
زن گیوِر شانه بالا انداخته بود: «خب که چه؟»
«خب دلم میخواهد بدانم چرا.»
زن گیوِر دوباره شانه بالا انداخت. کاملاً واضح بود که دنیا مستطیلیشکل است، چون خداسایه اینطور میخواست. زن گیوِر مطمئن بود که گیوِر سرکش است. میدانست که بالاخره یک روز خداسایه میآید و گیوِر را با خودش میبرد و مشکل حل میشود.
گیوِر ادامه داد: «کارهای خیلی زیادی هست که دلم میخواهد انجام بدهم.» با حسرت از پنجره به جاده خیره شد، به جایی که خودروهای قرمز کوچک مثل برق میگذشتند؛ به شاخوبرگهای سبز روشن و درختان بلندی چشم دوخت که تا لبهی افق خاکستری کشیده شده بودند.
زن گیوِر پرسید: «دلت میخواهد چه کارهایی بکنی؟»
گیوِر گفت: «دلم میخواهد شعر بگویم، ولی مطمئن نیستم که بدانم شعر چه جور چیزی است. دیگر اینکه دلم میخواهد پایکوبی کنم و موسیقی بنویسم.»
«موسیقی چیست؟»
گیوِر گفت: «مطمئن نیستم، ولی میدانی بیشتر از هر چیز دیگری دلم میخواهد چهکار کنم؟»
«نه.»
«میخواهم بفهمم آنطرف دنیا چه خبر است.»
زن گیوِر پلک زد. انگار جا خورده بود. گفت: «گیوِر، بهتر است مراقب باشی.»
گیوِرقهوهی صبحگاهیاش را تمام کرد، نگاهی به قفل گاراژ انداخت و راهی محل کار شد. خودروِ قرمز برّاقش در مسیر ورودی پارک شده بود. گیوِر پشت فرمان نشست، خودرو را به خیابان راند، بازوی عمودی خودرو را در شیاری که دقیقاً از وسط بزرگراه میگذشت جا انداخت، به پشتی صندلی تکیه داد و به فکر فرورفت.
در این فکر بود که چرا به اینهمه چیز فکر میکند. شاید سیمکشیاش با بقیه فرق داشت. شاید خداسایه او را برای تفکر سیمکشیاش کرده بود و شاید اصلاً کنجکاویاش به همین دلیل بود. دیگران از این دنیا و شهر راضی بودند. بهجز یک نفر، مردی که گیوِر میشناخت. آن مرد وسیلهای عجیب با دو ملخ بزرگ چرخان ساخته بود که هوا را میشکافتند. همهی اهالی شهر تماشا کرده بودند که دوست گیوِر سوار وسیلهاش شد، در همان حال که موتورش روشن بود و ملخها میچرخیدند. همه دیدند که او از زمین بلند شد و به آسمان رفت. گیوِر از شدت هیجان نفسش بالا نمیآمد.
سپس، ناگهان، صدای رُمبشی از آسمان آمد و خداسایه پدیدار شد. دست غولپیکری پایین آمد و حلقه شد دور وسیلهای که دوست گیوِر در آن بود. انگشتها بسته شدند و همهچیز را له کردند. گیوِر صورتش را پوشاند و وحشتزده روی زانو افتاد.
گیوِر مدتی طولانی سعی کرد به دوستش فکر نکند.
تا اینکه یک بعدازظهر دستبهکارِ ساختن موشکی شده بود.
گاهی اوقات در حین کار گیوِر به زنش فکر میکرد. با وجود خشک و بیروح بودن این زن، گیوِر میدانست که دلتنگش خواهد شد. شاید یک روز پس از اینکه فهمید آنسوی دنیا چه خبر است، برمیگشت دنبالش. شاید هم نه. گیوِر مطمئن نبود.
در آن هنگام که به یک روز غروب معروف بود، زن گیوِر حین شام رو کرد به او و گفت: «بالاخره موشک مسخرهات را تمام کردی؟»
گیوِر خیره نگاهش کرد. «یعنی میدانی که میخواهم تو را بگذارم و بروم؟»
زنِ گیوِر گفت: «البته.» به نظر نمیرسید برایش اهمیتی داشته باشد. «کِی میخواهی پرواز کنی؟»
گیوِر گفت: «بهزودی.»
گیوِر میدانست نباید معطل کند. اگر دیگران بو میبردند، جمع میشدند تا تماشایش کنند و همین خداسایه را خبردار میکرد.
گیوِر باید همان شب میرفت.
آسمانِ خاکستری تاریک شد و گیوِر خمیازهای کشید. به تختخواب رفت، زنش هم بهدنبالش. وقتی مطمئن شد که زنش به خواب عمیق فرورفته بلند شد، لباس پوشید و آرام بیرون رفت و بهسمت گاراژ راه افتاد.
موشک، بلند و باریک و براق، آنجا منتظر بود. گیوِر لحظهای نگاهش کرد، سپس سقف لولایی گاراژ را کنار زد و سوار شد. وقتی روی صندلی هدایت نشست، شنید که کسی صدایش میزند.
زن گیوِر بیرون ایستاده بود. گفت: «خداحافظ، گیوِر.» نه غمگین به نظر میرسید و نه خوشحال.
گیوِر لحظهای درنگ کرد. کلمهها به لبانش هجوم آوردند و نزدیک بود زنش را دعوت کند تا در این ماجراجویی شگفتانگیز همراهش شود، اما چیزی نگفت.
پشتسر زن، در سیاهی شب جمعیتی را دید که روی چمن کمکم جمع میشدند.
گیوِر میدانست که باید دست بجنباند و نگذارد خداسایه از پرواز او بویی ببرد. با عجله پیچها را چرخاند، کلیدها را زد و اهرمها را تنظیم کرد.
رُمبشی از دوردست؛ زمین لرزید؛ موشک روی پایهاش تکانتکان خورد. خداسایه داشت میآمد! گیوِر با وحشت سرش را بالا گرفت و جثهی عظیم خداسایه را در پهنهی آسمان تاریک دید.
سریع! انگشت گیوِر دکمهی پرتاب را فشرد.
فوران شعلههای نارنجی گاراژ را در بر گرفت. موشک به بالا پرتاب شد و گیوِر را به پشتی صندلیاش چسباند. از دریچهی موشک، گیوِر پایین را نگاه کرد و مردم شهر را دید که همقدوقوارهی عروسک بودند.
سپس گیوِر فریاد کشید. صورتی غولآسا بالای سرش معلق بود. صورتی غولآسا با چشمهایی غولآسا و بینی و دهانی غولآسا. دستی غولآسا نجواکنان از آسمان بهسویش آمد…
گیوِر دیوانهوار به اهرمهای هدایت چنگ زد. موشک منحرف شد و صاف بهسمت صورت غولآسا رفت.
خداسایه عقب کشید، ولی آنقدرها تیز نبود. گیوِر دید که یکی از آن چشمهای غولآسا وحشتزده به بالا چرخید و لحظهای بعد موشک به پیشانی پهناور او برخورد کرد. خداسایه تلوتلو به عقب رفت و با صدایی مهیب و خردکننده نقش بر زمین شد.
موشک لحظهای در هوا معلق ماند، سپس به عقب پرت شد و سقوط کرد. درست افتاد وسط جمعیتی که آمده بودند پرواز گیوِر را تماشا کنند.
گیوِر از اتاقک درهمشکسته بیرون خزید و زنش را دید. تکهای از موشک به او خورده و دستش را کنده بود. چرخدندهها و سیمها و لولههای شیشهای از شکاف شانهاش دیده میشدند.
زن گیوِر ماتومبهوت گفت: «به خانه خوش آمدی، گیوِر.»
صبح روز بعد، گیوِر سر کار نرفت. خودرویش راه نمیافتاد و اگر هم میافتاد خودش دلودماغ کار نداشت. دمغ شده بود.
قهوه ترشمزه بود و زن گیوِر اشکال را از اجاقگاز میدانست که گویا درست کار نمیکرد. به نظر میآمد زن گیوِر هم درست کار نمیکند. انگار داشت از کار میافتاد.
گیوِر از پنجره به بیرون نگاه کرد و خودروها را دید که هنهنکنان میگذشتند. بهزور حرکت میکردند. چمنهای جلوِ خانه یکشبه پژمرده شده بودند.
گیوِر گفت: «آه! از این اوضاع اصلاً خوشم نمیآید.»
زنش پاسخی نداد. خشکش زده بود و با چشمهایی بیروح به روبهرو خیره مانده بود.
گیوِر بلند شد و بیرون رفت. خیابان پُر از آدمهایی بود که بسیار آهسته حرکت میکردند، یا اصلاً تکان نمیخوردند. حالا دیگر بیشتر خودروها متوقف شده بودند. نزدیک گیوِر پیرمردی کلهپا شد و همین که زمین خورد، از وسط دونیم شد.
گیوِر تا پارک رفت و دید همهی درختانِ سبز سیاه شدهاند. روی نیمکتی نشست و فکر کرد چهقدر خوب میشد اگر میتوانست فقط چند بیت شعر بگوید یا حتی یک بار پایکوبی کند. اما بلد نبود و حس میکرد دیگر رمقی برایش نمانده.
سپس به فکر خداسایه افتاد و یادش آمد که چهطور او، یعنی خودِ گیوِر، خداسایه را کشته ناراحت شد.
چیزی نگذشت که گیوِر دیگر توان فکر کردن به چیزی را نداشت.
دیدگاه خوانندگان