گیوِر مثل همه‌ی ساکنان شهر هر روز سر کار می‌رود، هر شب به خانه برمی‌گردد و زندگی آرام خود را پیش می‌برد. تنها فرقش با دیگران این است که سؤالی ساده رهایش نمی‌کند: آن‌سوی مرزهای جهان چه خبر است؟ در شهری که «چرا؟» خطرناک است او برای یافتن پاسخ چه‌کار می‌توانست بکند.


یکی بود یکی نبود. در سرزمینی به نام شهر، ماشینی زندگی می‌کرد به نام گیوِر.

گیوِر با زنی ازدواج کرده بود که همه به او زن گیوِر می‌گفتند. گیوِر در حومه‌ی شهر، نزدیک لبه‌ی جهان زندگی می‌کرد، اما هر روز با خودرو سرِ کار می‌رفت تا برای مردی که به رئیس گیوِر معروف بود کاری بی‌اهمیت انجام دهد.

هر روز غروب از سرِ کار که برمی‌گشت، زنش می‌گفت: «به خانه خوش آمدی، گیوِر.»

...

دیدگاه خوانندگان

در حال بارگذاری نظرات...