وِرن هَسکِل سالهاست خستگی کار طاقتفرسا و تحقیرها را تاب آورده، اما در خلوت زیرزمین خانهاش انگار مشغول کاری تمامنشدنی است: ساختن ماکتی موبهمو و بینقص از شهری که دل خوشی از آن ندارد.
برشهایی از «شهر کوچک»
،،
وودلند را در قالب ماکت موبهمو ساخته بود. پیرش درآمده بود پای این کار. تکتک درختان، خانهها، فروشگاهها، ساختمانها، خیابانها، و شیرهای آتشنشانی به چشم میخوردند. شهری مینیاتوری که هیچ نقصی نداشت و طی سالها استادانه ساخته شده بود. از آن زمان که یادش میآمد، از آن زمان که کودکی بیش نبود، زنگ مدرسه که میخورد و میآمد خانه میرفت سروقتش و مشغول ساختن، چسباندن و کار کردن میشد... خودش شهر را ساخته بود، تکوتنها؛ ذرهذرهاش را، جایجایش را؛ تمام شهر را.
،،
وجودش غرق ناامیدی و نفرت شد. وودلند بهترین روزهای عمرش را از او گرفته بود. هیچگاه خوشحال نبوده بود. شهر همیشهی خدا بر ضد او بوده بود. معلم دبیرستانش خانم مورفی؛ بچههای انجمنهای مزخرف دانشگاه؛ کارکنان پُرافادهی فروشگاهها؛ همسایگانش؛ پلیسها و پستچیها و اتوبوسرانها و پیکهای موتوری؛ حتی زنش مَج.
هیچگاه به شهر خو نگرفته بود، به این شهرک حومهای گران و کوچکی که در سَن فرانسیسکو جا خوش کرده بود، آنسوی شبهجزیره، فراتر از کمربند مِه.
،،
تایلر یکی از لوکوموتیوها را روی خط راهآهن هل داد. «احساس قدرت. بهخاطر همینه که قطار واسه پسرها دلچسبه. قطار یه وسیلهی بزرگ و قدرتمند و پُرسروصداست... پسره وقتی میبینه قطار با اونهمه بزرگی و سرسختی با سرعت روی خط راهآهن پیش میره، ترس برش میداره. بعدش میره سراغ یه قطار اسباببازی، یه ماکت مثل اینها. دیگه همهچیز دست خودشه. روشنش میکنه، میایستوندش. تندش میکنه، کندش میکنه. اونه که فرمون میده به قطار و این وسیله اجابت میکنه دستوراتش رو.»
،،
وودلندِ جدید بس زیبا میآمد به چشم. همه چیزش تمیز و پاکیزه و ساده بود. منطقهی پولدارنشین دیگر مثل قبل نبود. ناحیهی فقیرنشین حسابی جان گرفته بود. تبلیغات، تابلوها و ویترینهای پُرزرقوبرق، همه و همه یا عوض شده بودند یا ردی از آنها بر جا نمانده بود... سختترین بخش کارش نوشتن حروف ریز روی در دفتر مرکزی شهرداری بود. این کار را آخر از همه انجام داد، سپس حروفش را با دقت بسیار زیاد رنگید:
وِرن هَسکِل۱ با حال خراب آرامآرام از پلههای جلویی خانهاش بالا رفت. پالتویش روی زمین کشیده میشد. خسته بود. خسته و دلسرد، درد رخنه کرده در پاهایش.
همین که در را بست و کتوکلاهش را درآورد، مَج۲ از سرِ تعجب پرسید: «ای وای! هیچی نشده برگشتی خونه؟»
هَسکِل کیفش را انداخت کنار و مشغول گشودن بند کفشهایش شد. بیحالیاش از شانههای افتادهاش معلوم بود. چهرهاش تکیده و رنگپریده بود.
«حرف بزن دیگه!»
«شام آمادهست؟»
«نه، نیست. این بار دیگه چی شده؟ باز هم با لارسِن۳ دعوات شده؟»
هَسکِل سنگینسنگین به آشپزخانه رفت و یک لیوان نوشابهی گازدار برای خودش ریخت. گفت: «بیا از اینجا بریم.»
«بریم؟»
«از وودلند۴ بریم. بریم سَن فرانسیسکو. هر جا غیر اینجا.» تن میانسال و افتادهاش را به روشویی براق تکیه داد و نوشابهی گازدارش را سر کشید. «حسوحال افتضاحی دارم. شاید باید دوباره برم سراغ دکتر بارنْز۵. کاش امروز جمعه بود و فردا شنبه.»
«چی میخوری واسه شام؟»
از فرط خستگی سر تکان داد و گفت: «هیچی. نمیدونم. هرچی باشه.» نشست پشت میز آشپزخانه و وارفت روی صندلی. «دلم آرامش میخواد فقط. میخوای یه کنسرو خوراک گوشت خوک و لوبیا باز کن. هرچی باشه میخوریم.»
«نه. امروز دیگه حوصلهی دیدن قیافهی آدمها رو ندارم.»
«فکر کنم اونقدر خستهای که نمیتونی ببریم تا خونهی هلن گِرَنت۶.»
«اتومبیل تو گاراژه. دوباره خراب شده.»
«اگه یه ذره بهش میرسیدی، اینطوری نمی…»
«آخه چی از جونم میخوای؟ میخوای پلاستیکپیچش کنم و سوارش شم؟»
مَج خونش به جوش آمد. «وِرن! داد نزن سرِ من! شام هم دیگه به من ربطی نداره. هرچی خواستی بخور.»
هَسکِل خسته و کوفته پا شد. لخلخکنان قدم بهطرف درِ زیرزمین برداشت. «تا بعد.»
«کجا میری؟»
«میرم زیرزمین.»
مَج از سرِ حرص فریاد زد: «آه خدا! باز هم میری سراغ اون قطارها و اسباببازیها؟! آخه یه مرد گنده، یه مرد پابهسنگذاشته…»
هَسکِل چیزی نگفت؛ همینحالا هم نصف پلهها را طی کرده بود و پیِ کلید چراغ میگشت.
زیرزمین خنک و نمور بود. کلاه ایمنیاش را از گیره برداشت و سرش گذاشت. از هیجان تن خستهاش جانوپَری دوباره گرفت. با اشتیاق بهسوی میز بزرگ تختهسهلایهاش رفت.
قطارها همهجا به چشم میخوردند: کف زیرزمین، زیر مخزن زغالسنگ، در میان لولههای بخار کوره. خطهای راهآهن از شیبراههای ملایم بالا میآمدند و روی میز به هم میپیوستند. روی خودِ میز پُر بود از مبدل، علائم، سوزن ریل، و تلی از سیم و تجهیزات. و…
و خودِ شهر.
وودلند را در قالب ماکت موبهمو ساخته بود. پیرش درآمده بود پای این کار. تکتک درختان، خانهها، فروشگاهها، ساختمانها، خیابانها، و شیرهای آتشنشانی به چشم میخوردند. شهری مینیاتوری که هیچ نقصی نداشت و طی سالها استادانه ساخته شده بود. از آن زمان که یادش میآمد، از آن زمان که کودکی بیش نبود، زنگ مدرسه که میخورد و میآمد خانه میرفت سروقتش و مشغول ساختن، چسباندن و کار کردن میشد.
هَسکِل مبدل اصلی را روشن کرد. چراغهای علائم امتداد خط راهآهن نورباران شدند. برق لوکوموتیو وزینِ لیونل۷ با واگنهای باری بسیارش را وصل کرد. لوکوموتیو آرامآرام روی خط راهآهن به راه افتاد و سرعت گرفت. همچون پرتابهای تیره و فلزی و پُرزرقوبرق بود که نفسهایش را به شماره میانداخت. هَسکِل سوزنی الکتریکی را فعال کرد و لوکوموتیو از گذرگاه سرپوشیدهای که روی میز بود گذشت و از شیبراهه پایین رفت. شتابان زیر میز کار را درنوردید.
قطارهایش و شهرش… هَسکِل خم شد و خانهها و خیابانهای مینیاتوری را نگریست؛ احساس غرور میکرد و کیفور بود. خودش شهر را ساخته بود، تکوتنها؛ ذرهذرهاش را، جایجایش را؛ تمام شهر را. گوشهی خواربارفروشی فِرِد را لمسید. بینقص بود، حتی شیشههایش، ویترینهای پُر از غذایش، تابلوهایش، پیشخانهایش.
دستی کشید روی سقف هتل بالاشهر. از پشت شیشه مبلها و صندلیهای تالار ورودیاش را میدید.
دستی کشید بر سر تمام شهر. او ساخته بودش. شهر مال او بود.
قطار بهسرعت از زیر میز کار آمد بالا. تا چرخهایش از روی سوزن ریلی خودکار گذشتند، تختهپلی سرِ راهش آمد پایین. قطار و واگنها در پیاش همچون برق از رویَش عبور کرد.
هَسکِل نیرو را زیاد کرد و شتاب قطار بیشتر شد. سوتش به صدا درآمد. از پیچی تند گذشت و تقاطعی را با صدایی گوشخراش رد کرد. باز هم سرعت گرفت. یکباره هَسکِل بیاختیار دست برد بهسمت مبدل. قطار مانند تیر از کمان جسته پیش رفت. با سرعت بالا از پیچی گذشت، تکانتکان میخورد و بالاوپایین میپرید. هَسکِل مبدل را روی درجهی حداکثر گذاشت. قطار با هیاهوی فراوان پیش میرفت، دیگر به چشم نمیآمد از بس شتاب داشت. خط راهآهن، پلها، سوزنهای ریلی، لولههای بزرگ کوره، همه را یکی از پس دیگری درمینوردید.
رفت و زیر مخزن زغالسنگ ناپدید شد. دمی بعد از آنسویش بیرون زد، لرزان و جنبان.
هَسکِل از سرعت قطار کاست. از فرط نفسنفس زدن قفسهی سینهاش درد گرفته بود. نشست روی چهارپایهی کنار میز کار. با انگشتانی لرزان سیگاری گیراند.
قطار و شهر ماکتی به او حسوحالی عجیب میدادند. بیانکردنی نبود. همیشهی خدا از همان زمان که کودکی شش یا هفتساله بود شیفتهی قطارها بود، شیفتهی لوکوموتیوهای کوچک، علائم کوچک، ساختمانهای کوچک. نخستین قطارش، یک لوکوموتیو و چند تکه خط راهآهن، را از پدرش هدیه گرفته بود. قطاری قدیمی و کوکی. نُه سالش که شد نخستین قطار برقی واقعیاش را همراه با دو سوزن ریل خرید.
هر سال تکهای جدید خط راهآهن، لوکوموتیو، سوزن ریل، واگن، علائم به آن اضافه کرده بود، از این گذشته مبدلهای قدرتمندتر. و همین آغاز ساخت شهر بود.
شهر را با دقت بسیار، ذرهذره، بر پا کرده بود. ابتدا وقتی در دورهی اول دبیرستان بود، نمونهی اولیهی ایستگاه اقیانوس آرام جنوبی را ساخت، سپس در همان حوالی ایستگاه تاکسی، غذاخوری رانندگان، خیابان بِراد۸.
و چیزهای دیگر، خانههای بیشتر، ساختمانهای بیشتر، فروشگاههای بیشتر، شهری کامل که به دست او سالبهسال به وسعتش افزوده میشد. هر روز بعد از ظهر که از مدرسه برمیگشت کارش چسباندن و بریدن و رنگیدن و ارّه کردن بود.
حالا دیگر بگویینگویی کامل بود و چیزی نمانده بود که آماده شود. آری، اکنون او چهلوسه سال داشت و چیزی نمانده بود که شهر آماده شود.
هَسکِل گِرد میز تختهسهلایهی بزرگ چرخی زد. ستایشگرانه دست یازید و چند تا از فروشگاههای مینیاتوری را لمسید و پس از آنها گُلفروشی، تئاتر، شرکت تلفن، و کارخانهی شیروفلکهی لارسِن را.
آری، حتی محل کارش را؛ همان جایی که کار میکرد، همان نسخهی مینیاتوری را که هیچ کم نداشت.
هَسکِل سگرمه در هم کشید. جیم لارسِن… بیست سال آزگار، هر روز بردهوار آنجا کار کرده بود. برای چه؟ برای اینکه ببیند دیگران از او پیشی میگیرند؛ همان جوانترها، نورچشمیهای رئیس، بلهقربانگوهای کراواتی با آن شلوارهای اتوکشیده و خندههای مضحک گَلوگشادشان.
وجودش غرق ناامیدی و نفرت شد. وودلند بهترین روزهای عمرش را از او گرفته بود. هیچگاه خوشحال نبوده بود. شهر همیشهی خدا بر ضدِ او بوده بود. معلم دبیرستانش خانم مورفی۹؛ بچههای انجمنهای مزخرف دانشگاه؛ کارکنان پُرافادهی فروشگاهها؛ همسایگانش؛ پلیسها و پستچیها و اتوبوسرانها و پیکهای موتوری؛ حتی زنش مَج.
هیچگاه به شهر خو نگرفته بود، به این شهرک حومهای گران و کوچکی که در سَن فرانسیسکو جا خوش کرده بود، آنسوی شبهجزیره، فراتر از کمربند مِه. وودلندیها بسیار مرفه بودند: خانهها و چمنزارهای بزرگ، اتومبیلهای کرومی و صندلیهای حصیری. از آن زمان که یادش میآمد، وودلندیها عصاقورتداده و خوشپوش بودند. در مدرسه، سرِ کارش…
لارسِن، کارخانهی شیروفلکه، بیست سال آزگار کار سخت.
انگشتانش را دور ساختمانی کوچک نمونهی مینیاتوری کارخانهی شیروفلکهی لارسِن حلقه کرد. خشمگین از جا کَند و انداختش روی زمین. زیرِ پا لهاندش و آن تکههای شیشهای و فلزی و مقوایی را بدل به تودهای بیشکل کرد.
تمام بدنش به لرزه افتاده بود. چشم دوخت به باقیماندههای کارخانه، قلبش کوبان. حسوحالی عجیب و دیوانهوار و آزاردهنده وجودش را آکند. افکاری آمدند سراغش که پیشتر به ذهنش نرسیده بودند. زمانی دراز خیره بود به تودهی کوچک بیشکلی که کنار شلنگ باغبانیاش بود، تودهای که همین چند لحظه پیش کارخانهی ماکتی شیروفلکهی لارسِن بود.
یکباره پسپس رفت. انگار که در خلسه باشد برگشت سمت میز کارش و شقورق نشست روی چهارپایه. ابزارهایش را آورد نزدیک خودش و دریل به دست شد.
طولی نکشید که ماکتی نو ساخت. با آن دستان کارآزموده بهسرعت بنایش کرد؛ رنگیدش، چسباندش و تکههایش را کنار هم گذاشت. روی سردرش با حروف بسیار ریز اسمش را نوشت و با افشانه چمنی سبز دور تا دورش درست کرد.
با احتیاط ماکت نو را برد سمت میز تختهسهلایه و آن را سر جای خالی کارخانهی شیروفلکهی لارسِن چسباند. ساختمان نو زیر نور چراغ برق میزد و هنوز خیس و درخشان بود.
سردخانهی وودلند
هَسکِل از فرط رضایت دستانش را به هم مالید. دیگر کارخانهای در کار نبود. نابود کرده بودش. معدوم کرده بودش. از شهر پاک کرده بودش. وودلند جلوِ چشمش بود، بدون کارخانهی شیروفلکه. جایش را سردخانه گرفته بود.
چشمانش برق زدند. لبانش تکانتکان خوردند. احساسات در دریای دلش موجان شدند. بی دستدست به آنی از شرش خلاص شده بود. هیچ سختیای در کار نبود، مانند آبْ خوردن بود.
عجیب بود که پیشتر به فکرش نرسیده بود چنین کند.
مَج هَسکِل لیوان آبجوی خنک را جرعهجرعه نوشید و اندیشمندانه گفت: «وِرن مشکلی چیزی داره. دیشب بعد اینکه از سرِ کار برگشت خونه قشنگ متوجه شدم.»
دکتر پال تایلر۱۰ که چندان در قید حرف مَج نبود غرولندی کرد و گفت: «یه نوع روانرنجوری شدید داره، احساس حقارت و کمبینی میکنه، منزوی و درونگرا شده.»
«آخه داره بدتر میشه. آه از دست خودش و قطارهای ماکتی لامسبش! خدایا، پال! اصلاً میدونی یه شهر مینیاتوری کامل تو زیرزمین داره؟»
تایلر کنجکاوانه گفت: «واقعاً؟ نمیدونستم.»
«از اون موقع که میشناسمش اونها رو تو زیرزمین نگه میداره. وقتی بچه بود دستبهکار شد. فکر کن، یه مرد گنده با قطار بازی کنه! حالم رو به هم میزنه. هر شب همین آش و همین کاسهست.»
تایلر دستی به چانه کشید و گفت: «جالبه. یهسره باهاشون ورمیره؟ الگوی ثابتی داره؟»
«هر شب. دیشب حتی شام نخورد. اومد خونه و یهراست رفت پایین.»
اخمی بر چهرهی آرام و سرد پال تایلر نقش بست. روبهرویش مَج بیحال نشسته بود و آبجویش را جرعهجرعه مینوشید. دوی بعد از ظهر بود. روزی گرم و آفتابی بود و اتاق نشیمن دلچسب و آرامشبخش. ناگهان تایلر پا شد. «بریم ببینیم تو زیرزمین چه خبره و این چیزهای ماکتی چیان. نمیدونستم تا اینجا پیش رفته.»
مَج پرسید: «جدی میخوای ببینی؟» آستین لباس راحتی سبز و ابریشمینش را بالا داد و ساعتمچیاش را نگاه کرد. «پنج میآد خونه.» لیوانش را گذاشت روی میز و ایستاد. «خوبه، وقت داریم.»
تایلر گفت: «بسیار خب، بریم پایین.» دست مَج را گرفت. تندی رفتند به زیرزمین. هیجانی عجیب در وجودشان موجان بود. مَج چراغ زیرزمین را زد. رسیدند سرِ میز تختهسهلایه، با خندههای ریزریز، نگران از اینکه گیر بیفتند، همچون کودکان بازیگوش.
مَج دست تایلر را فشرد و گفت: «میبینی؟ نگاه کن. سالهای سال، کل عمرش رو صرفش کرده.»
تایلر به تأیید سری تکان داد. «باید هم اینطوری باشه.» حیرتی در صدایش بود. «تا حالا مثل این رو ندیدهم. اینهمه جزئیات… وِرن خیلی ماهره.»
مَج به میز کار اشاره کرد و گفت: «آره، وِرن خیلی کارش درسته. کارش ابزار خریدنه.»
تایلر آرام دور میز چرخی زد، خم شد و چشم دوخت. «محشرن، تموم ساختمونهاش محشرن. کل شهر اینجاست. نگاه کن! اینجا خونهی منه.» واحد آپارتمانی مجلل خود را با دست نشان داد که چند محله با خانهی هَسکِل فاصله داشت.
مَج گفت: «فکر کنم کل وودلند اینجا باشه. فقط فکر کن به اینکه یه مرد گنده میآد این پایین و با قطارهای ماکتی بازی میکنه!»
تایلر یکی از لوکوموتیوها را روی خط راهآهن هل داد. «احساس قدرت. بهخاطر همینه که قطار واسه پسرها دلچسبه. قطار یه وسیلهی بزرگ و قدرتمند و پُرسروصداست؛ نماد قدرت جنسیه. پسره وقتی میبینه قطار با اونهمه بزرگی و سرسختی با سرعت روی خط راهآهن پیش میره، ترس برش میداره. بعدش میره سراغ یه قطار اسباببازی، یه ماکت مثل اینها. دیگه همهچیز دست خودشه. روشنش میکنه، میایستوندش. تندش میکنه، کندش میکنه. اونه که فرمون میده به قطار و این وسیله اجابت میکنه دستوراتش رو.»
مَج به لرزه افتاده بود. «بریم بالا. سردم شده اینجا. بالا گرمه.»
تایلر در ادامه گفت: «اما همینطوری که پسره سنش میره بالا، بزرگتر و قویتر میشه. قال نماد ماکتی رو میکَنه و به وسیلهی واقعی، همون قطار واقعی، مسلط میشه. اختیار همهچیز رو تموموکمال دست میگیره و میشه یه ارباب درستوحسابی.» سری به افسوس تکان داد. «نه ارباب یه چیز بدلی. خیلی عجیبه که یه مرد بالغ تا اینجا پیش رفته.» چین به پیشانی انداخت. «تا حالا تو خیابون اِستِیت۱۱ سردخونه ندیده بودم.»
«سردخونه؟»
«حتی این فروشگاه اِستوبِن۱۲ که مخصوص حیوونهای خونگیه، همینی که چسبیده به تعمیراتی رادیو. اونجا اصلاً همچین فروشگاهی نیست.» به ذهنش فشار آورد. «اون چیه؟ اونطرف تعمیراتی رادیو رو میگم.»
مَج گفت: «خزهای پاریسی.» دستانش را دور خودش حلقه کرد. «وووی! بیا بریم دیگه، پال. بریم بالا قبل اینکه بچّام.»
تایلر خندید. «باشه، سرمالو.» سمت پلهها رفت و دوباره چین به پیشانی انداخت. «من نمیدونم آخه چرا فروشگاه اِستوبِن اونجاست. تا حالا اسمش رو نشنیده بودم. چهقدر دقیق و پُرجزئیاته. وِرن حکماً مثل کف دستش شهر رو میشناسه. آخه چرا باید یه فروشگاه بذاری اونجا که وجود…» چراغ زیرزمین را خاموش کرد. «سردخونه رو بگو. آخه چرا باید اونجا باشه؟ یعنی…»
مَج با صدای بلند گفت: «بیخیالش.» تاختی از کنار او رد شد و پا گذاشت در اتاق نشیمن گرم و دلپذیر. «عملاً عین وِرنی. واقعاً که مردها بچهن.»
تایلر چیزی نگفت. غرق در فکر بود. حالا دیگر خبری از متانت و اعتمادبهنفسش نبود؛ مضطرب و ترسیده میآمد به چشم.
مَج کرکرههای ونیزی را پایین کشید. تاریکروشنای کهرباواری اتاق نشیمن را در آغوش گرفت. ولو شد روی مبل و دست تایلر را گرفت و کنار خود نشاندش. آمرانه گفت: «بسه دیگه، این قیافه رو به خودت نگیر. تا حالا این شکلی ندیده بودمت.» دستان ظریفش را دور گردن او حلقه کرد و با لبانش گوشش را لمسید. «اگه میدونستم اینطوری نگرانش میشی پای تو رو به این قضیه باز نمیکردم.»
تایلر دلمشغولانه غرولندید: «چرا این کار رو کردی؟»
مَج او را بیش از پیش به خود فشرد. به او که نزدیکتر شد صدایی ملایم از لباس راحتی ابریشمینش برخاست. گفت: «احمقم خب.»
جیم لارسِن با آن هیکل تنومند و موهای حناییاش لب به سخن گشود: «منظورت چیه؟ آخه چهت شده؟» ماتومبهوت بود.
هَسکِل گفت: «استعفا دادم.» هرچه را روی میزش بود سرسری ریخت در کیف دستیاش. «چک حقوقم رو بفرست درِ خونهم.»
«آخه…»
«برو کنار.» لارسِن را کنار زد و وارد راهرو شد.
لارسِن خشکش زده بود. حالت چهرهی هَسکِل تغییر نمییافت. نگاهش سرد و بیروح بود. لارسِن تا به حال او را اینطور ندیده بود. پرسید: «حالت… خوبه؟»
«آره.» درِ جلویی کارخانه را گشود و رفت بیرون. در را محکم پشتسرش بست. زیرلبی با خود گفت: «آره که خوبم.» نزدیک غروب بود و از میان آدمهایی که به فروشگاهها میرفتند میگذشت، لبانش تکانتکان میخوردند. «آره لامسب، آره که خوبم!»
به کارگری تنه زد و از کنارش گذشت. کارگر با اوقاتتلخی غرولندید: «حواست کجاست، یارو!»
هَسکِل گفت: «عذر میخوام.» دستهی کیفش را سفت گرفت و شتابان راهش را کشید و رفت. به سربالایی که رسید دمی ایستاد تا نفسی بچاقد. پشتسرش کارخانهی شیروفلکهی لارسِن بود. خندهای جیغآلود سر داد. بیست سال آزگار… بهآنی خلاص شد. تمام شد. دیگر لارسِنی در کار نبود. دیگر قرار نبود هر روز برود سرِ کاری کسلکننده و طاقتفرسا، کاری که نه ترفیعی در آن بود نه آیندهای داشت. جز روزمرگی و ملالت ماهانه چه بود مگر این کار؟ تمام شد، رفت پیِ کارش. حالا نوبت زندگی بود و آغازی تازه.
سراسیمه به راه افتاد. آفتاب رو به غروب بود. اتومبیلها بهسرعت از کنارش در گذر، کاسبکارها روانهی خانه. فردا دوباره برمیگشتند سرِ کار، اما هَسکِل نه، دیگر هرگز برنمیگشت.
رسید به خیابان خودشان. چشمش به خانهی اِد تیلدون۱۳ افتاد، سازهای شکوهمند، بتنی و شیشهای. سگ تیلدون بهسرعت آمد بیرون و به او پارسید. هَسکِل قدم تند کرد. زیرلبی گفت: «سگ تیلدون.» شرورانه خندید. سرِ سگ داد زد: «برو پیِ کارِت!»
به خانه رسید و پلهها را دو تا یکی بالا رفت. یکباره خشن در را گشود. اتاق نشیمن در تاریکی و سکوت فرورفته بود. دو نفری که آنجا بودند در چشمبههمزدنی از هم جدا و سریعاً از روی مبل پا شدند.
وِرن هَسکِل کیفش را ول کرد کف خانه و کتوکلاهش را انداخت روی صندلی. از فرط تلاطم چهرهی پُرچین و چروکش کجومعوج شده بود، گویی بار سنگین رنجهای درونیاش چهرهاش را چنین کرده بود.
مَج لباس راحتیاش را صاف کرد. با عجله و دلنگران رفت به سوی او. «ای وای! چیزی شده؟ فکر نمیکردم اینقدر زود…» دستپاچه و رنگبهرنگ شد. «یعنی… من…»
پال تایلر با تأنی بهطرف هَسکِل رفت. زیرلبی و خجالتزده گفت: «سلام، وِرن. اومده بودم یه سری بزنم و یه کتابی رو به زنت برگردونم.»
هَسکِل سری تکان داد و کوتاه گفت: «عصر بهخیر.» برگشت و آن دو را به هیچ گرفت و رفت بهسوی درِ زیرزمین. «میرم زیرزمین.»
مَج معترضانه گفت: «آخه وِرن، چرا نمیگی چی شده؟»
وِرن لحظهای دم در ایستاد. «از کارم استعفا دادم.»
«چهکار کردی؟»
«استعفا دادم. دیگه لارسِنی در کار نیست. تموم شد.» درِ زیرزمین را کوبید به هم.
مَج جیغ زد: «ای وای! خدایا!» هراسان خود را در آغوش تایلر انداخت. «پاک دیوونه شده!»
هَسکِل با بیحوصلگی چراغ زیرزمین را زد. کلاه ایمنیاش را سر کرد و چهارپایهاش را کشید و برد کنار میز تختهسهلایهی بزرگ.
حالا چه؟
فروشگاه مبلمان موریس، همان مکان پُرزرقوبرق عظیم که کارکنانش او را خوار میشمردند.
سرخوشانه دستانش را به هم میمالید. فاتحهی آنجا را خواند، فاتحهی کارکنان خودبرترپندارش را خواند، همانها که وقتی او از در درمیآمد چشم و ابرو برایش میآمدند. با موی شانهکشیده و پاپیون و دستمالجیبیهای تاکرده صرفاً ظاهرنمایی میکردند.
فروشگاه ماکتی مبلمان موریس را از جا کَند و دیوانهوار و سراسیمه تکهتکهاش کرد. حالا که کارش را آغاز کرده بود دیگر جای وقت تلف کردن نبود. دمی بعد دو ساختمان کوچک مغازهی واکسزنی ریتز و باشگاه بولینگ پیت سرِ جای آن چسباند.
خندههای ریز و عصبی سر داد. مغازهی واکسزنی و باشگاه بولینگ را گذاشته بود جای فروشگاهی مجلل و انحصاری؛ چه پایانی مناسبتر از این؟ حقش بود چنین بلایی سرش بیاید.
بانک کالیفرنیا. همیشه از این بانک بدش میآمد. یک بار رفته بود وام بگیرد و دست رد به سینهاش زده بودند. بانک را از جا کَند.
عمارت اِد تیلدون با آن سگ لاکردارش. یک روز بعد از ظهر مچ پایش را گاز گرفته بود. ماکتش را با خشونت از جا کَند. سرش به دَوَران افتاده بود. هر کاری دلش میخواست میتوانست بکند.
فروشگاه لوازم برقی هَریسِن. رادیویی بنجل به او فروخته بودند. آن را هم از بیخ درآورد.
سیگارفروشی جو. جو مهِ سال ۱۹۴۹ پول تقبلی به او انداخته بود. فاتحهاش را خواند.
کارخانهی جوهرسازی. از بوی جوهر تنفر داشت. شاید اگر جایش نانوایی میآمد بهتر میبود. عاشق پختن نان بود. کارخانهی جوهرسازی هم پَر.
شبها خیابان اِلم۱۴ بسیار تاریک بود. چند باری سکندری خورده بود. چراغبرقهای بیشتری لازم داشت.
در امتداد خیابان اصلی شهر بهاندازهی کافی بار نبود. پُر بود از لباسفروشیها، کلاهفروشیها و خزفروشیهای گرانقیمت و پوشاکسرای زنانه. چنگی زد و مشتی از آنها را کَند و برد و گذاشت روی میز کار.
درِ زیرزمین آرام باز شد. مَج بود. سرکی کشید و رنگپریده و ترسیده گفت: «وِرن؟»
با اخم نگاهش کرد و بیحوصله پرسید: «چی میخوای؟»
مَج مرددانه از پلهها پایین آمد.
دکتر تایلر در پیِ او آمد پایین، کتوشلوار خاکستری به تن، آسودهخاطر و خوشسیما. «وِرن… همهچیز روبهراهه؟»
«مسلمه.»
«تو… تو واقعاً استعفا دادی؟»
هَسکِل به تأیید سری تکان داد. دستبهکار تکهتکه کردن کارخانهی جوهرسازی شد و به آن دو وقعی نگذاشت.
«آخه چرا؟»
هَسکِل با کلافگی غرولندید: «وقت ندارم الان.»
نگرانی در چهرهی دکتر تایلر نمایان شده بود. «سرت حسابی گرم این کاره که نمیتونی سرِ اون یکی بری، درست میگم؟»
«آره.»
صدایش را بالا برد: «خب چهکار میکنی که اینقدر سرت شلوغه؟» از سرِ اضطراب به خود میلرزید. «تو زیرزمین داری روی شهر خودت کار میکنی و بعضی چیزها رو تغییر میدی؟»
هَسکِل زیرلبی گفت: «برو پیِ کارِت.» تردستانه داشت نانوایی کوچک و زیبای لانگِندورف۱۵ را سرِ هم میکرد. با دقت فراوان سروشکلش داد، با افشانهای سفید رنگیدش، پیادهرویی شنی و درختچههایی جلویش ساخت. آن را گذاشت کنار و مشغول ساختن بوستانی سرسبز و بزرگ شد. همیشه جای خالی چنین بوستانی در وودلند حس میشد. مینشست جای هتل خیابان اِستِیت.
تایلر مَج را از پهلوی میز کنار کشید و بردش گوشهی زیرزمین. «آه خدا.» لرزاندست سیگاری گیراند. سیگار از لای انگشتانش سُرید و افتاد. بیخیالش شد و ناشیانه سیگاری دیگر گیراند. «میبینی؟ میبینی داره چه میکنه؟»
مَج بی هیچ حرفی سری تکان داد. سپس لب به حرف باز کرد: «چیکار میکنه؟ من که…»
«چند وقته داره روی این شهرِ ماکتی کار میکنه؟ عمرش رو پاش گذاشته؟»
مَج با رنگوروی پریده به تکان سر حرفش را تأیید کرد. «آره، عمرش رو پای این کار گذاشته.»
حالتی عجیب در چهرهی تایلر موج زد. «ای وای، مَج! مخوملاج تو رو هم به باد فنا داده؛ بس نیست؟ باورم نمیشه اصلاً. باید یه فکری به حالش بکنیم.»
چهرهی تایلر سراسر بهت و ناباوری بود. «داره غرق میشه تو این دنیای خیالیای که واسه خودش ساخته، هر لحظه بیشتر از پیش.»
مَج با صدای لرزان گفت: «همیشه میآد تو زیرزمین. چیز جدیدی نیست این قضیه. همیشه دلش میخواسته از اینجا فرار کنه.»
تایلر گفت: «آره، فرار کنه.» لرزه بر اندامش افتاده بود. دستانش را مشت کرد و کوشید محکم باشد. رفت بهطرف وِرن هَسکِل.
وِرن براندازش کرد و زیرلبی گفت: «چی میخوای؟»
تایلر زبان به لبانش کشید. «داری یه چیزهایی بهش اضافه میکنی، درسته؟ ساختمونهای جدید.»
هَسکِل سری به تأیید تکان داد.
تایلر با انگشتان لرزان نانوایی کوچک را لمسید. «این چیه؟ نونوایی؟ کجا قراره بذاریش؟» حالا دور میز را میپیمود. «یادم نمیآد تو وودلند نونوایی بوده باشه.» ناگهان چرخید و رو کرد به هَسکِل. «نکنه داری شهر رو به میل خودت بهتر میکنی و اینور و اونورش رو تغییر میدی؟»
هَسکِل با آرامشی دلهرهآور گفت: «گورت رو گم کن از اینجا. با تو هم هستم مَج.»
مَج جیغش درآمد: «وِرن!»
«کلی کار دارم. حول و حوش ساعت یازده برام یه ساندویچ بیار. امیدوارم همین امشب تمومش کنم.»
تایلر پرسید: «تمومش کنی؟»
هَسکِل پاسخ داد: «آره.» سرگرم کار شد.
تایلر دست مَج را گرفت و کشیدش سمت پلهها. «بیا بریم، مَج. بریم بیرون از اینجا.» بلندبلند گام برمیداشت و از پلهها میرفت بالا. پا گذاشت در اتاق نشیمن. «یالا دیگه!» همین که مَج آمد در را پشتسرش محکم بست.
مَج بیقرارانه چشمانش را از اشک پاک کرد. «زده به سرش، پال! میگی چیکار کنیم؟»
تایلر غرق فکر بود. «ساکت باش. باید فکر کنم ببینم چه میشه کرد.» در اتاق نشیمن بیوقفه قدم میزد، سخت چین به پیشانی انداخته. «خیلی طول نمیکشه، با این وضعیت و سرعتی که داره زمانی نمیبره. همین امشب اتفاق میافته.»
«چی؟ منظورت چیه آخه؟»
«همون فراری که حرفش رو زدی. فرار میکنه و میره تو دنیای جایگزین خودش. همین ماکت اصلاحشدهای که وِرن توش قدرتمنده، همون جایی که میتونه بهش پناه ببره.»
«یعنی نمیشه کاری براش بکنیم؟»
لبخند محوی بر چهرهی تایلر نقش بست. «کاری بکنیم؟ چرا آخه کاری بکنیم؟»
مَج به نفسنفس افتاده بود. «آخه نمیشه که ولش…»
«شاید اینطوری مشکلمون حل شه. شاید این همون لحظهایه که منتظرش بودیم.» چشم دوخت به خانم هَسکِل. «شاید راهحلمون همین باشه.»
پس از نیمهشب، نزدیکهای ساعت دو بود که هَسکِل دستبهکار شد تا آخرین تغییراتش را اعمال کند. خسته بود، اما هشیار. همهچیز سریع پیش میرفت. کارش دیگر رو به پایان بود.
کمابیش بینقص بود.
لحظهای دست از کار کشید تا آنچه را صورت داده برانداز کند. شهر را از بیخوبن دگرگون کرده بود. حوالی ساعت ده شب طرح خیابانها را اساساً تغییر داده بود. اکثر ساختمانهای عمومی، یعنی همان ساختمانهای اداری و ناحیهی تجاری بیحسابوکتاب اطرافش را از بین کرده بود.
حالا بهجای آنها یک شهرداری جدید، مرکز پلیس و بوستانی وسیع فوارهدار و و با چراغکاری پنهان برپا کرده بود. شهر ماکتی را از مناطق فقیرنشین، مغازهها و خانهها و خیابانهای قدیمی و فرسوده پاک کرده بود. اکنون خیابانها بزرگتر و نورانیتر بودند، خانهها کوچک بودند و برق میزدند از تمیزی، مغازهها نوین و چشمگیر بودند و هیچ تظاهری در کارشان نبود.
تمام تابلوهای تبلیغاتی برداشته شده بودند و بیشتر جایگاههای سوخت نبودند. بخش گستردهی صنعتی هم به همین صورت. مناظر تپهماهور روستایی جایش را گرفته بودند؛ حالا درخت و تپه و علفزار سرسبز به چشم میآمدند.
منطقهی پولدارنشین را تغییر داده بود. اکنون جز چند عمارت چیزی به چشم نمیخورد. عمارتها مال کسانی بودند که هَسکِل از آنها خوشش میآمد. بقیهشان را کوچک ساخته و تبدیلشان کرده بود به خانههای یکسان دوخوابهی یکطبقه با یک پارکینگ.
شهرداری دیگر از آن سازههای روکوکوییِ۱۶ پیچیده و پُرتزئینات نبود. حالا بدل به جایی ساده شده بود، به سبک نیایشگاه پارتِنون۱۷ که یادمان محبوب او بود.
ده دوازده نفری بودند که او را حسابی آزار داده بودند. خانههاشان را از بیخوبن دگرگون کرده بود. به هر کدامشان یک واحد آپارتمانی داده بود در ساختمانهایی ششواحده در حاشیهی شهر که مربوط به زمان جنگ بودند و همیشه باد وزان از سوی خلیج بوی گندیدهی باتلاق به آنجا میبرد.
اثری از خانهی جیم لارسِن هم نبود. لارسِن را مطلقاً از شهر پاک کرده بود. در وودلند جدید که کمابیش رو به تکمیل بود، اصلاً لارسِنی وجود نداشت.
آری، کمابیش رو به تکمیل بود. موشکافانه کارش را برانداز کرد. همهی تغییرات را باید همینحالا اعمال میکرد نه بعداً؛ اکنون زمان ساختن بود. بعداً که کارش پایان میگرفت دیگر نمیشد تغییری داد. اکنون وقت آن بود که همهی تغییرات لازم را انجام بدهد یا بیخیالشان شود.
وولند جدید بس زیبا میآمد به چشم. همه چیزش تمیز و پاکیزه و ساده بود. منطقهی پولدارنشین دیگر مثل قبل نبود. ناحیهی فقیرنشین حسابی جان گرفته بود. تبلیغات، تابلوها و ویترینهای پُرزرقوبرق، همه و همه یا عوض شده بودند یا ردی از آنها بر جا نمانده بود. ناحیهی تجاری شهر کوچکتر شده بود. بوستانها و دشتهای سرسبز جای کارخانهها را گرفته بودند. ساختمانهای اداری نمای زیبایی داشتند.
چند زمین بازی برای بچههای کمسنوسالتر ساخت. تئاتری کوچک هم گذاشت جای آن تئاتر بزرگ مجلل با آن تابلوهای نئونی درخشانش. پس از اندکی تعمق بیشتر بارهایی را که پیشتر ساخته بود برداشت. وودلند جدید قرار بود تبدیل به سرزمین اخلاق گردد؛ بسیار اخلاقی، با بارهای کمتر، بدون اتاق بیلیارد، بدون محلهی روسپیان. زندانی بسیار ویژه هم برای آدمهای نخاله در نظر گرفت.
سختترین بخش کارش نوشتن حروف ریز روی در دفتر مرکزی شهرداری بود. این کار را آخر از همه انجام داد، سپس حروفش را با دقت بسیار زیاد رنگید:
شهردار
وِرنون آر. هَسکِل
دیگر داشت آخرین تغییرات را اعمال میکرد. به خانوادهی ادواردز بهجای یک کادیلاک نو یک اتومبیل پِلیموتِ۱۸ ۱۹۳۹ داد. چند درخت در مرکز شهر گذاشت. آتشنشانیای دیگر هم اضافه کرد. یکی از لباسفروشیها را برداشت. هیچگاه از تاکسی خوشش نمیآمد. ناگهان جایگاه تاکسی را کَند و جایش را با گُلفروشی پُر کرد.
دستانش را به هم مالید. چیزی جا نمانده بود؟ یا نه، کامل بود… بینقص بود… همهی قسمتهایش را دقیق از نظر گذراند. چیزی را از یاد نبرده بود؟
دبیرستان. برداشتش و دو دبیرستان کوچکتر گذاشت، هر کدام در یک سر شهر. بیمارستانی دیگر. نیم ساعتی وقتش را گرفت. جان در تَنَش نمانده بود. دستانش یاریاش نمیکردند. لرزاندست پیشانیاش را از عرق پاک کرد. دیگر چه مانده بود؟ تنخسته نشست روی چهارپایهاش که بیندیشد و جان بگیرد.
تمام شد. کامل شد. از شادی سرشار شد. از فرط خوشحالی دادی زد. کارش به پایان رسیده بود.
وِرن هَسکِل فریاد کشید: «تموم شد!»
سخت پا شد از جایش. تعادل نداشت. چشمانش را بست، دست دراز کرد و به سوی میز تختهسهلایه رفت. کورمالکورمال، دستیازیده، با انگشتان باز پیش میرفت؛ شعفی وصفناپذیر بر آن چهرهی چروکیدهی میانسال نقش بست.
فریادش به گوش تایلر و مَج خورد. صدایی مهیب بود که انگار از دوردست آمد و پژواکش در خانه پیچید. مَج جا خورد و قیافهاش از سرِ وحشت در هم رفت. «این چی بود دیگه؟»
تایلر با دقت گوش گرفت و صدای راه رفتن هَسکِل را از زیرزمین شنید. یکباره سیگارش را خاموشاند. «فکر کنم اون کاری که باید میشد شد، زودتر از چیزی که انتظار داشتم.»
«کدوم کار؟ منظورت اینه که وِرن…»
تایلر سراسیمه پا شد. «مَج، وِرن رفته، رفته تو دنیای جایگزینی که ساخته. دیگه از دستش خلاص شدیم.»
مَج دستش را گرفت. «شاید کارمون اشتباهه. خیلی ترسناکه. یعنی نباید… نباید کاری بکنیم؟ نباید بیاریمش از اونجا بیرون؟ نباید تقلایی کنیم و بکشیمش بیرون؟»
تایلر خندهای اضطرابآلود سر داد. «بیاریمش بیرون؟ به نظرم الان دیگه نمیتونیم، حتی اگه میخواستیم هم نمیتونیم دیگه. دیر شده.» بهسرعت رفت بهطرف درِ زیرزمین. «دست بجنبون.»
مَج گفت: «وحشتناکه.» لرزان و از روی ناچاری دنبال او به راه افتاد. «کاش اصلاً پامون به این ماجرا باز نمیشد.»
تایلر لحظهای دم در ایستاد. «وحشتناک؟ الان که اونجاست حالش خوب خوبه. خودِ تو هم حالت بهتره. هیشکی اونطوری حالش خوب نبود. از این بهتر چی میخواستی پیش بیاد؟»
درِ زیرزمین را گشود. مَج در پیاش میآمد. محتاطانه از پلهها پایین رفتند و پا گذاشتند در تاریکی زیرزمین ساکت که مِهِ شبانه اندکی نمورش کرده بود.
زیرزمین خالی بود.
تایلر نفس راحتی کشید. آرامشی آمیخته با بهت وجودش را فراگرفت. «رفته. همهچی روبهراهه. قشنگ همونطوری شد که باید.»
تایلر با اتومبیل بیوکش آرام در خیابانهای متروک و تاریک میراند که مَج ناامیدانه حرفش را تکرار کرد: «هنوز متوجه قضیه نمیشم. کجا رفت وِرن؟»
تایلر پاسخ داد: «خودت میدونی، خوب میدونی که رفته تو دنیای جایگزینی که ساخته بود.» چنان ناگهان سرِ پیچی دور زد که لاستیکها جیغ کشیدند و اتومبیل روی دو چرخش بلند شد. «بقیهی کارهاش هم که آسونه. چند تا کاغذ پُر میکنی فقط. کار زیادی نمیمونه دیگه.»
شبی دلگیر و بسیار سرد بود. هیچ نوری نبود جز نور تیرهای چراغبرقی که گاهبهگاه سروکلهشان پیدا میشد. از دوردستها صدای سوت قطاری به گوش رسید، محزونانه، پژواکش غمانگیز. خانههای خاموش در دو طرف خیابان به دمی به چشم میآمدند و سپس محو میشدند.
مَج پرسید: «کجا میریم؟» مچاله، رنگپریده، ترسان و بهتزده، تکیه داده بود به در. کت پوشیده بود، اما به خود میلرزید.
«میریم ادارهی پلیس.»
«که چی بشه؟»
«مسلماً واسه اینکه گزارش بدیم وِرن ناپدید شده، که اونها هم باخبر بشن. باید منتظر بشیم؛ چند سال زمان میبره تا قانوناً اعلام کنن که وِرن مُرده.» نزدیکش شد و لحظهای چند در آغوشش گرفت. «شک ندارم تا اون موقع من و تو هم قشنگ این ماجرا رو پشتسر میذاریم.»
«اگه… اگه پیداش کنن چی؟»
تایلر با عصبانیت سری تکان داد. اضطراب و دلهره رهایش نمیکردند. «نمیفهمی واقعاً؟ هیچ وقت پیداش نمیکنن… نیست. یا بهتره بگم تو دنیای ما نیست. تو دنیای خودشه. خودت ماکت رو دیده بودی، همون جایگزین اصلاحشده رو.»
«اونجاست؟»
«تمومِ عمرش روی اون کار کرده بود. برپاش کرده بود. جوری ساخته بودش که واقعی باشه. وِرن به اون دنیا هستی بخشیده بود، الان هم تو اونه. خودش این رو میخواست. بهخاطر همین ساخته بودش. فقط رؤیای دنیایی رو که بتونه به اونجا پناه ببره نداشت. در اصل بناش کرد، ذرهذرهش رو. حالا خودش رو از دنیای ما انداخته تو دنیایی که ساخته بود. از زندگی ما رفته.»
مَج کمکم داشت متوجه میشد. «پس راستیراستی تو دنیای جایگزین خودش گم شد. منظورت از فرار کردن همین بود، درست میگم؟»
«زمان برد تا دستم بیاد. ذهنه که واقعیت رو میسازه و بهش سروشکل میده و خلقش میکنه. همهمون یه واقعیت و رؤیای مشترک داریم، ولی وِرن پشت کرد به واقعیت مشترک ما و یه واقعیت دیگه برای خودش ساخت. توانایی بینظیری داشت، شگفتانگیز بود. تموم زندگیش رو، تموم مهارتش رو سرِ ساختنش گذاشت. الان اونجاست.»
تایلر درنگید و سگرمه در هم کشید. سفت فرمان را چسبید و پا گذاشت روی گاز. بیوکش شتابان در آن خیابان تاریک پیش میرفت و شهر بیجنبوجوش خاموش غمزده را درمینوردید.
حرفش را از سر گرفت. «فقط این وسط یه چیزی رو متوجه نمیشم.»
«چی رو؟»
«اینکه خودِ ماکت هم نبود. به گمونم وِرن کوچیک شده و باهاش یکی شده؛ برداشتم اینه. ولی خب ماکت هم نیست.» شانه بالا انداخت. «البته اهمیتی نداره.» به تاریکی بیرون نگاه کرد و گفت: «نزدیکیم دیگه. تو خیابون اِلم هستیم.»
مَج بیهوا جیغ زد: «اونجا رو ببین!»
سمت راست اتومبیل ساختمانی کوچک و زیبا بود و تابلویی بر سردرش. تابلو در تاریکی به راحتی به چشم میآمد.
سردخانهی وودلند
مَج وحشتزده هقهق میکرد. اتومبیل با هیاهو پیش میرفت و تایلر بیاراده با دستان کرختش میراندش. به ساختمان شهرداری که نزدیک میشدند تابلویی دیگر دمی به چشمشان خورد.
فروشگاه اِستوبِن: مخصوص حیوانات خانگی
ساختمان شهرداری با چراغهایی پنهان و توکار نورپردازی شده بود. ساختمانش ساده، مربعیشکل و سفید بود. به معابد مرمرین یونانی میمانست.
تایلر زد روی ترمز. یکباره فریاد کشید؛ میخواست دوباره اتومبیل را روشن کند و راه بیفتد که دیگر دیر شده بود.
دو اتومبیل پلیس مشکی و براق آرام از راه رسیدند و اینطرف و آنطرف بیوک ایستادند. چهار پلیس عبوس و کارکشته که همینحالا هم دستشان روی دستگیره بود با حالتی جدی از اتومبیلها پیاده شدند و بهسوی تایلر قدم برداشتند.
دیدگاه خوانندگان