شعبدهباز دربار با شعبدهبازهای خیابانی چه فرقی دارد؟ او تماشاگران را سرگرم نمیکند؛ دردسرهای نایبالسلطنه را غیب میکند، اما هر غیبکردنی بهایی دارد.
برشهایی از «شعبدهباز دربار»
،،
پسری که این بار شعبدهباز دربار میشود بچهی سنگدلی نیست؛ نه مثل دختر قبلی، و نه آنکه پیش از او بود. هرگز پولی از کاسهی کارلِ نابینا ندزدید، بچهی کوچکتر از خود را سر شیرینی کتک نزد، و لگدی به سگی نپراند. این پسر موش بازار است و درست همین حسابش را از آن قبلیها جدا میکند که همگی یا اشرافزاده بودند یا بازرگانزاده. ماجرا اصلاً سر اصلونسب نیست، حتی پای استعداد هم در میان نیست.
،،
همین که همگی به نزدیکی درِ ورود خدمتکارها میرسیم، میپرسد: «قصر؟ فکر میکردم از صنف شعبدهبازهایی.»
در گوش فرستادهام زمزمه میکنم، و او حرفهایم را تکرار میکند: «صنف جای شعبدهبازهایی است که نیاز دارند با هم رقابت کنند؛ قصر کسانی را بار میآورد که ناگزیرند با خودشان رقابت کنند.»
شاید این صادقانهترین حرفی باشد که در تمام عمرم به او خواهم زد، اما او فقط همان نگهبان را میبیند.
،،
میگوید: «باز هم ترفند. یعنی جادو فقط ترفندی است که هنوز سر از کارش درنیاوردهام؟»
باید هفت بار بپرسد. رسم کار همین است. فقط وقتی برای بار هفتم میپرسد، فقط آن موقع است که به او میگویند: اگر کلمهی واقعی را یادش بدهند، چارهای جز این راه نخواهد داشت. بعید است دیگر به خیابان برگردد، یا با سرگرم کردن اشرافزادهها در تماشاخانهها زندگیاش را بچرخاند. همین را میخواهد؟
دیگران در همین نقطه پا پس میکشند؛ صحنه را انتخاب میکنند، خیابان را، و تشویقهایی را که برای اجرای ترفندهایی اندکی فراتر از ترفند گیرشان میآید. این جوان گرسنه است؛ قدرت برایش ارزشمندتر از پول یا شهرت است. میماند.
،،
نایبالسلطنه راضی است. شعبدهباز دربار از پس کارش خوب برآمدهاست.
دست راست را روی دست چپ گذاشته، آنوقت میپرسد: «آن صدا بند آمده؟» به غریزه میداند از بهایی که داده، نباید کلامی به نایبالسلطنه بگوید.
پسری که این بار شعبدهباز دربار میشود بچهی سنگدلی نیست؛ نه مثل دختر قبلی، و نه آنکه پیش از او بود. هرگز پولی از کاسهی کارلِ نابینا۱ ندزدید، بچهی کوچکتر از خود را سر شیرینی کتک نزد، و لگدی به سگی نپراند. این پسر موش بازار است و درست همین حسابش را از آن قبلیها جدا میکند که همگی یا اشرافزاده بودند یا بازرگانزاده. ماجرا اصلاً سر اصلونسب نیست، حتی پای استعداد هم در میان نیست.
هر روز شعبدهبازان خیابانی را تماشا میکند؛ با ولعی در نگاهش که میگوید خوب میداند از پس کارهای آنها برمیآید. چشمبندیهای ارزان میدان بازار را با دقتی عمیقتر از هر کس دیگری زیر نظر میگیرد، تا آنکه عاقبت همین کنجکاوی او را به چشم ما میآورد. حتی آنوقت هم، حتی وقتی یک ماه تمام هر روز دکهبهدکه و گوشهبهگوشه پرسه میزند و التماس میکند چیزی یادش بدهند، سراغش نمیرویم.
به خواست ما، گرتای بزرگ۲ او را به شاگردی میپذیرد و نخستین تردستی را نشانش میدهد. اگر از فهمیدن اینکه ترفندهای زن اصلاً جادو نیستند ناامید شده باشد، خوب پنهانش میکند. فردای آن روز که پیش او برمیگردد، پیداست تمام شب را تمرین کردهاست: پای چشمهایش گود شده و قدمهایش سنگیناند، اما ترفندی را که یاد گرفته انجام میدهد؛ به روانی خودِ گرتا انجام میدهد؛ هرچند باید اعتراف کرد گرتا دیگر چندان هم «بزرگ» نیست.
تمام ترفندهای زن را یاد میگیرد و بعد دستبهکار ساختن ترفندهای خودش میشود. بچهی باهوشی است؛ غریزی پی میبرد که ترفند بهتنهایی کافی نیست، که رازِ چشمبندی در گفتهها و ناگفتههاست؛ در زبانبازی، در طرز ایستادن، و در ردگمکنیهایی که با آنها حواس طعمه را از کاری که در اصل دارد انجام میدهد پرت میکند. برای نخستین بار اسمی روی خودش میگذارد؛ اسمی درخور شعبدهبازها، چون میبیند که این هم بخشی از نمایش است.
وقتی از پیش گرتا میرود تا روی پای خودش بایستد، تنها جایی که به او میدهند نزدیک سلاخخانه است؛ کنجی که از دیرباز هیچکس دست رویش نگذاشته بود. تماشاگران گرتا با وجود بوی گند و صدای نعرهی حیوانها پی او راه میافتند. بیشتر نمایشش همان چشمبندیهای خیابانی است، اما یکیشان هست که ناممکن به نظر میرسد؛ اسمش را گذاشته مویهی خفته۳. پنج هفته طول میکشد تا سر درآورم در این ترفند چهکار میکند، و درست همانجاست که مطمئن میشویم خودِ خودش است.
«دلت میخواهد جادوی واقعی یاد بگیری؟» زنی از نگهبانهای کاخ را میفرستم تا سؤالم را از او بپرسد؛ با لباس معمولی خودش، نه با لباس نگهبانی قصر.
پسرک پوفی میکند و میگوید: «اصلاً چنین چیزی وجود ندارد.»
از راز تکتک چشمبندیهای تمام شعبدهبازهای بازار سر درآوردهاست؛ به همین خاطر، دیگر هیچکدام یک کلمه هم با او حرف نمیزنند. در راه بازگشت به اتاقک اجارهای جدیدش دو بار کتک خورده و هیچکدام از این بارها چیزی از او ندزدیدهاند. حق دارد بدگمان باشد.
زن خم میشود و همانطور که خواسته بودم راز ترفند خود پسر را در گوشش زمزمه میکند. موقع خم شدن میگذارد دفترچهی خاطرات کهنهام از جیبش بیفتد، طوری که چشم پسر به ترفندی بخورد که پیش از این هرگز ندیده بود: دست زراندود۴. پسر دفترچه را به او برمیگرداند، و زن هم تشکر میکند که سالم پسش دادهاست.
حالا دیگر در پنهان کردن احساساتش کارکشته شده، اما میدانم در دلش چه غوغایی است. وعدهی جادوی واقعیام را باور ندارد، اما «دست زراندود» همینحالا هم هوشش را برده. در همان حال که سکههای جمعشده در کلاه خاکآلودش را در جیب میریزد، به ترفند فکر میکند و سازوکارش؛ کلاه را روی سرش میگذارد و پشتسر زن از بازار بیرون میزند.
همین که همگی به نزدیکی درِ ورود خدمتکارها میرسیم، میپرسد: «قصر؟ فکر میکردم از صنف شعبدهبازهایی.»
در گوش فرستادهام زمزمه میکنم، و او حرفهایم را تکرار میکند: «صنف جای شعبدهبازهایی است که نیاز دارند با هم رقابت کنند؛ قصر کسانی را بار میآورد که ناگزیرند با خودشان رقابت کنند.»
شاید این صادقانهترین حرفی باشد که در تمام عمرم به او خواهم زد، اما او فقط همان نگهبان را میبیند.
جوانی که شعبدهباز دربار خواهد شد
تنهاست، مگر وقتهایی که استاد جدیدش به او سر میزند. از پس تمام چشمبندیهای پیچیدهای که یادش میدهند برمیآید. از همان نیمنگاهی که گذاشته بودم به دفترچه بیندازد دست زراندود را در کارگاه ما میسازد و بعد هم به ابتکار خودش، یک مرد زراندود۵. باز هم فقط ترفند.
پایان
پایان بخش رایگان
نشر اسب هیچ حامی مالی یا سرمایهگذاری ندارد؛ دارایی ما وقت و
دلبستگی چند نفر است و البته خوانندگانی که برای ادبیات مستقل ارزش قائلاند: انتخاب
میان دهها اثر، متنی که سطربهسطر سنجیده و بارها ویرایش شده، و جلدی که اختصاصاً
برای همان اثر طراحی شدهاست.
«حمایت ویژه» یعنی سهم بیشتری از این مبلغ
مستقیماً به دست پدیدآورندهی اثر میرسد.
دیدگاه خوانندگان