دربارهی «آیا جغرافیا سرنوشت رماننویس را رقم میزند؟»
آیا خاکی که نویسنده بر آن قدم میزند، سرنوشت واژهها و فرم داستانش را رقم میزند؟ تأملی دوجانبه از محسن حامد و تامس مالِن دربارهی جبر مکان، پیوند تخیل با اقلیم، و تأثیر عمیق جغرافیا بر جهانبینی و زبان رماننویس.
—
مقدمهی مترجم
تصور کنید نویسندهای چون تالکین بهجای اقلیم سرسبز انگلستان در اوزاکا قلم میزد، یا جویس و کافکا جهان داستانشان را بیارتباط با ریشههای جغرافیایی خود بنا میکردند؛ در آن صورت ادبیات امروز چه هویتی داشت؟ این پرسش دستمایهی گپوگفتی عمیق میان دو رماننویس است: جغرافیا تا چه اندازه با فرم و معنای کلمات بازی میکند؟ اینجاست که محسن حامد از رهایی از چنگ بازار مسلط غرب و بازگشت به هوای لاهور سخن میگوید، و تامس مالِن از پیوند ناگسستنی زبان با اقلیم ــ از تبعیدهای خودخواسته تا خاک پایدار زادگاه ــ پرده برمیدارد. آنچه میخوانید روایتی است از خاک، کلمه و سرنوشت متن درست در نقطهای که با جغرافیا گلاویز میشود.
پانویسهای توضیحی پایان مقاله همه به قلم مترجم است.
مارس سال گذشته در شهر سنتلوئیس همراه با کرتیس سیتنفلد۱، رماننویس، به پیادهروی رفتم. هر دو مدتی در سواحل غربی و شرقی آمریکا زندگی کرده بودیم و حالا هر دو ساکن شهرهایی کنار رودخانه بودیم، درست در دل قارههایی پهناور: او در سنتلوئیس و من در لاهور.
در خنکای مطبوع غروب میزوری که قدم میزدیم، رفتیم سراغ یک غذاخوری سوشیِ سلفسرویس. مشتری چندانی نداشت. همانجا بود که من و کرتیس متوجه شدیم چهقدر با هم نقطهی مشترک داریم: هر دو به شهرهای محل سکونتمان دلبسته بودیم؛ هر دومان دو فرزند تقریباً همسنوسال داشتیم؛ گمان میکردیم سنتلوئیس و لاهور جای خوبی برای بزرگ کردن بچههاست؛ بهندرت چشممان به جمال «همکاران» روشن میشد، مگر آنکه ما یا آنها در سفر بودیم؛ قدر ضربآهنگ آرام زندگی روزمره را میدانستیم، چراکه یاریگر نوشتن بود (و با تنبلی و دستدست کردن هم کنار میآمد)؛ همسرانمان هم در این شهرها از نظر شغلی وضع خوبی داشتند؛ برنامهمان هم این بود همانجا ماندگار شویم، یا دستکم برنامهای برای رفتن نداشتیم.
بنابراین، کرتیس احتمالاً روزبهروز بیشتر به نویسندهای سنتلوئیسی بدل میشد و من احتمالاً به نویسندهای لاهوری. اما این دقیقاً یعنی چه؟
بدیهی به نظر میرسد جایی که در آن زندگی میکنیم، بر اینکه چه مینویسیم و چهگونه مینویسیم اثر میگذارد. بعید میدانم اگر نادین گوردیمر۲ در آفریقای جنوبی نزیسته بود، کارش به نوشتن رمان آدمهای جولای۳ میکشید و شاید هابیتِ جی. آر. آر. تالکین کتاب دیگری از آب درمیآمد، اگر او بهجای آکسفوردشر ساکن اوزاکا میبود.
شاید هابیتِ جی. آر. آر. تالکین کتاب دیگری از آب درمیآمد، اگر او بهجای آکسفوردشر ساکن اوزاکا میبود.
مکانها کار خودشان را با آدم میکنند. از پنج سال پیش که از لندن به لاهور برگشتم در مراسم خاکسپاری یکی از دوستان خانوادگی که ترور شد شرکت کردم؛ شاهد بودم چهطور سه هزار جوان مشتاق تلاش میکردند در سالنی هزارنفره برای سخنرانی ساعت نُه صبح (که سخنرانی من هم نبود) در جشنوارهای ادبی خودشان را جا بدهند؛ دیدم چهطور شیشههای خانهام در پی انفجار گاز در رستورانی همان نزدیکیها خُرد شدند و ریختند تو؛ سگی از نژاد جک راسل تریر۴ از عمویم به من ارث رسید؛ برخوردم به ساقیهای مشروب که تحویل شبانهروزیشان دمِ درِ خانه روی دلالان مواد مخدر نیویورک را هم سفید میکند؛ و دستیار یک شنواییسنج سرِ سلیقهی کتابخوانیام حسابی سینجیمم کرد.
بگذارید از این آخری بیشتر بگویم: همین چند روز پیش بود که برای سنجش شنوایی نوبت داشتم؛ کتاب بازی تاجوتختِ جورج آر. آر. مارتین را زده بودم زیر بغل، خوراک تضمینی و هیجانانگیز برای معطلیهای نامعلوم مطب. دستیار شنواییسنج دختری جوان بود؛ چشمش که به کتاب افتاد و پرسید شغلم چیست، بلافاصله رفت سروقت سلیقهی خودش در رمانخوانی (رمانهای اردو، آن هم غالباً عاشقانههای عامهپسند) و بعد به من گفت که اگر راست میگویم پس سه رمان انگلیسی به او معرفی کنم که حوصلهاش را سر نَبَرد، یکیشان هم باید اثر خودم باشد. من نام سه کتاب را گفتم و او هم روی کاغذ نوشت.
گمان میکنم در لاهور بیش از روزگاری که در نیویورک یا لندن زندگی میکردم به کتابخوانها برمیخورم. اکثر دوستانم در نیویورک و لندن اهل داستان خواندن بودند. اما خیلی از آنها خودشان هم مینوشتند، یا ویرایش میکردند، یا کارگزار ادبی بودند، یا کارِ تبلیغ کتاب را میکردند، یا دستکم با کلی آدم دمخور بودند که روز و شبشان با همین چیزها میگذشت. بنابراین آنها کتابخوان بودند، اما کتابخوان نبودند، یعنی آدمهای «غیرنظامی»۵ نبودند. وقتی از ادبیات داستانی حرف میزدند، نگاه آدمهای توی گود و اهالی این صنف را داشتند. در لاهور بهندرت به خوانندگانی برمیخورم که خودشان را جزو این حلقهها بدانند. وقتی هم بحث سرِ کتاب باشد، احتمال اینکه ببینم دارم از لذت حرف میزنم خیلی بیشتر است. درست مثل شیمیدانی است که ناغافل سر از دشتی پُر از آدمهایی درآورده باشد که با الاسدی در توهم سیر میکنند.
هیچ نمیدانم که همهی اینها با نوشتههایم چه خواهند کرد. خاک لاهور بسیار حاصلخیز است، چراکه از رسوبات آبرفتی بهجامانده از هزاران سال طغیان رود راوی در این دشتها پدید آمده، رودی که حالا جلویش سد کشیدهاند و مُردهاست. در همین خاک، دورتادور خانهام درخت کاشتهام: نئم، گُلمور و املتاس۶.
گاهی میگیرند و یکساله دو برابر قد من رشد میکنند؛ گاهی هم پژمرده میشوند و به فصل بعد نکشیده کارشان یکسره میشود.
یازده سال پیش، زمانی که به واشنگتن دیسی اثاث کشیدم، حس میکردم دارم با درونمایهای پیمانی کمابیش زناشویی میبندم که پیشتر صرفاً سر و سرّی با آن داشتم. با اینهمه هرگز فکرش را نمیکردم کارم به جایی برسد که بخشی از وقایع رمانم را به خانهی خودم در محلهی فاگی باتم۷ بکشانم، چه برسد به اینکه نام کتاب بعدیام بشود «واترگیت»؛ عنوانی که هرچند برگرفته از آن رسوایی سیاسی بود، جرقهاش را دیدن همان مجتمع مارپیچ مسکونیاداری زد و از آن به بعد هر بار که از پشت میز کار سر بلند میکردم از قاب پنجرهی روبهرویم میدیدمش.
آن زمان دوستی مشترک به من گفت که خبر رفتنم را به گوش گور ویدال۸ رساندهاست، همان نویسندهای که در مجلهی جیکیو ویراستار نوشتههایش بودم. واکنش ویدال این بوده: «با این کار فاتحهی رماننویسیاش خواندهاست.» این پیشبینی صرفاً گوشزدی مشفقانه بود دربارهی بار سنگین و بازدارندهی خاصی که به باور ویدال پایتخت روی دوش قوهی داستاننویسی هر کس میگذارد. همین اواخر با یادآوری همین گوشزد نفس راحتی کشیدم؛ درست وقتی که ویراستارم با حمایتی فراتر از همیشه خاطرم را جمع کرد که نقلمکان به واشنگتن هوشمندانهترین تصمیم زندگیام بودهاست.
تا حدی میتوان گفت که سراسر قلمروِ ادبیات همان سواحل بوهمیاست۹؛ جغرافیایی سرشته از واقعیتهای ملموس و دگرگونسازیهای خیال. کافکا هرگز پایش به آمریکا۱۰ی خودش نرسید، اما برای آفرینش جهانهای داستانی پُردامنهای که تماماً در اقلیمی واحد ریشه دارند، شاید لازم باشد نویسنده خودش هم اهل همان خاک و بوم باشد. نمیشود بوث تارکینگتن۱۱ را از ایندیانا جدا کرد، همانطور که نمیتوان پروست را از پاریس بیرون کشید. در روزگار خودمان اَلن گورگانوس۱۲ نهتنها در شهری با همان حالوهوای شهرهای کوچک کارولینای شمالی ــ زادگاهش و زیستگاه قصههایش ــ زندگی میکند، بلکه کار مدامش رسیدگی به گورستان قدیمی کنار خانهاش و تروتمیز نگه داشتن آن است. نام تازهترین کتاب او ارواح محلی۱۳ است؛ نامی که آدم را یاد همان حرف و قاعدهی معروف میاندازد که اغلب دربارهی جیمز جویس نقل میکنند: اینکه واقعاً جهانشمولترین حقیقتها، همواره همان بومیترین آنها هستند. با اینهمه، جویس محلیترین رمان کل تاریخ را نه در خاک دوبلین که در تریسته و زوریخ و پاریس نوشت.
سراسر قلمروِ ادبیات همان سواحل بوهمیاست؛ جغرافیایی سرشته از واقعیتهای ملموس و دگرگونسازیهای خیال.
با تمام این حرفها من ترجیح میدهم نویسندگان محبوبم ــ بهویژه دوستانِ نویسندهام ــ درست همانجایی بمانند که به آن تعلق دارند. وقتی جیمز الروی۱۴ پس از چند سال زندگی در کانزاسسیتی و کالیفرنیای شمالی عاقبت به لسآنجلس بازگشت، آرامش خاطر عجیبی پیدا کردم؛ و هرچند از احتمال اینکه پاتریشیا همپل۱۵ روزگار بیشتری را در شرق بگذراند خوشحال میشوم، از فکر اینکه مبادا روزی سنت پاول را برای همیشه ترک کند دلم شور میزند؛ شهری که از روزگار فیتزجرالد تا به امروز واقعاً مال هیچ نویسندهای جز او نبودهاست.
برخی از نویسندگان برای اینکه کارشان راه بیفتد، باید از دیار خود دور شوند تا آن دوگانگی عشق و نفرتِ کوئنتین کامپسنی۱۶ را نسبت به خاکی که از دلش برآمدهاند از سر بگذرانند. ویلا کاتر، مارک تواین و جون دیدیون تازه وقتی پایشان به شهرهایی دور از خانهشان باز شد، توانستند قلمشان را به کار بیندازند و از نبراسکا و میزوری و کالیفرنیا بنویسند. البته به این دست نویسندگان گوشزد میشود که اگر دوریشان طولانی شود، گوششان تیزی و آشناییاش را با زیروبم کلام و طرز حرف زدن مردم «خودشان» از دست خواهد داد که حرف پُربیراهی هم نیست.
گاهی البته سرک کشیدنی جانانه به دیاری بیگانه ــ اقامتی طولانی در شرایطی خاص ــ توشهای از تجربه نصیب نویسنده میکند تا آن را با خود به خانه بیاورد و مثل قهوهای غلیظ و فرنگی، بعداً سر فرصت پشت میز کارش دم بگذارد و بنوشد: مثلاً روزگار اقامت ای. ام. فورستر در هند، یا روزهای جنگی نورمن میلر۱۷ در اقیانوس آرام جنوبی. از سوی دیگر، تبعید ابدی هم درست مثل طناب دار میتواند فکر و حواس آدم را حسابی جمع کند. نبوغ جوزف کنراد درست زمانی شکوفا شد که یکسره دل به خاک و زبانی دیگر سپرد و با آن درآمیخت.
بیست سال پیش، هنگامی که انقلاب سایبری تازه پا میگرفت، هیچکداممان فکرش را نمیکردیم قرار است چهقدر از عمرمان را در «ابر»۱۸ سپری کنیم؛ آن ناکجاآباد پهناوری که در آن هر کسی «دوست» به حساب میآید. در میان اینهمه واقعیت مجازی، واقعیت ملموس و جغرافیایی ــ چه در وطن باشیم و چه در غربت ــ رفتهرفته ضروریتر جلوه میکند. کتابهای پیوندخورده با مکان، از کتابفروشیهای محلی بیشتر دوام آوردهاند.
پانویسها
Curtis Sittenfeld: رماننویس و داستانکوتاهنویس آمریکایی (زادهی ۱۹۷۵). ↩
Nadine Gordimer: نویسنده و فعال سیاسی اهل آفریقای جنوبی (۱۹۲۳–۲۰۱۴) و برندهی جایزهی نوبل ادبیات در سال ۱۹۹۱ و جایزهی بوکر در سال ۱۹۷۴. بخش عمدهی آثار داستانی او به ثبت و تحلیل تنشهای اخلاقی، روانی و تبعیضهای نژادی تحت حاکمیت آپارتاید در آفریقای جنوبی اختصاص دارد. ↩
July's People: رمانی از نادین گوردیمر که سال ۱۹۸۱ منتشر شد. داستان در بستری خیالی از یک جنگ داخلی در آفریقای جنوبی میگذرد که طی آن حاکمیت آپارتاید فروپاشیده است؛ در این میان خانوادهای سفیدپوست و مرفه برای نجات جان خود ناچار میشوند به روستای زادگاهی و محروم خدمتکار سیاهپوستشان، جولای، پناه ببرند. ↩
Jack Russell Terrier: نژادی از سگهای کوچک، چالاک و سرسخت انگلیسی که کشیش جان راسل در قرن نوزدهم برای شکار روباه پرورش داد. ↩
Civilian: در زبان محاورهی انگلیسی، بهویژه در محافل ادبی و هنری، به مخاطب عادی یا فردی که عضو آن صنف و سازوکار حرفهای نیست، اصطلاحاً «غیرنظامی» میگویند؛ در برابر دستاندرکاران و «خودیها» (Insiders). ↩
سه درخت بومی شبهقارهی هند: «نئم» (Neem) یا چریش، درختی همیشهسبز، سایهگستر و دارویی با مقاومت بالا در گرمای خشک؛ «گُلمور» (Gulmohar) یا مشعل جنگل، درختی زینتی با تاجی چتری و پوشیده از گُلهای سرخ و آتشین؛ و «املتاس» (Amaltas) یا فلوس، درختی با برگریز فصلی که در آغاز گرما خوشههایی بلند و آویزان از گُلهای زرد درخشان به بار میآورد. ↩
Foggy Bottom: از محلههای قدیمی و تاریخی واشنگتن دیسی در حاشیهی رودخانهی پوتوماک؛ مقر اصلی وزارت امور خارجهی ایالات متحده و مجتمع اداریمسکونی واترگیت. ↩
Gore Vidal: رماننویس، مقالهنویس، نمایشنامهنویس و منتقد نامدار آمریکایی (۱۹۲۵–۲۰۱۲). ↩
The seacoast of Bohemia: ارجاع به نمایشنامهی حکایت زمستان اثر ویلیام شکسپیر؛ سرزمینی کاملاً محصور در خشکی در اروپای مرکزی که شکسپیر با دخلوتصرفی جغرافیایی برای آن ساحل دریا متصور شد. این عبارت در نقد ادبی به استعارهای برای اقلیمهای داستانی آمیخته با واقعیت و تخیل بدل شدهاست. ↩
Amerika: نخستین رمان فرانتس کافکا که ناتمام ماند؛ کافکا قصد داشت آن را با عنوان مردی که ناپدید شد (Der Verschollene) منتشر کند، اما پس از مرگش دوست و وصی او، مکس برود، کتاب را با عنوان آمریکا منتشر کرد. رویدادهای کتاب حاصل سفر خیالی نوجوانی به ایالات متحده است، درحالیکه کافکا هرگز پایش به این کشور نرسیده بود و جغرافیای رمانش را صرفاً بر پایهی شنیدهها، سفرنامهها و نیروی تخیل خلق کرد. ↩
Booth Tarkington: رماننویس و نمایشنامهنویس سرشناس آمریکایی (۱۸۶۹–۱۹۴۶) و برندهی دو جایزهی پولیتزر؛ نویسندهای که بخش اعظم آثارش در بستر طبقاتی، اقلیمی و فرهنگی زادگاهش، ایالت ایندیانا، رخ میدهد. ↩
Allan Gurganus: داستاننویس و جستارنویس آمریکایی (زادهی ۱۹۴۷). او اهل کارولینای شمالی است و زیستبوم و تاریخ محلی شهرهای کوچک جنوب آمریکا درونمایهی اصلی رمانها و داستانهای کوتاهش را تشکیل میدهد. ↩
Local Souls: مجموعهداستانی پیوسته از اَلن گورگانوس (منتشرشده در ۲۰۱۳) که در بستری از روابط پنهان و تاریخ محلی شهری کوچک در کارولینای شمالی میگذرد. ↩
James Ellroy: نویسندهی برجستهی رمانهای نوآر و پلیسی آمریکا (زادهی ۱۹۴۸)؛ او با آثاری چون کوکب سیاه و محرمانهی لسآنجلس شناخته میشود که جغرافیای تاریخی و تباهی زیرپوستی شهر لسآنجلس هستهی مرکزی روایتهایش است. ↩
Patricia Hampl: جستارنویس، خاطرهپرداز و شاعر آمریکایی (زادهی ۱۹۴۶). نویسندهای که آثار زندگینامهای و جستارهایش عمیقاً با هویت و فضای شهر سنت پاول در ایالت مینهسوتا پیوند خوردهاست. ↩
Quentin Compson: شخصیت ماندگار دو شاهکار ویلیام فاکنر، یعنی خشم و هیاهو و ابشالوم، ابشالوم!، نماد جوان جنوبی فرهیختهای که گرفتار رابطهای روانرنجور، متناقض و آکنده از عشق و نفرت عمیق نسبت به خاستگاه و تاریخ تباهشدهی جنوب آمریکاست. ↩
Norman Mailer: نویسنده و جستارنویس نامدار آمریکایی (۱۹۲۳–۲۰۰۷). حضور او در ارتش آمریکا در جبههی اقیانوس آرام در بحبوحهی جنگ جهانی دوم، مایهی اصلی نخستین و مشهورترین رمانش، برهنهها و مردهها (The Naked and the Dead)، را شکل داد. ↩
The Cloud: استعارهای از کلیت فضای مجازی، اینترنت و زیستبوم دیجیتال در تقابل با جهان ملموس و فیزیکی. ↩
دیدگاه خوانندگان