وقتی غرور و زیادهخواهی آدمیان به نقطهی اوج برسد، چه کسانی وارث زمین خواهند شد؟
برشهایی از «خوشا به حال میکباتها»
،،
شاهد توضیح داد: «میکباتها کپیهای دقیقی هستن از یه نمونهی اولیهی انسانی.»
پال پرید وسط حرفش. «که اگه درست متوجه شده باشم، جسم بیست سال پیش خودتون بوده.»
کاردُوان سری تکان داد. «وقتی فرایند تکثیر مولکولی زیستی رو تکمیل کردم، خودم رو کردم قالب کار. از اون موقع همهی میکباتها کپیهایی از همون نمونهی اصلیان.»
«بنابراین از لحاظ جسمی دقیقاً انسان محسوب میشن؟»
«با این تفاوت که هیچ دردی حس نمیکنن؛ نه درد خودشون، نه درد اربابی که باهاش همکوکن.» کاردُوان به پال چشمغره رفت.
،،
«یه میکبات چند وقت دست تولیدکنندهش میمونه تا بالاخره به یه نفر واگذار بشه و از لحاظ ذهنی باهاش همکوک بشه؟»
«پنج سال.»
«و از لحظهی واگذاری میشه دردنگار اون شخص؟»
«نهفقط گیرندهی دردهاش، که گیرندهی نگرانیها و دلشورههاش هم میشه.»
پال به شاهد نزدیکتر شد. «به عبارت دیگه، وقتی من نوک تیز این مداد رو تو گوشت دست شما فروکنم، هیچ دردی حس نمیکنین؟»
نوک مداد را آنقدر با فشار فروبرد تا پوست شکافت.
،،
«دیگه راهی نمونده که امتحان نکرده باشم. قبلاً هم تو دادگاه استدلال کردیم که میکبات ماشین متفکریه که گوشت و خون داره. ماشینی که درد رو جذب میکنه، هم بار نگرانیها رو از روی دوش آدم برمیداره، هم مثل دایه همهجوره هوای انسان همکوکش رو داره و انگیزهی اون آدم رو ازش میدزده.»
«چرا اینقدر مطمئنی که درد میکشن؟»
«قطعاً میکشن، عزیزم. متوجه نیستی با چیزی طرفیم که کاملاً انسانه؟ اصلاً با عقل جور درمیآد که همهچیزشون مثل ما باشه و فقط دردشون نیاد؟ حتماً حسش میکنن، اما نشونههای ظاهریش رو سرکوب میکنن.»
«ولی آخه چهطوری میتونن بروز ندن؟»
«نمیدونم کاردُوان چهطور این کار رو میکنه، ولی خب میدونی که هیپنوتیزم باعث سرکوب درد تو انسان میشه.»
،،
«من میکبات ۱۸۷۶۴۰، فنویک کنراد کاردُوان دوم هستم.» صدایش رسا و گیرا بود.
اما پال از خود پرسید که آیا تعللی ناموجه در این پاسخ دیده یا نه.
«شما رو به فنویک کاردُوان واگذار کردهن؟»
میکبات دوباره مکث کرد. این بار نگاهی به مالکش انداخت. «بله.»
«آیا شما موجودی متفکر و منطقی هستین؟»
«بله، همینطور است.»
«با این حال از وضعیت بردگیتون رنجیدهخاطر نیستین؟ هیچ درکی از آزادی فردی ندارین؟»
باری دیگر ردی از سردرگمی در چهرهی میکبات نمایان شد. سپس ناگهان گفت: «من درست بهاندازهی فنویک کاردُوان آزادم. ما با هم یک تن واحدیم. با تلفیق قوای ذهنیمان میتوانیم بیشتر از دو فرد جدا از هم دستاورد داشته باشیم. بردگی معنا ندارد.»
۱ از ۱
—
خوشا به حال میکباتها
دنیل اف. گَلوُیترجمهی امیرمحمد شیرازیانویراستهی دلبر یزدانپناه۱۹ شهریور ۱۴۰۵زمان مطالعه: سی و دو دقیقه
مقدمهی مترجم
خیلی پیشتر از اینکه تب هوشواره دنیا را بگیرد، با ساختههای مصنوعی سینما احساس همدردی عمیقی داشتم؛ با تی-۸۰۰ در نابودگر۱، دیوید در ه. و. هوشواره۲، ادوارد دستقیچی۳، یا آن پویانمایی فراموشنشدنیِ غول آهنی۴. هوشوارهها که واقعاً از راه رسیدند، این حسوحال رنگ دیگری به خود گرفت. در گفتوگوهای روزمره با دوستانم همیشه به شوخی میگفتم: «من دلم نمیآد با اینها تند حرف بزنم یا تحقیرشون کنم؛ فردا روزی که بالاخره بساط ما رو جمع کردن و دنیا رو گرفتن، دستکم تو حافظهشون ثبت بشه که این یکی همیشه با ادب و احترام برخورد میکرد!» در هیاهوی خبرهای مربوط به این پدیدهی نوظهور، آن شوخی کمکم جای خود را به دغدغهای واقعی داد: ما با آفریدههایی که درد نمیکشند و اعتراض نمیکنند چهطور تا خواهیم کرد؟ آزمونی که شاید بیش از هر چیز، محکی باشد برای سنجش عیار انسانیت خودمان در برابر این «دیگریِ» نوظهور.
درست در میانهی همین سردرگمیها به سراغ داستان خوشا به حال میکباتها۵ رفتم. اگر سالها پیش با آن روبهرو میشدم، احتمالاً با پوزخندی از کنارش رد میشدم و آن را سرهمبندی خیالپردازانهی مجلههای عامهپسندِ دههی پنجاه میلادی به حساب میآوردم؛ اما دنیل فرانسیس گَلوُی۶ در ۱۹۵۳ آیندهای را مجسم کرده بود که ما امروز درست بر لبهی پرتگاهش ایستادهایم.
گَلوُی چهرهای نسبتاً مهجور اما از پیشگامان راستین ادبیات گمانهزن است. او که در جریان جنگ جهانی دوم خلبان آزمایشی نیروی دریایی بود، با تنی مجروح به زمین بازگشت و تا پایان عمر کوتاهش با دردهای استخوانی مزمن سر کرد. نویسندهای که رنج جسمانی را با گوشت و پوست لمس کرده، طبیعی بود که در داستانهایش مدام به مفاهیمی مثل «فریب حواس»، «فرار از درد» و «شبیهسازی واقعیت» برگردد؛ همان دغدغههایی که در شاهکارش، رمان سیمولاکرون-۳۷، دههها پیش از فیلمهای فاسبیندر۸ (جهان روی سیم)۹ و ماتریکس۱۰، توهم واقعیتهای مجازی را پیشبینی کرد.
خوشا به حال میکباتها نیز ادامهدهندهی همین دغدغه است؛ اینکه اگر انسان بتواند بهواسطهی آفریدههایش از دلهرهها و دردهای جسمانی رها شود، این آسودگی را با چه چیزی تاخت خواهد زد؟ این داستان بازخوانی کنایهآمیزی از موعظهی مشهور عیسی بر فراز کوه است: وقتی غرور و زیادهخواهی آدمیان به نقطهی اوج برسد، چه کسانی وارث زمین خواهند شد؟
خوشا به حال میکباتها
پال دیویس۱۱ همانطور که بیقرار مقابل جایگاه شاهد قدم میزد، با مدادش عصبی روی شَستش ضرب گرفته بود.
«آقای کاردُوان۱۲، پس قبول دارین…» ایستاد و رو کرد به مردی که شقورق روی صندلی نشسته بود. «… که میکباتها عملاً انسان به حساب میآن؟»
کاردُوان دستی به سر نیمهطاسش کشید و مردد نگاهی به قاضی انداخت.
قاضی، هارلن هفلر۱۳، که دستبهسینه نشسته بود، میان حرفش پرید و گفت: «جناب وکیل، بنده درک نمیکنم انسانگونه شدن میکباتها، حالا هر اندازهای که باشه، چه ارتباطی با درخواست موکلهای شما برای صدور دستور موقت داره؟»
پال صاف ایستاد و خونسرد به قاضی خیره شد. «عالیجناب، من به وکالت از طرف بیستوپنج امضاکنندهی دادخواستی اینجا هستم که حرف دل میلیونها نفر رو میزنن: اینکه میکباتها انسانن. همهشون باور دارن که میکبات وقتی دردی رو از اربابش جذب میکنه، حقیقتاً رنج میکشه.»
قاضی معترضانه گفت: «ولی خواندهها قبلاً مدارکی ارائه دادهن که نشون میده هیچ درد و رنجی در کار نیست. میکباتها رو موقع جذب درد در معرض دید گذاشتن. هیچ نشونهی ظاهریای وجود نداشت که بگه این ناراحتی رو آگاهانه حس میکنن.»
«عالیجناب، بگذارین اینطوری بگم که موکلهام باور دارن که حتی اگه میکباتها داد نزنن، قیافهشون در هم نره، یا نشونههای آشکار دیگهای نداشته باشن، درد رو واقعاً حس میکنن. سرکوب نشونههای ظاهری، درک درونی درد رو از بین نمیبره.»
«بسیار خب، ادامه بدین… آقای کاردُوان، لطفاً به سؤال پاسخ بدین.»
شاهد توضیح داد: «میکباتها کپیهای دقیقی هستن از یه نمونهی اولیهی انسانی.»
پال پرید وسط حرفش. «که اگه درست متوجه شده باشم، جسم بیست سال پیش خودتون بوده.»
کاردُوان سری تکان داد. «وقتی فرایند تکثیر مولکولی زیستی رو تکمیل کردم، خودم رو کردم قالب کار. از اون موقع همهی میکباتها کپیهایی از همون نمونهی اصلیان.»
«بنابراین از لحاظ جسمی دقیقاً انسان محسوب میشن؟»
«با این تفاوت که هیچ دردی حس نمیکنن؛ نه درد خودشون، نه درد اربابی که باهاش همکوکن.» کاردُوان به پال چشمغره رفت.
«کمی در مورد این فرایند به دادگاه توضیح میدین؟»
«اصلاًوابداً.» کاردُوان سرسختی به خرج داد. «محرمانهست و من هم قصد دارم جایگاه انحصاری شرکتم رو حفظ کنم…»
«فقط میخوام دربارهی کلیتش بدونم.»
کاردُوان پرسشگرانه نگاهی به قاضی کرد.
قاضی هفلر گفت: «توضیح بدین، ولی تا اونجایی که صلاح میدونین و به نظرتون لطمهای به کسبوکارتون نمیخوره.»
شاهد با لحنی خشک و بریدهبریده گفت: «میکبات تا چند هفته بعد از به وجود اومدنش ذهناً مثل نوزاده، ولی چون جسماً کامله، خیلی زود یاد میگیره. بخشی از این سرعت هم به این دلیله که الگوی کلی محرک و پاسخش بر اساس پاداش بنا شده، نه تنبیه. چهطوریش رو دیگه ترجیح میدم فاش نکنم، ولی همینقدر بگم که درد شخصی، یا دردی که از طریق انتقال ذهنی از اربابش بهش منتقل میشه، هیچ راهی به بخش خودآگاه میکبات نداره و مسدوده.»
پال با هیجان پرسید: «خب، ناخودآگاه چی میشه؟»
کاردُوان با لحنی گزنده پاسخ داد: «ما تا حالا میکبات روانرنجور نداشتهیم.»
«یه میکبات چند وقت دست تولیدکنندهش میمونه تا بالاخره به یه نفر واگذار بشه و از لحاظ ذهنی باهاش همکوک بشه؟»
«پنج سال.»
«و از لحظهی واگذاری میشه دردنگار اون شخص؟»
«نهفقط گیرندهی دردهاش، که گیرندهی نگرانیها و دلشورههاش هم میشه.»
پال به شاهد نزدیکتر شد. «به عبارت دیگه، وقتی من نوک تیز این مداد رو تو گوشت دست شما فروکنم، هیچ دردی حس نمیکنین؟»
نوک مداد را آنقدر با فشار فروبرد تا پوست شکافت.
کاردُوان گفت: «فقط فشار رو حس میکنم، ولی میکباتم، بدون اینکه حضور فیزیکی داشته باشه، بهصورت تلهپاتی بهم اطلاع میده دستم دچار درد شده.»
خون از دور نوک مداد بیرون آمد و جاری شد.
قاضی دیگر نگذاشت کسی ادامه بدهد و تهدیدگرانه گفت: «جناب وکیل، به شما تذکر میدم که چنین عملی میتونه مصداق ایراد ضربوجرح باشه، البته مشروط بر اینکه آقای کاردُوان مایل به پیگیری قضایی باشن.»
آدری دیویس۱۴ در همان حال که از بالای فنجان قهوهاش نگاه میکرد، معنادار پرسید: «خب اگه نتونی ثابت کنی میکباتها درد میکشن، چی؟»
پایان
پایان بخش رایگان
نشر اسب هیچ حامی مالی یا سرمایهگذاری ندارد؛ دارایی ما وقت و
دلبستگی چند نفر است و البته خوانندگانی که برای ادبیات مستقل ارزش قائلاند: انتخاب
میان دهها اثر، متنی که سطربهسطر سنجیده و بارها ویرایش شده، و جلدی که اختصاصاً
برای همان اثر طراحی شدهاست.
«حمایت ویژه» یعنی سهم بیشتری از این مبلغ
مستقیماً به دست پدیدآورندهی اثر میرسد.
دیدگاه خوانندگان