جمعه عصر است؛ مردی از اداره میگریزد و به خانهای میرسد که بینقصتر از آن دیگر نیست: همسری مهربان، دو بچهی نازنین، شبی بینظیر. اما چیزی پیش از او پا به خانه گذاشتهاست.
برشهایی از «دو دستهگُل رز»
،،
«درکتون میکنم. این رو هم نمیگم که یه حرفی زده باشم، یا خوب به نظر برسم. ضمناً نیازی هم ندارم پیش شما خوب به نظر برسم، میدونید منظورم چیه دیگه. درکتون میکنم، چون تنبلی و کسالت بارهای سنگینی هستن که خیلی خوب میشناسمشون. و روزمرگی… وای از روزمرگی! روزمرگی آدم رو خسته میکنه، روزمرگی خودانگیختگی رو میکشه، جوشوخروش حبابهای زندگی رو میخوابونه و تبدیلشون میکنه به رخوت. من خودم خیلی وقتها از این پنجره بیرون رو تماشا میکنم…»
،،
آنقدر عمیق به هم نگاه میکنیم که دیگر تکتک تارهای مژههایش را تشخیص میدهم و با هر کدامشان دوست میشوم. تا جایی که وقتی بالاخره چشمانم را میبندم، آنها را در سرم میبینم که با زیروبم صدایش بهآرامی حرکت میکنند؛ صدایی که همچنان با ظرافت، مرغوبیت و ویژگیهای هر نوع توتون را شرح میدهد. لازم نیست جوابش را بدهم و بگویم انگشتانم با نیکوتین زرد نشده، چون خودش دست راستم را گرفته که ببیند. و بعد از اینکه مطمئن شده، دیگر دستم را ول نکرده و بین دستان خودش نگه داشته.
،،
«کاملاً درکت میکنم. این رو هم برای دلخوشیت نمیگم. درکت میکنم چون من هم رخوتِ این آرامش رو حس میکنم. رخوت اینکه همهچیز سر جای خودش و خیالمون از همهجا راحته. نه اینکه الان دلم سختی و بدبختی و غم و اندوه بخواد، نه اصلاً. دلم میخواد زندگی روون و بیدردسر بگذره، اما گاهی از بس آرومه مضطربم میکنه. بعد برای اینکه این دلشوره رو از سرم بیرون کنم، توی ذهنم همهی بیماریهایی رو که ممکنه به جونمون بیفته مرور میکنم: به جونِ بچهها، تو، خودم…»
،،
میگوید: «چی شده اینقدر رز میخری؟»
گُلدان رزهای سرخ را از روی میز ناهارخوری برمیدارم. آبش را خالی میکنم توی سینک و با آب تازه پُرش میکنم. از آنجا که گُلدان بهاندازهی کافی بزرگ هست تا هر دو دسته جا بشوند، قاطیشان میکنم، دانهدانه، رزهای سرخ پریروز را با زردهای امروز.
ساعت پنج و سیوهشت دقیقهی عصر یک جمعه، دومین جمعهی ماه سپتامبر، سرم را میآورم بالا و نگاه میکنم به ساعت بزرگ قابآلومینیومی که از روی دیوار بر تمام میزهای آژانس اشراف دارد، و حسابکتاب میکنم چهقدر مانده تا از سر کار بزنم بیرون. تا بارانیام را بردارم، خداحافظی کنم و بروم، هنوز سه ساعت و بیستودو دقیقه مانده؛ تازه حداقلش، چون خیلی وقتها پیش میآید که یک مشتری دیروقت بیاید گاهی درست وقتی دَم دری و داری تابلوی کوچکی را میچرخانی که تا الان رویش نوشته بود «باز است» و نمیتوانی در را توی صورتش ببندی. به همین دلیل، اغلب بهجای اینکه ساعت نُه برویم ساعت نُه و خردهای و بعضی وقتها حتی ده میرویم، مخصوصاً نزدیکیهای سه فصل اصلی تعطیلات سال: تابستان، کریسمس و هفتهی مقدس۱. اما این دومین جمعهی ماه سپتامبر نزدیک هیچکدام از آن سه تا نیستیم، تابستان تازه تمام شده و دلم میخواهد همینحالا بزنم بیرون. با خودم فکر میکنم: «پا شم برم خونه؟» سپتامبر ماه سوتوکور و خلوتی است. اکثر مردم ژوئیه و اوت را رفتهاند تعطیلات و در سپتامبر کار چندانی نیست. خود من هم چند ساعت است دارم ادای کار کردن درمیآورم: یک کپه کاغذ از روی میز جمع میکنم و میگذارم توی کشو تا کمی بعد دوباره دربیاورم و بگذارم همانجا که بود. همهاش برای اینکه وانمود کنم عاطلوباطل نیستم. الان دیگر ساعت پنج و سیونُه دقیقه است، و کموبیش قیافهی همه در اداره شبیه آدمهای پکر و خسته است؛ بیشترشان چون غذا زیاد خوردهاند، یا غذایی پُر از سس و چربی، همراه با شراب، آبجو یا کاراخیو۲. بقیه بیش از آنکه خوابآلود باشند دچار تنبلی محضاند، آن تنبلیِ ناشی از روزمرگیِ سروکله زدن با آدمهایی که اغلب با دیدن یک عکس تبلیغاتی، یکدفعه هوس میکنند یک هفته در جزایر سیشل بگذرانند، یک آخر هفته در پراگ یا پنج روز در یکی از سواحل کوبا که در عکسی دیدهاند، و گیر میدهند که هتل دقیقاً در همان ساحل باشد، و گاهی پیش میآید که آن ساحل دقیقاً کوبایی نیست چون عکس را در جمهوری دومینیکن گرفتهاند یا در جامائیکا، و برای کسی هم که بروشورها را صفحهبندی میکند اصلاً فرقی ندارد عکس مال یک ساحل کوبایی باشد یا دومینیکنی یا جامائیکایی، چون تنها چیزی که برایش مهم است جلوهی بصری است، همان قدرت فریبندگی.
آنقدر میل به خانه رفتن در من شدید است که وقتی بلیت هواپیمای زوجی پنجاهساله را که برای ماهعسل میروند ایرلند قطعی میکنم، کشو را باز میکنم و تابلویی را درمیآورم که رویش نوشته «چند دقیقهای بیرونم»، میگذارمش روی میز و میروم سمت اتاق مدیر. با بند انگشت اشارهی دست راستم سه بار در میزنم. یکی از دو جوابی را میشنوم که احتمالشان را داده بودم:
«بفرمایید.»
جواب دیگر «تشریف بیاورید داخل» بود. با در نظر گرفتن تمام جوانب، وقتی خوب فکر میکنم میبینم جوابهای محتمل دیگری هم هست. «بفرمایید» و «تشریف بیاورید داخل» دو جواب محتملِ مثبتاند که از سرِ خوشآمدگویی به زبان میآیند. یک جواب محتمل سؤالی هم هست: «کیه؟» کاملاً محتمل است کسی که در اتاقی نشسته، پیش از آنکه به دیگری اجازهی ورود بدهد، بخواهد بداند پشت در کیست. و تازه یک جواب محتمل دیگر هم هست: «یک لحظه». وقتی کسی در میزند اغلب میگویند «یک لحظه»، و میتوان آن را بیشتر پاسخی از سرِ خوشآمد به حساب آورد تا جواب رد، چون تو را پس نمیزند: خیلی ساده ورودت را عقب میاندازد تا یکی از همان بازههای زمانی مبهمی که به آنها میگوییم «لحظه»، سپری شود. به این ترتیب: چهار جواب محتمل و منطقی وجود دارد؛ بگذریم از باقی پاسخهای بیمعنی و نامتعارفی که بیشمارند و ارزش این را ندارند که دستکم در این چرتکهاندازی در نظر گرفته شوند. الغرض از آنجا که مدیر آژانس از بین آن چهار پاسخ «بفرمایید» را انتخاب کرده، با عجله در را باز میکنم. پشت میزی از جنس چوب گیلاس نشسته، وسط ابری از دود سفید. با دست اشاره میکند که روی صندلی راحتی اینطرف میز بنشینم، و میپرسد آیا سیگار برگ میل دارم یا نه. تا حدی به این خاطر که فکر میکنم بیشتر خوشش میآید جواب مثبت بشنود تا منفی، میگویم بله؛ هرچند این اواخر دیگر چندان اهل سیگار برگ نبودهام. سالها پیش دود میکردم، در دوران جوانی که حالا خوشبختانه از من دور است؛ میگویم خوشبختانه، چون اینکه همیشه بلد بودهام چهطور با گذر عمر کنار بیایم برایم ارزشمند است. بدون آنکه از جایش بلند شود، فقط با صندلی راحتیاش آرام میچرخد، یکی از کمدهای پایینی را باز میکند، از همانها که کاملاً عایقاند و رطوبتسنج دارند، سینیای پُر از سیگار برگ بیرون میآورد که قشنگ منظم در شیارهایی با اندازههای گوناگون چیده شدهاند، و هر شیار متناسب با درازای یکی از سیگارهاست. چون راستش نمیدانم کدام را انتخاب کنم و به نظرم میرسد اگر سیگار برگ کوتاهی بردارم تا کار را برای خودم سخت نکنم (تا اگر روشنش کردم و دیدم چندان میلم نمیکشد زود تمام شود)، مدیر نتیجه خواهد گرفت که تعارفش را بیشتر از هر چیزی برای این پذیرفتهام که به او برنخورد اگرچه او واقعاً بویی نبرده که من سیگار برگ دوست دارم یا نه، خبر هم ندارد که سالها پیش هر روز سیگار برگ میکشیدم و اگر الان دیگر نمیکشم، بیش از هر چیز به این خاطر است که تنبلیام میآید بروم بخرم و حوصله ندارم وقت صرف تنظیم دما و رطوبتشان بکنم، رسیدگیهایی که از واجبات است، یکی را انتخاب میکنم که به نظرم نه بلند است نه کوتاه، نه کلفت نه نازک، چون اگر دست روی کلفته بگذارم ممکن است فکر کند آدم سوءاستفادهگری هستم. در هر صورت عصر یک جمعه، دومین جمعهی ماه سپتامبر، ساعت پنج و چهلوهشت دقیقه، با سیگار برگ یک فونسِکا۳ بین انگشت اشاره و شَستم، در دفتر مدیر نشستهام. سیگاربُر را میدهد دستم، یکی از آن سیگاربُرهای بزرگ قیچیمانند با تیغههایی شبیه شمشیرهای هلالی کوچک، و جعبهکبریتی با کبریتهایی چوبی که لابد دهسانتیمتریاند. همینطور که دهانم بند پُک زدن است تا روشنش کنم و نمیتوانم چیزی بگویم، مدیر فرصت را غنیمت میشمارد و میرود سر کمد دیواری کوچک دیگری کنار پنجرهای که پشت شیشهاش مردی با لباس سرهمی سبز دارد یک درخت تلخبیان ژاپنی۴ را هرس میکند. درِ کوچکش را باز میکند و دو لیوان و یک بطری کاردو۵ میآورد بیرون.
«ویسکی میل دارید؟»
با سر تأیید میکنم.
«با یخ؟»
دوباره سر تکان میدهم. توی هر لیوان سه قالب یخ میاندازد و میگوید: «از آبِ اسکاتلند درست شده.» و دو بند انگشت ویسکی میریزد، یکی از لیوانها را میدهد دستم و میگوید: «سراپا گوشم». گلویم را صاف میکنم، به او میگویم خوب میدانم بیشتر از سه ساعت تا تعطیلی مانده، اما اگر بخواهم صادق باشم یک جورهایی تنبلیزده شدهام ــ اصلاً صفتش «تنبلیزده» است؟ شاید «تنبل» درستتر باشد ــ و اینکه نمیدانم چهطور با جزئیات دلیلش را توضیح بدهم، دلم میخواهد که… اگر بخواهم صادق باشم… بروم خانه. قبل از اینکه پاسخم را بدهد چند ثانیه در سکوت چشم به من میدوزد:
«درکتون میکنم. این رو هم نمیگم که یه حرفی زده باشم، یا خوب به نظر برسم. ضمناً نیازی هم ندارم پیش شما خوب به نظر برسم، میدونید منظورم چیه دیگه. درکتون میکنم، چون تنبلی و کسالت بارهای سنگینی هستن که خیلی خوب میشناسمشون. و روزمرگی… وای از روزمرگی! روزمرگی آدم رو خسته میکنه، روزمرگی خودانگیختگی رو میکشه، جوشوخروش حبابهای زندگی رو میخوابونه و تبدیلشون میکنه به رخوت. من خودم خیلی وقتها از این پنجره بیرون رو تماشا میکنم. معمولاً کسی نیست. امروز این مَرد هست که داره درخت رو هرس میکنه، اما معمولاً این مرد نیست، و فقط درخت رو میبینم، هر روز خدا همین درخت. بعضیها هستن که لذت میبرن از اینکه هر روز یه درخت رو ببینن، نگاه کنن چهطوری تغییر میکنه، چهطوری فصلهای سال رنگ برگهاش رو تغییر میدن، حتی چهطوری برگهاش رو میتکونن تا ماهی برسه که شاخههاش لخت بشن. روزی که باد میآد و شاخهها سرکشی میکنن و برگها تاب میخورن، میشینن به تماشای درخت، همینطور روزی که بارون خیسشون میکنه، و غروب که زیر نور چراغهای خیابون نقرهای میشن. اما برعکس برای من، تماشای همیشگی همین یه درخت اون بیرون، واقعاً ملالآوره، چون با اینکه همونطور که الان گفتم برگها رنگشون عوض میشه، توی زمستون میریزن و توی بهار دوباره درمیآن، کل این روند اونقدر کُنده (تا جایی که دوازده ماه کش میآد) که برای من رکوپوستکَنده بگم درخت امروز مو نمیزنه با درخت دیروز. دلم میخواست یه روز این درخت باشه، که نمیدونم اسمش چیه، و فرداش یه نخل باشه، و روز بعدش یه بائوباب۶، و روز بعدش یه کاج نراد پُر از توپهای کوچیک کریسمس. نمیدونم منظورم رو میرسونم یا نه.» با سر تأیید میکنم. «گاهی از خودم میپرسم قراره صبح و عصر بقیهی روزهای کاری زندگیم رو اینجا بگذرونم، تا اینکه یه روز یه نفر، شاید پسرم، بفهمه دیگه عقلم درست کار نمیکنه و من رو ببره خونه برای بازنشستگی تا یه یکنواختی جدید رو شروع کنم، اما الان نمیخوام با فکر و خیالاتم و اونهمه خودخوری موقع پیری که چرا تا وقت بود بعضی کارها رو نکردم سرتون رو درد بیارم، بههیچوجه!» لبخند میزند؛ من هم لبخند میزنم. «برید خونه، یا برید یه دوری بزنید. هیچ مشکلی نیست، جدی میگم. اگه کسی بتونه مثل شما اینقدر صادقانه بیاد ازم بخواد سه ساعت و نیم زودتر از ساعت مقرر بره، یعنی واقعاً دلش میخواد بره. برای هیچکس راحت نیست به این ترس غلبه کنه که شاید مافوقش با قیافهی ماتومبهوت وراندازش کنه و بگه اصلاً حرفش رو هم نزن که سه ساعت و نیم زودتر از وقت قانونی بری، تازه ترس این هم هست که از اون لحظه به بعد همیشه زیر نظر باشه.»
دوباره به سیگار برگ پُک میزند، طوری که تاج خاکسترش یک آن سرخ میماند. یکی دو دقیقهی دیگر میمانم، از این در و آن در حرف میزنیم، از کار، از اینکه الان مقاصد محبوب مشتریها کجاهاست، از اینکه چهطور تحت تأثیر مد قرار میگیرند: شهرهایی که در طول یک دهه سگ هم به آنها پا نمیگذارد، دههی بعدی میشوند شهرهای محبوب، و برعکس. برای اینکه گفتوگو طولانی نشود با سه جرعهی بزرگ نامحسوس تهِ ویسکی را درمیآورم: طوری که به نظر برسد که واقعاً میتوانم تمام ساعتهای باقیماندهی بعد از ظهر را به گپ زدن با او بگذرانم. وقتی در لیوان دیگر غیر از تکههای یخ چیزی نمانده از جایم بلند میشوم.
«خب، پس من دیگه برم.»
«میرید خونه؟»
«هممم… بله، گمونم.»
«پس، یه لحظه صبر کنید.» کشوی میزش را باز میکند، یک جعبهشکلات کوچک و سیاه درمیآورد و میگیرد طرف من. «برای خانمتونه. سلام من رو برسونید.»
بدون فوت وقت، سریع بارانیام را از جالباسیِ راهرو برمیدارم و همانطور که از میان میزها رد میشوم تنم میکنم و برای همکارانم دست تکان میدهم و خداحافظی میکنم. آنها هم با بیحوصلگی و نگاههایی که رخوت ازشان میبارد جوابم را میدهند، چنان رخوتی که حتی به فکرشان نمیرسد از خودشان بپرسند (یا از من) که چرا دارم میروم، چه برسد به اینکه بلند شوند، اجازه بگیرند و بروند خانه. میروم خیابان، سیگار برگ گوشهی لبم است و پیچوتاب جلبکمانند دودی که چشمم را میسوزاند و فوراً محو میشود. عطر چنان دلانگیزی دارد که وقتی مردم از کنارم رد میشوند، سرشان را بلند میکنند تا بو بکشند و بلافاصله با خوشحالی لبخند میزنند. اگر دهانم مشغول کام گرفتن از سیگار نبود، حتماً سوت میزدم. چه آهنگی؟ بدون شک یک ملودی شاد. «سیبونی»۷ نه، با اینکه اولین چیزی است که به ذهنم میرسد، آن را نمیزدم، دقیقاً به این دلیل که وقتی به رد گم کردن و ظاهرسازی فکر میکنم، اول از همه همین به یادم میآید. آدم «سیبونی» را در بچگی سوت میزند؛ درست همان وقتی که صورتش را برمیگرداند تا از پیشخان بقال حواسپرت یک بسته آدامس کِش برود. آدم «سیبونی» را در نوجوانی سوت میزند؛ وقتی چیزی نمانده مادرش مچش را حین خودارضایی بگیرد و در یک آن هم باید مجلهی پورن را توی کشو قایم کند هم نعوظش را توی شلوار، و تازه برای تمام این دستپاچگیها و قرمزی گونههایش توجیهی هم دستوپا کند. آدم «سیبونی» را وقتی سوت میزند که روی نیمکتی رو به ساحل، به نیت دست زدن به سینهی دختری که برای دومین بار با او بیرون رفته دستش را از پشت دختر دراز میکند، چون خوب میداند دختر این سوت زدن را کنایهآمیز میبیند و میفهمد که دیگر امروز نمیتواند قسر دربرود. خب پس چه آهنگی را میتوانستم با سوت بزنم؟ ملودی کوتولههای سفیدبرفی وقتی از سر کار برمیگردند خانه آزاردهنده و کودکانه است. ایدئالش چیزی بود بین برت بکراک۸ و کارهای پرترومپتِ فرانک سیناترا۹، یا موسیقی یکی از فیلمهای دوریس دی۱۰ و راک هادسن۱۱. اما هیچ سوتی نمیزنم، فقط سیگار میکشم؛ جلوِ ویترین یک پیراهنفروشی ایستادهام و حساب میکنم آن کراوات سبز زیبا به هفتاد یورویی که رویش خورده میارزد یا نه. نه نمیارزد. دوباره چند متر دیگر مسیرم را پی میگیرم، چون کمی بالاتر باز جلوِ ویترینی دیگر میایستم، این بار ویترین یک گُلفروشی. گُلفروشی نسبتاً جدیدی است. باید یک ماه پیش باز شده باشد، شاید هم یک ماه و نیم پیش. هر روز در راه برگشتن به خانه از جلویش رد میشوم، اما تا حالا پا در مغازه نگذاشتهام چون خیلی کم گُل میخرم. یادم میآید سالها پیش برای آرام کردن عصبانیت یکی از دوستدخترهایم گُل خریدم، و همینطور برای جولیا، روزی که سخت عاشق هم بودیم، و وقتی آنا و دانیل به دنیا آمدند. شاید در مجموع چهار بار.
در و ویترین مغازه چوبی است و رویش رنگ یشمی خورده و اسم مغازه با رنگ طلایی و خط تحریری رویش نوشته شده. تمام کف زمین، از پیادهرو تا پیشخان، پُر از گیاههای گُلدانی و سطلهای بزرگی پُر از گُل مینا، میخک، زنبق، بنفشه، پامچال و گلایل است. وقتی در را فشار میدهم زنگولهای جرنگجرنگ میکند. دختر فروشنده با یک «روزبهخیر» و لبخند سلام میکند. دختری است حدوداً بیستساله، با موی بلند و چشمان سرزنده. قبل از جواب دادن دود سیگار برگ را بیرون میدهم:
«روز بهخیر.»
«چه بوی خوبی.» دختر چشم میبندد و پرّههای بینیاش باز میشود. «من عاشق بوی تنباکوام.»
میپرسم:
«کلاً هر تنباکویی، یا فقط سیگار برگ؟»
جواب میدهد:
«هر نوع تنباکویی. بوی سیگار برگ که جای خود داره: چه پانِتِلا۱۲ باشه چه کرونا۱۳ یا دبل کرونا۱۴. یا این کلفتترها… اسمشون چیه؟» سری تکان میدهم و شانه بالا میاندازم، چون اصلاً نمیدانم راجع به چه حرف میزند. «روبوستو۱۵! نمیکشم ولی عاشق اینهمه بوی متنوعیام که دارن.» همانطور که ادامه میدهد با سر تأیید میکنم. «عاشق لوسیتانیام۱۶. و پانچ دبل کرونا۱۷، و پانچ پانچ۱۸، و گراندس د اسپانیا۱۹، و رامون آیونِس۲۰، و اپیکور۲۱ (شمارهی یک و دو)، و اویو د مونتِرِّیِ خوسه خِنِر۲۲… اما اینکه من مشخصاً بوی سیگار برگ رو دوست دارم نباید باعث بشه فکر کنین علاقهای به بوی بقیهی تنباکوها ندارم. مثلاً بوی پیپ. برای این میگم چون اینطور نیست که همه از بوی توتون پیپ که میگن خیلی خیلی مطبوعه خوششون بیاد، یا حتی همهی اونهایی که بوی سیگار برگ رو دوست دارن از بوی پیپ هم خوششون بیاد، هرچند بوی سیگار برگ رو معمولاً کمتر از پیپ دلربا میدونن. آدمهایی رو میشناسم که بوی سیگار برگ دوست دارن، ولی در عوض نمیتونن بوی پیپ رو تحمل کنن. من بیشتر از توتون پیپ با عطر انبه، گیلاس یا برندی، بوهای سادهتر رو دوست دارم؛ مثل بوی ردفورد۲۳ یا انواعواقسام دانهیل۲۴، از اون اولی، ارلی مورنینگ۲۵ که واسه صبحه بگیر تا اونی که برای قبل از خوابه، نایتکپ۲۶. و وَن نِل۲۷، هرچند تنباکوی سیگارپیچه. بوی سیگارهای پاکتی هم دوست دارم، اون هم نهفقط توتونطلاییهای قابلپیشبینی: اون بنسون اند هجز۲۸، یا کریون ایِ۲۹ ملایم رو. توتونسیاهها رو هم دوست دارم، که این روزها خیلیها رو اذیت میکنه: رکس۳۰، کروناس۳۱، ژیتان۳۲. همینطور بوی دوکادوس۳۳، که به نظر خیلیها بوگندو و حالبههمزنه، مخصوصاً توی یه تاکسی که هواش خفهست؛ خب، اون رو هم دوست دارم، چون من رو یاد بوی تندوتیز سیگارهایی میندازه که پدرم میکشید و یاد انگشتهاش که از نیکوتین زرد شده بودن. بچگیها دوست داشتم دستش رو بگیرم، بیارم جلوِ دماغم و بوشون کنم. شما هم انگشتهاتون زرد شدهن؟»
آرنجهایش را به پیشخان تکیه داده و نگاهم میکند. در این بعد از ظهر هر کلمهاش طنین دارد: از وقتی شروع کرده به حرف زدن سروصدای خیابان خاموش شدهاست. من هم آرنجهایم را گذاشتهام روی پیشخان و گونههایم را روی دستانم، و چشم دوختهام به او، آنقدر ماتومبهوت که نمیتوانم بگویم چهطور صورتهایمان حالا آنقدر به هم نزدیک شده. آیا کمکم صورتهایمان را به هم نزدیک کردهایم، بدون اینکه هیچکداممان از این حرکت آگاه باشد؟ او بیشتر صورتش را جلو آورده یا من؟ آنقدر عمیق به هم نگاه میکنیم که دیگر تکتک تارهای مژههایش را تشخیص میدهم و با هر کدامشان دوست میشوم. تا جایی که وقتی بالاخره چشمانم را میبندم، آنها را در سرم میبینم که با زیروبم صدایش بهآرامی حرکت میکنند؛ صدایی که همچنان با ظرافت، مرغوبیت و ویژگیهای هر نوع توتون را شرح میدهد. لازم نیست جوابش را بدهم و بگویم انگشتانم با نیکوتین زرد نشده، چون خودش دست راستم را گرفته که ببیند. و بعد از اینکه مطمئن شده، دیگر دستم را ول نکرده و بین دستان خودش نگه داشته. در واقع، نیازی نیست چیز زیادی بگوییم؛ همین که نفس تازهی همدیگر را در دهان نیمهبازمان حس کنیم برایمان بس است، و درست همین لحظه است که در ناگهان باز میشود و دو خانم که حسابی لباس گرم پوشیدهاند وارد میشوند. نزدیک پیشخان میشوند و میپرسند علف گربه۳۴ دارد یا نه. به من نگاه میکنند و شاید برای توجیه اینکه نوبت را رعایت نکردهاند، میگویند: «آخه اگه نداشته باشین معطل نمیشیم.» آنوقت من و دختر صاف میایستیم؛ در سرخی گونههایش، بازتاب سرخی گونههای خودم را میبینم. به خانمها میگوید بله، علف گربه دارد. بعد رو میکند به من.
«خب، شما چی میخواستید؟»
«یه دستهگُل. مثلاً رز.»
با لبخندی ملیح میپرسد:
«برای دوستدخترتونه؟»
«برای زنم.»
«یه خانم خوشبخت.» حالا دیگر لبخندش کامل شده، با ابرویی بالاانداخته شبیه کلاه آ.
میگویم:
«درست مثل کسی که اون کبودی رو روی گردنتون جا گذاشته.» و دستش را میآورد بالا تا روی ردّ بوسه را بپوشاند.
آنا و دانیل جلوِ در خانه با آغوش باز منتظرم هستند. جولیا، تکیهداده به دیوار، از ناهارخوری نگاهشان میکند. دستهگُل رز را پرت میکنم سمتش که بتوانم راحت هر دو بچه را بغل کنم؛ دستهگُل در طول راهرو قوس آرامی برمیدارد، از بالای بچهها که با قدمهای مردد جلو میآیند میگذرد و در دستان تروفرز جولیا آرام میگیرد.
آنا میگوید:
«پشت پنجره بودیم. داشتیم بازی حدس زدن مدل ماشینها رو میکردیم که دیدیم داری میآی. امروز زود تعطیل شدی.»
بچهها آنقدر سبکاند که وقتی هر کدام را با یک دست گرفتهام کمابیش متوجه وزنشان نمیشوم. صورتم را میبرم سمت صورت جولیا و همدیگر را میبوسیم؛ عاشق طعم رژ تازهمالیدهام؛ او این را میداند و برای همین هم وقتی میبیند دارم میرسم رژ میزند. بعد، وقتی دارد گُلدان را پُرِ آب میکند که رزها را بگذارد داخلش، نزدیکش میشوم، آرام پشت یقهاش را باز میکنم و جعبهی شکلات را سُر میدهم زیر لباس. آنا و دانیل پاچهی راست شلوارم را میکشند که بروم با آنها بازی کنم.
بعد از شام، موقع دسر، وقتی از آشپزخانه با چهار تا ظرف بستنی و توتفرنگی در دستها و روی ساعدهایم برمیگردم سر میز، زیر قاشق کوچکم کارنامههای کلاس تابستانی را پیدا میکنم. آنا و دانیل با چشمانی مشتاق نگاه میکنند ببینند در برابر هر نمره چه واکنشی نشان میدهم. همه عالیاند، بهجز یک نمرهی خیلی خوبِ۳۵ دانیل در علوم طبیعی. چون میدانند من و جولیا بابت نمرههای خوبشان چهقدر خوشحالیم، وقتی پیشنهاد میکنم بروند بخوابند، درخواست میکنند بیشتر بیدار بمانند:
«جمعهست!»
جمعه است، البته، و جمعهها و شنبهها همیشه اجازه میدهیم کمی بیشتر بیدار بمانند. بعد از بازی و شام، چون دلمان نمیخواهد غیر از ولو شدن روی مبل کار دیگری کنیم، تصمیم میگیریم که دیگر وقتِ روشن کردن تلویزیون است. چند شبکه دارند فیلمهای معرکه پخش میکنند، آنقدر که انتخاب یکی از آنها کار سختی است. همهشان درست همینحالا شروع میشوند، و شبکههایی هم که فیلمهای معرکه پخش نمیکنند برنامههایی نشان میدهند که ترکیبی است از سرگرمی همراه با هوشمندی و کیفیت، چه از نظر فرم و روایت، چه حتی از نظر آموزشی؛ نکتهای مهم، چراکه بچهها هیچ جزئیاتی از آنچه را روی صفحه میگذرد از دست نمیدهند، حتی اگر برای مدتی کوتاه باشد، چون خیلی زود عمیق خوابشان میبرد ــ دانیل روی پای مادرش و آنا روی پای من ــ که من و جولیا فقط با یک نگاه میفهمیم که کاری که باید بکنیم این است که آنها را بغل بگیریم و ببریم توی تخت دوطبقهشان: دانیل در تخت بالا و آنا در تخت پایین. وقتی هر دو توی تختشان هستند و لبهی ملحفهها تا زیر چانهشان آمده، من و جولیا در نور زردرنگی که از اتاق نشیمن به داخل میخزد به هم نگاه میکنیم. نُه سال زندگی مشترک، با دو بچه، و هنوز آن میل و کشش را حس میکنیم. من آن را در اعماق وجودم احساس میکنم، و حس او را از چشمانش میخوانم. برای مهار کردنش و چشیدن لذتِ به تأخیر انداختن، پیشنهاد میدهم:
«چهطوره بریم برقصیم؟»
راستش رقصیدن من را چندان به هیجان نمیآورد، اما همین که میدانم جولیا دیوانهوار عاشق این کار است باعث میشود فقط از اینکه این لذت را به او میدهم کیف کنم.
«ولی پرستار بچه خبر نکردهایم، و این وقت شب خیلی سخت میشه یکی پیدا کرد.»
آنا و دانیل درست مثل فنری که از جایش دررفته باشد ــ اما بدون اینکه کاملاً بیدار شوند ــ با چشمان بسته توی تختهایشان نیمخیز میشوند.
آنا با صدایی آرام و بدون باز کردن چشمانش میگوید:
«از این بابت نگران نباشید.»
دانیل میگوید:
«ما دیگه بزرگ شدهیم. با خیال راحت برید، ما همینجا میمونیم، مثل الان خوابِ خواب. هیچ مشکلی پیش نمیآد.»
آنا میگوید:
«در رو از بیرون قفل کنید. اینطوری خیالتون راحتتره. کلید رو هم بذارید روی دراورِ ورودی، که اگه اتفاقی افتاد و مجبور شدیم در رو باز کنیم و فرار کنیم، دمِ دست باشه.»
دانیل دلیل میآورد و میگوید:
«ولی خودتون که میدونید هیچوقت هیچ اتفاقی نمیافته. هیچوقت نه آتیشسوزی میشه، نه زلزله میآد، هیچوقت هیچ دزد بدجنسِ نقابداری از پنجره نمیآد تو.»
بچهها حتی در خواب هم با ما میخندند. آرام میخندند که بیدار نشوند.
جولیا به من میگوید:
«خب، نظرت چیه؟»
دانیل با اصرار میگوید:
«واقعاً برید برقصید. از بس خوابمون میآد اصلاً بیدار نمیشیم؛ هر وقت برگردید ما رو همینجا میبینید، درست مثل الان.»
آن دیسکویی که اوایل آشناییمان زیاد میرفتیم، کاملاً عوض شده، اما بدتر نشده. دیگر مکانی تاریک نیست که بخش مهمی از جذابیتش حالوهوای شلخته و خاکگرفتهاش باشد. حالا همهچیز روشن و کارآمد است، با چند پیست رقص با آکوستیکی که بهتر از این نمیشود، و هر کدام به یک نوع موسیقی اختصاص یافته. ناکارآمدیِ پیشخدمتهای قدیمی را هم ــ که آن زمان عاشقش بودیم ــ جای خود را به کاردانی بینظیری دادهاست. یکی در میان توی این پیست و آن پیست میرقصیم و هر بار سر یکی از بارها مینوشیم. همینطور تا دمِ صبح میمانیم، و چون هوا مطبوع است و حرف ندارد، برخلاف مسیر رفت با تاکسی برنمیگردیم، بلکه پیاده میرویم و زیر هر درخت یکدیگر را میبوسیم. کنار هجدهمین درختی که زیرش هم را میبوسیم، مردی با ریش چند سال است نزده، دو کلاه روی سر، پوستی مقوامانند، و چند دست پلیور و شالگردن و پالتو که روی هم پوشیده از ما صدقه میخواهد. یک اسکناس از کیفپولم درمیآورم و میگیرم طرفش. مرد چند ثانیه به آن نگاه میکند، و وقتی دارد آن را در یکی از جیبهای آنهمه لباسش میگذارد، میگوید:
«ممنون بابت این پول. امیدوارم دادنش شما رو اونقدر به زحمت ننداخته باشه. توی وضعیت فعلی من، این پول بدون شک همون چیزیه که توی یه دوره و زمونهی دیگه ــ که اعتقادات مذهبی سفتوسختتر بودن ــ بهش هدیهی آسمونی میگفتیم. باز هم تکرار میکنم، خیلی ممنون بابت این کمک مالی، که اگرچه من رو برای همیشه از فلاکت نجات نمیده، خوشحالم میکنه؛ شاید نه بیاندازه خوشحال، چون توی این وضعیتی که دارم، چه از نظر شخصی و چه از نظر سلامتی، چیزهای کمی هستن که بتونن من رو بیاندازه خوشحال کنن، اما بهقدر کافی خوشحالم میکنه، یا حداقل تا حد معقولی خوشحالم میکنه که برای سومین و آخرین بار ازتون تشکر کنم.»
چند متر جلوتر مرد دیگری هم صدقه میخواهد، به او هم میدهیم. کمی بعد پا به خیابان رامبلا۳۶ میگذاریم، و روی چهارپایهی کوچکی که حکم سکو را دارد مرد بیحرکتی را میبینیم که لباس چارلی چاپلین پوشیده. چند متر بالاتر یکی دیگر هست، با لباس سرباز مصر باستان، که سر تا پایش را رنگ مسی زده، نیزه و دامنش را هم همینطور. داخل جعبههایی که همگی روی زمین گذاشتهاند تا پول جمع کنند، اسکناسهایی میاندازیم، که آنها با شوری بسیار کمتر از آنچه دلشان میخواهد تشکر میکنند، چون رسم کارشان حکم میکند در ازای هر کمکی، فقط یک حرکت به بدنشان بدهند و دوباره بیحرکت بمانند. این کار به دیگران هم سرایت میکند و عابران دیگر هم تصمیم میگیرند اسکناس بیندازند (طوری که حالا نه چارلی چاپلین از حرکت میایستد و نه سرباز مصری، و به نظرم میرسد که حساب کار از دستشان درمیرود و چند حرکتی کمتر از آنچه باید انجام میدهند، اما کسی خردهای به آنها نمیگیرد). من و جولیا رامبلا را بالا میرویم، و پیش پای هر مجسمهی جدید ــ یک گاوچران که او هم مسیرنگ است، یک رومی نقرهای، یک کریستف کلمب خاکستری ــ پول میگذاریم، و همه شادمان لبخند میزنند. یک سرخپوستِ سو۳۷ که خودش را آبی کرده و مدتی است ما را تماشا میکند، از روی سکو پایین میآید و نزدیکمان میشود تا بگوید:
«پیداست که شما آدمهای سخاوتمندی هستید، اما این احتمال که نوعدوستیتون به وضع مالیتون لطمه بزنه معذبم میکنه. برای همین خدمتتون میگم که اگه چیزی هم به من ندید مهم نیست، اصلاً نگران نباشید.»
اما چرا چیزی به او ندهیم؟ به این یکی، و به همهی آنهایی که حرص و طمعی نشان نمیدهند و راهی جلوِ پایمان میگذارند که پولی به آنها ندهیم، بهجای یک اسکناس دو اسکناس میدهیم. بنابراین، قبل از رسیدن به خانه مجبوریم دمِ یک خودپرداز بایستیم تا چند اسکناس دیگر بگیریم و همهی بینوایانی را که سرِ راهمان میبینیم در شادی خودمان شریک کنیم.
وقتی درِ خانه را باز میکنیم حواسمان هست سروصدا نکنیم. همهجا تاریک است، بهجز چراغِ روی دراور اتاق ناهارخوری که همیشه روشن میگذاریم تا اگر بچهها شب احیاناً بیدار شدند و خواستند بروند دستشویی یا آب بخورند، راه را پیدا کنند. در اتاقخوابشان هر دو آرام خوابیدهاند، راحت نفس میکشند و غلت نمیزنند. من و جولیا جلوِ روشویی مسواک میزنیم، پهلو به پهلوی هم، و هر از گاهی همدیگر را بغل میکنیم. بعد میرویم توی تختخواب.
جولیا زمزمه میکند:
«لابد خستهای… دلت نمیخواد سکس کنیم…»
در واقع این را سؤالی میگوید: «دلت نمیخواد سکس کنیم…؟» خب معلوم است که میخواهم. فوراً یکیمان میافتد روی دیگری، بیمعطلی و پیاپی، تند و رگباری. جولیا نیم ساعت و یک دقیقهی بعد ارضا میشود، چهار دقیقه پیش از من. او را از پشت در آغوش میکشم و خوابم میبرد، در آن حالتی که بعضیها به آن میگویند قاشقی ــ بهخاطر شباهتش به قاشقها در جاقاشقی، که در دل هم چفت میشوند ــ طوری که بعد از گذشت زمانی نامشخص از این سحرگاه کوتاه، حس میکنم آلتم کمکم لای پاهای نرم و کرهایاش بالا میرود و بعد از آنکه او نیمهخودآگاه کپلش را بلند میکند، جا میافتد. بعد از آن دیگر چیز زیادی یادم نمیآید تا وقتی که روشنایی صبح، مستطیل بالکن را به رنگ آبی درمیآورد و بیدار میشوم و کلاهک آلتم را غرق در رطوبت دهانش حس میکنم که در آن لحظه بیشتر از آنکه بمکد، فقط گرمش میکند. چند دقیقه بعد، وقتی اولین پرتوهای آفتاب از پنجره به داخل میتابد و بچهها به اتاق هجوم میآورند، مادرشان هنوز زیر ملحفههاست.
آنا میگوید:
«صبح بهخیر! وقت بیدار شدنه.»
میگویم بروند صبحانه بخورند.
دانیل میگوید:
«باشه بابا!»
خندان و در همان حال که شوخیشوخی همدیگر را هل میدهند بیرون میروند، چون آنا و دانیل هیچوقت بهقصد آسیب زدن همدیگر را هل نمیدهند. وقتی جولیا انگشت اشارهاش را توی اسفنکترم فرومیکند، صدای بچهها را میشنوم که درِ یخچال را باز میکنند، و صدای بشقابها و قاشقچنگالها را، و درجا در دهان مادرشان خالی میشوم. باز چند ثانیه طول میکشد تا ژولیدهپولیده از زیر ملحفهها سر درآورد، با چشمانی شعلهور و دهانی پُر. دهانش را به لبهایم نزدیک میکند و درست نیمی از آن را به دهانم سرازیر میکند، و من هم، برخلاف عادت بعضی از مردها، نه تنها کمترین چندشی نشان نمیدهم، که درست برعکس. طوری که مدتی لبهای یکدیگر را میلیسیم و باز میلیسیم تا حتی یک قطرهاش هم هدر نرود ــ زبان او لثههای مرا میکاود و زبان من دندانهای آسیای بزرگ و کوچک او را ــ تا مطمئن شویم دیگر چیزی نماندهاست. آنوقت میرویم سمت دوش، و آب را فوراً روی درجهی دقیق تنظیم میکنیم.
در آشپزخانه میبینیم بچهها برای ما هم میز چیدهاند: اِنسایمادا۳۸، کروسان، سِکیو۳۹، بیسکوچو۴۰ و کورنفلکس. وسط میز هم همان دستهگُل رز سرخی است که دیروز آوردم.
از قیافهای که جولیا به خود میگیرد پیداست او هم دلش نمیخواهد ماشین را بردارد و از بارسلونا بیرون بزند.
میگویم:
«نه.» با اینکه میترسم نرفتن به سالو بچهها را پکر کند، اما اصلاً به دل نمیگیرند.
آنا با چشمانی مشتاق میپرسد:
«پس میریم دیدنِ دلقکها؟»
چند روزی است حرفش را میزنیم که یک بار برویم نمایش دلقکها، اما همیشه از ترس اینکه دلقکها به چشم بچهها دلگیر و غمگین بیایند برنامه را عقب انداختهایم. خیلی از بچهها بار اولی که پای نمایش دلقکها مینشینند بهجای اینکه کیف کنند، وحشتزده میشوند و میزنند زیر گریه. همه مواردی از این دست سراغ دارند، اگر هم نداشته باشند در سینما یا تلویزیون دیدهاند. هر وقت حرف دلقکها میشود، بالاخره یک نفر هست که دو نکته را یادآوری کند: یکی اینکه دلقکها در دلشان گریه میکنند و در ظاهر میخندند، و دوم اینکه بعضی بچهها بار اولی که چشمشان به دلقک میافتد گریهشان میگیرد. مورد سومی هم هست که همیشه دربارهی دلقکها میگویند، اما حالا هرچه فکر میکنم یادم نمیآید.
بنابراین بعد از صبحانه سوار مینیون میشویم و راه میافتیم سمت پارک. برای پیدا کردن جای پارک به هیچ مشکلی برنمیخوریم، حتی در چندقدمی درِ ورودی اصلی که درست پشت تندیس یادبود استادانهی آپلس فنوسا۴۲ قرار دارد جا گیرمان میآید. با اینکه فقط یک دقیقه زودتر از شروع نمایش میرسیم و سالن کوچک گوشتاگوش پُر است، درست وسط ردیف چهارم چهار تا صندلی خالی پیدا میکنیم.
آنا و دانیل از ته دل میخندند! بسیاری از بچههای دیگر هم میخندند؛ عدهای هم نمیخندند و با چشمانی گِردشده و حالتی بسیار جدی زل زدهاند، اما در هر حال هیچ کودکی گریه نمیکند. دو دلقک با تیپ سنتیاند ــ یک دلقک سفید و یک دلقک اوگوست۴۳ ــ اما مزهپرانیها و شوخیهایشان هوشمندانه است. مثلاً نه سراغ آن شوخی سوسیس و ساکسیفون میروند، نه ماجرای فیلوسوفیا و فیلو و سوفیا را۴۴. خوشحال و راضی بیرون میآییم و توی ماشین، در مسیر رستوران، از شوخیهایی یاد میکنیم که حسابی رودهبُرمان کردند. در رستوران میزی کنار پنجرهای قدی به ما میدهند. دهانهی ورودی بندر و قایقهایی که روی آب تکان میخورند پیدا هستند. چون هر چهار نفرمان هوس پلو کردهایم، پائِیا سفارش میدهیم.
جولیا میگوید:
«دریایی باشه یا گوشت خرگوش و مرغ؟»
پیشخدمت میگوید:
«اگه مایل باشید میتونه مخلوط باشه.»
آنا و دانیل یکصدا فریاد میزنند:
«نه، مخلوط نه! با گوشت خرگوش و مرغ باشه!»
پائِیای فوقالعادهای است، با عطر رزماری، پُر از لوبیاسبزهای ترد و لوبیای گاروفون۴۵، برنج هم درست و بهاندازه پخته و زیرش برشته شده و تهدیگ بسته۴۶؛ تراشیدنش با قاشق لذتی تمامعیار است.
وقتی برمیگردیم خانه، من و جولیا روی مبل ولو میشویم. آنا و دانیل توی اتاقشان دکتربازی میکنند، و بهنوبت انواعواقسام تبسنجها را فرومیکنند توی مقعد هم و یکبند میخندند. من و جولیا جلوِ تلویزیون چرتمان میگیرد. درست نمیدانم چه برنامههایی پخش میشوند، چون مدام شبکهها را عوض میکنیم و در واقع هیچکدام را دنبال نمیکنیم؛ همهشان آنقدر خوباند که نمیتوانیم تصمیم بگیریم و در نهایت همهچیز به همهمهای گنگ و خوشایند بدل میشود که صدای یکی از خروپفهای خودم بیدارم میکند. از گوشهی چشم ساعت ناهارخوری را نگاه میکنم. پنج و نیم عصر. احساس تنبلیِ توأم با آرامش دارم. بچهها با خوشحالی بازی میکنند ــ از اتاقشان صدای خندهها و نالههایشان به گوشم میرسد ــ جولیا کنارم خوابوبیدار است و سرش را گذاشته روی شکمم. همهچیز آرام و خدشهناپذیر است. اما… بعد با خودم فکر میکنم: «چهطوره برم یه دوری بزنم؟» در خانه همهچیز خوب است، خوب است که سر جولیا روی شکمم است، خوب است که صدای بچهها را میشنوم که بازی میکنند و میخندند و رازهای زندگی را کشف میکنند. اما چهطور است بروم دوری بزنم؟ چرا که نه؟ آرام سر جولیا را بلند میکنم و میگذارم روی کوسن. یک چشمش را نیمهباز میکند و به او میگویم انگار حوصلهام سررفته و خودم هم درست نمیدانم چرا، دلم میخواهد بروم کمی قدم بزنم و کشوقوسی به پاهایم بدهم.
میگوید:
«کاملاً درکت میکنم. این رو هم برای دلخوشیت نمیگم. درکت میکنم چون من هم رخوتِ این آرامش رو حس میکنم. رخوت اینکه همهچیز سر جای خودش و خیالمون از همهجا راحته. نه اینکه الان دلم سختی و بدبختی و غم و اندوه بخواد، نه اصلاً. دلم میخواد زندگی روون و بیدردسر بگذره، اما گاهی از بس آرومه مضطربم میکنه. بعد برای اینکه این دلشوره رو از سرم بیرون کنم، توی ذهنم همهی بیماریهایی رو که ممکنه به جونمون بیفته مرور میکنم: به جونِ بچهها، تو، خودم. قلبیعروقی، غدد درونریز، گوارشی، عصبی، کلیوی، سرطانی، تکتک یا با هم. تازه ممکنه بیکار هم بشیم، تو یا من، یا هر دومون همزمان. هرچند این یکی خیلی نگرانم نمیکنه، چون میدونم دیر یا زود گلیم خودمون رو از آب میکشیم. به این هم فکر میکنم که چی میشه اگه دیگه همدیگه رو دوست نداشته باشیم، اگه یهدفعه از دست هم خسته بشیم.» دستانم را باز میکنم، طوری که انگار بگویم: «محاله!» ادامه میدهد: «چرا، چرا؛ ممکنه. در هر صورت، اینطوری با فکر کردن به همین چیزهاست که دوباره قدر این آرامش و رخوتی رو که با خودش میآره میدونم. میدونم که این یه ترفند خیلی قدیمیه. یادمه بچگیها وقتی غصهدار میشدم مامان همیشه بهم میگفت: “غر نزن و به اونهایی فکر کن که وضعشون از تو بدتره.” اون وقتها سرکشی میکردم و با خودم میگفتم این هم یه جور روحیهی سازشکارانهست. اگه هیچوقت به هیچی اعتراض نمیکردیم و شرایط زندگی رو مثل یه چیز تغییرناپذیر قبول میکردیم، هنوز غارنشین بودیم. اما گمونم سنم رفته بالا، مخصوصاً از وقتی آنا و دانیل رو داریم، که هر دو تاشون اینقدر خوشگلن. بگذریم. پا شو، برو یه دوری بزن. برو سینما. یا برو تئاتر.» با وحشت نگاهش میکنم. «یا برو چند تا پیک بزن. چند وقته تنهایی نرفتهای مشروب بخوری و مست برگردی خونه؟ اگه دلت خواست برو سالو، شب هم بمون.»
یکی دو دقیقهی دیگر همینطور ادامه میدهم، از این در و آن در میگویم، فقط به اندازهای که معلوم نشود دلم برای رفتن پَر میزند. بالاخره بلند میشوم، میبوسمش، با بچهها خداحافظی میکنم ــ که از فرط خنده و لذت بردن از کشفیات آناتومیکشان تقریباً توجهی به من نمیکنند ــ بارانی را از روی جالباسی برمیدارم، تند میپوشمش و میزنم بیرون.
مدتی ظاهراً بیهدف قدم میزنم. یک بار میروم توی این خیابان، یک بار میپیچم توی آن خیابان. تمام مغازهها بازند و مردم میروند داخل و میآیند بیرون، دستشان پُر از کیسههای خرید؛ کیسهپلاستیکیها رنگوارنگتر از کاغذیها هستند که معمولاً رنگهای ملایمتری دارند: خاکستری، سبز، مشکی، قهوهای، بژ. بیاختیار میبینم دارم در همان خیابانهایی قدم میزنم که روزهای هفته موقع رفتن به سر کار یا برگشتن از آنها میگذرم، بدون اینکه وقت کنم سروگوشی آب بدهم. اگر بگویم اتفاقی از جلوِ گُلفروشی رد میشوم دروغ گفتهام. اما حالا که اینجا هستم میروم داخل. زنگولهی در با همان جرنگجرنگ دیروز صدا میدهد، اما پشت پیشخان دختری هست با موی کوتاه و بور و چشمان سیاهِ سیاه.
میگویم:
«سلام. عصر بهخیر.»
«عصر بهخیر.»
راستش نمیدانم چه بگویم. فکرش را نکردهام که اگر آن یکی گُلفروش بود چه میگفتم یا چه میکردم، یا مثل حالا که نیست، اما دختر پیشدستی میکند.
بالاتنهاش را خم میکند، آرنجهایش را میگذارد روی پیشخان و به من نگاه میکند. عصر به شب گره میخورد، بیروت در آتش میسوزد، در اوهایو نوجوانی هشت تا از همکلاسیهایش را میکُشد و در فروشگاه گونسالو کومِیای۴۷ بلوار پاسئو دِ گراسیا۴۸ وقتی زنی سعی میکند با دامنی که پولش را نداده از مغازه خارج شود صدای آژیر درمیآید. برای اینکه با پرداختن به جزئیاتِ بیشتر وقت تلف نکنم، همینقدر بگویم که کمی بعد سارا ــ اسمش ساراست ــ درِ مغازه را میبندد. دوازده دقیقهی بعد توی باری همان نزدیکیها هستیم، گپ میزنیم و دستان هم را نوازش میکنیم: گاهی من یکی از دستانش را، گاهی او یکی از دستانم را. صدوچهارده دقیقهی بعد توی تخت او هستیم، در آپارتمانی نقلی بالای گُلفروشی. سه ساعت و دوازده دقیقهی بعد نور چراغی که در راهرو روشن میشود بیدارمان میکند. چیزی نمیگذرد که پرهیب خواهرش در چارچوب در نقش میبندد. در همان حال که به سارا غر میزند، لباسهایش را درمیآورد و به ما ملحق میشود.
طرفهای ساعت پنج، پتوپیچ و بدون بیرون آمدن از تخت، دستبهدست شدن اولین سیگاری شروع میشود. کمی بعد همهچیز میشود حس کردنِ گرمای چندبرابرشده در هر سانتیمترِ پوست، و آن بازی کهن بیرون آمدن از یکی و وارد شدن به دیگری. هر چند ساعت یک بار به ساعت روی مچم نگاه میکنم و عقربهها بهزحمت پنج دقیقه جلو رفتهاند. هفتهها طول میکشد تا صبح بشود! هفتهها خیره به سقفی که آویزی با قایقهای کوچک و ماهیهای کوچک از آن تاب میخورد. و عکسهای بازیگران و کلاسورهای جزوههای دانشگاه و یک سگ چینی و دوباره قایقهای کوچک و ماهیهای کوچک با کلی سایه میرقصند، آن هم رقصی که هرچه کندتر میشود، تندتر است. سیگاریِ دوم بعد از آن از راه میرسد، در همان حال که سارا دربارهی روستایی نزدیک مرز حرف میزند و میگوید میشناسدش. مارتا که حواسش را ششدانگ جمع کرده و هر از گاهی خندهاش میگیرد میپرسد: «کدوم مرز؟» من همانطور درازکشیده میمانم، با چشمانی خیره به ماهیهای آویز، تا اینطوری قایقها را نبینم. سارا توضیح میدهد که آن روستا کنار مرز کوهستان ــ مارتا میگوید: «آهان، مرز کوهستان…» و حالا این منم که خندهام میگیرد ــ در دشت وسیع و بادگیری است که اهالیاش برای اینکه باد نبردشان باید جیبهایشان را پُر از سنگ کنند. سنگهای دوکیلویی، سهکیلویی یا بیستکیلویی. و سنگهایی را که توی جیب جا نمیشوند دستشان میگیرند، چون خیلی بزرگاند یا چون آنقدر سنگیناند که لباس را پاره میکنند. منطقاً هرچه جثهشان کوچکتر باشد سنگهای بیشتر یا بزرگتری حمل میکنند تا وزن کم بدن را جبران کنند. در عوض هرچه قدبلندتر و چاقتر باشند، باید سنگهای کمتری حمل کنند، یا سبکتر. برای کاری که قرار است از سنگها بکشند، هر نوع سنگی کار را راه میاندازد، اما اهالی آنجا سنگ گرانیت را ترجیح میدهند. فقط در فضای بستهی خانه است که میتوانند سنگها را بگذارند زمین و سبک راه بروند. قاعدتاً اینکه مدام سنگ همراهشان باشد مشکلاتی برایشان درست میکند. مثلاً بچهها ــ که آنقدر سبکاند که بدون سنگ با کمترین وزش باد به هوا بلند میشوند ــ راه رفتن را در خانه یاد میگیرند، اما وقتی باید بروند بیرون در خیابان، جیبهایشان را پُر میکنند و آنوقت بهناچار بهسختی حرکت میکنند. به همین دلیل است که هیچ بازیِ خیابانیای وجود ندارد: نه لیلی، نه طناببازی، نه قایمموشک. در عوض آنقدر بازیهای رومیزی میکنند که آخرسر دلشان را میزند و حوصلهشان را سرمیبرد. همین کمتحرکی باعث میشود پاهایشان همیشه ضعیف و نحیف بمانند. شبهایی که واقعاً باد شدیدی میوزد، از ترس نمیتوانند بروند توی تختخواب. دوروبر میز میمانند و از باد حرف میزنند. میتوانند ساعتها بنشینند و ظرافتهای صدایی را که باد بین درختها و توی دودکشها میاندازد ارزیابی کنند و دربارهاش بحث کنند، و شدت باد دیروز را بسنجند با باد امروز و بادی که پیشبینی میکنند فردا میوزد، و همینطور دربارهی میزسنگها۴۹ و سنگافراشتها۵۰ حرف بزنند. از این سنگها در محدودهی شهری فراوان پیدا میشود، چون میزسنگها همان سنگهایی هستند که مردم قدیم برای اینکه باد نبردشان استفاده میکردند. تصور کنید چه غولهایی بودند که به سنگهایی به این عظمت نیاز داشتند! مارتا هم دنبالهی حرف را میگیرد که به بچهها گوشزد میکنند هر کس سنگها را از جیبش درآورده، به این خیال که تا باد شروع به وزیدن کند وقت میکند دوباره برشان دارد، همیشه باد او را با خود بردهاست. من توضیح میدهم که درست مثل پسرِ مرد روزنامهفروش که داخل مغازه بود و برای اینکه دستههای روزنامه را بهتر مرتب کند، یک لحظه سنگهای توی جیبش را گذاشت زمین. نباید این کار را میکرد، چون باد ناگهان با چنان قدرتی وزیدن گرفت که در را چهارطاق باز کرد و پسرک دیگر نتوانست سنگها را بردارد. مارتا اضافه میکند که سعی کرد لبهی پیشخان را بگیرد، اما انگشتانش سُر میخوردند. تقلا میکرد ناخنهایش را توی روکش صیقلی پیشخان فروکند، کمکم پایش از زمین کَنده شد و سرانجام باد بلعیدش، مثل بادکنک بالا رفت، در میان انبوهی از روزنامه که با او به هوا برخاسته بودند و برگهای دولای خبرهایشان از هم باز میشدند و مثل پروانههایی مستطیلشکل بالبال میزدند. پسرک فریاد میزد: «بابا، بابا!» اما کسی صدایش را نمیشنید، از بس زوزهی بادی که او را در آسمان از اینسو به آنسو میبرد بلند بود. سارا میگوید مرد ناشنوای روستا میتوانست حرفهای پسرک را لبخوانی کند، اما آنقدر نزدیکبین بود که بهزحمت فقط شبح محوی میدید. هزاران قصه هست از آدمهای بیاحتیاطی که سنگها را رها میکنند و باد آنها را میبرد تا کوهستانها ــ که با وجود نزدیک بودن، برای اهالی ناشناخته است، چون هیچوقت از خانه دور نمیشوند ــ و وقتی به آنجا میرسند کارشان به آویزان ماندن از شاخههای درختان یا پرت شدن از صخرهای ختم میشود. با وجود این شواهد، جوانها همیشه از خود میپرسند که شاید وقتی باد نمیآید یا کم میوزد، بشود بدون نیاز به سنگ در خیابان راه رفت. در هر نسل جدیدی همیشه جوانهایی هستند که زیر بار پذیرفتن این داستان نمیروند: «این فرضیاتی که میگن اگه سنگها رو از جیبمون دربیاریم باد ما رو میبره بر چه اساسیه؟» همیشه یک نفر پیدا میشود که جملهی آخر را به زبان بیاورد: «شاید اگه درشون بیاریم هیچ اتفاقی نیفته.» سارا میگوید همینحالا آن هفت نوجوانی را ببینید که دور درخت ایستادهاند. دور هم جمع شدهاند تا به افسانههای پیرها بدوبیراه بگویند؛ سنگ به همراه دارند، اما بهنشانهی سرکشی در هوای آزادند. از آنجا که پیرها تمام عمرشان را بین چهاردیواریها میگذرانند، اینها عاشق ایناند که در فضای باز با هم قرار بگذارند. سرمست از اعتمادبهنفسی که به همدیگر میدهند، آخرسر سنگها را درمیآورند. فریاد میزنند: «بیایْد خودمون رو از شر خرافات خلاص کنیم!» و آنوقت، بهمحض اینکه سنگها را زمین میگذارند، گردباد به پا میشود و آنها به پرواز درمیآیند، رو به آسمان، هفت نوجوان در بهار زندگی.
ساعت یک ظهر نیمخیز مینشینم و تکیه میدهم به تاج تخت. سارا و مارتا بیدارند و کنار هم دراز کشیدهاند. به آنها میگویم میدانم که حال هر سهمان معرکه است و راستش میتوانم کل عمرم را با آنها بگذرانم، اگر آنها بخواهند که بگذرانم، اما ــ نمیتوانم درست توضیح بدهم چرا ــ دلم میخواهد بروم. نمیدانم به خانه یا کجا. اما در هر حال دلم میخواهد لباس بپوشم و از این اتاق پُر از بو بروم بیرون. برای لحظهای فکر کردهام که شاید لحن تمسخرآمیزی به خود بگیرند و بپرسند دلم برای خانهام تنگ شده، اما نه طعنهای میزنند و نه سؤالی میپرسند.
سارا میگوید:
«دیر به حرف اومدی، واسه سرزنش نمیگم. برعکس. عاشق اینم که بیشتر پیشمون بمونی، اما، در واقع، الان دیگه باید… چهقدر شده؟ بیست ساعته که پیش مایی…؟»
مارتا میگوید:
«بیست ساعت با تو. من دیرتر رسیدم.»
سارا اصرار میکند:
«بیست ساعت، نوزده، پونزده، فرقی نداره. مسئله اینه که کاملاً قابل درکه که بخوای بری هوایی به سرت بخوره. راستی ما هم میتونیم پنجره رو باز کنیم که هوای اتاق عوض شه.»
مارتا همانطور که خودش را لای پتو میپیچد میگوید:
«اما من سردمه.»
سارا به من میگوید:
«پا شو، لباست رو بپوش. برو. اینکه الان بری به این معنی نیست که دیگه همدیگه رو نبینیم. هر وقت خواستی به گُلفروشی سر بزن. اگه موقعیتش جور نبود سکس کنیم، بهت میگیم نه. حداقل از طرف خودم میگم.» و نگاهی به مارتا میاندازد که او هم سر تکان میدهد. «ما هم وقتی دیدیم داری رد میشی (گاهی میبینیمت که صبحها یا عصرها از جلوِ مغازه رد میشی)، اگه هوس کردیم صدات میکنیم، و اگه خواستی یه سر میآیْم این بالا.»
مارتا همانطور که یک پلیور مشکی میپوشد میگوید:
«اما قبل از اینکه بری، بیا.»
من مدتی است که لباس پوشیدهام و بارانی را تاشده انداختهام روی دستم. سارا در تخت است، با یک سیگاری دیگر. لبهای داغِ داغش را میبوسم.
«خداحافظ.»
همانطور که از پلهها بهسمت گُلفروشی پایین میرویم، مارتا میپرسد:
«میری سمت خونه؟»
«شاید قبلش یه چرخی بزنم.»
در هر حال، یک دستهگُل رز بزرگ ــ این بار زرد ــ برایم درست میکند و میدهد دستم. تا دَمِ در همراهم میآید، و چون سر بوسیدن دهانش بیش از حد معطل میکنم ــ گاهی لب بالا، گاهی لب پایین ــ من را میچرخاند، هر دو دستش را میگذارد روی باسنم و هلم میدهد بیرون. خندان دَمِ در میایستد، و یک لحظه برایم زبان درمیآورد. نبش خیابان، یک لحظه میایستم و دستهگُل را میگذارم لای پایم تا بارانی را بپوشم. بعد خیابان را بهسمت پایینش ادامه میدهم. ظهر یکشنبهی معرکهای مثل امروز کجا میتوانم بروم؟ چرا نروم سینما، همانطور که جولیا دیروز پیشنهاد داد؟ اینطوری فیلمی دارم که برایش تعریف کنم. برنامهی سینماها پُر از فیلمهای خوب است، اما اگر بروم میدانم چه اتفاقی خواهد افتاد. روی یک صندلی راحت خواهم نشست، وسط سالن، نه خیلی دور نه خیلی نزدیک. اما لحظهای خواهد رسید که دلم میخواهد یک کار دیگر بکنم. دوست دارم یک سر بروم آژانس، راستش، اما فقط به این خاطر که تا حالا هیچوقت موقعی که کسی آنجا نیست، آنجا نبودهام. راهحل این است که بروم خانه، در آرامش شام بخورم و بلافاصله بروم بخوابم که فردا، دوشنبه، صبح خیلی زود بیدار شوم و بروم سر کار. اما فردا هم مثل الان دلم میخواهد بروم سر کار؟ و حتی اگر دلم بخواهد، این میل خیلی دوام خواهد آورد؟
توی تراس یک کافه مینشینم و یکی دو ساعتی را به تماشای مردم و کلنجار رفتن با این تردید میگذرانم که بهتر است این کار را بکنم یا آن کار را. و اینکه چه میشود اگر سراغ یک کار بروم یا یک کار دیگر، یا یکی دیگر. اما آخرسر لحظهای میرسد که از این دودلیِ مدام بین این کار و آن کار هم خسته میشوم. با خودم فکر میکنم: «چهطوره برم خونه؟» صورتحساب را میخواهم، حساب میکنم و قدمزنان برمیگردم خانه.
تا در را باز میکنم صدای جیرجیر دو صندلی روی زمین شنیده میشود. آنا و دانیل بدوبدو در راهرو ظاهر میشوند، با آغوش باز. برای اینکه بغلشان کنم دستهگُل را میگذارم روی میز کوچک ورودی.
آنا میگوید:
«توی اتاقمون بودیم؛ داشتیم درس میخوندیم.»
دانیل میگوید:
«مامان توی اتاق نشیمنه؛ کتاب میخونه.»
دستهگُل را با دست راست برمیدارم، در همان حال که بچهها دست چپم را میکشند و من را کشانکشان میبرند سمت ناهارخوری. در اتاق نشیمن برای بوسیدن جولیا صورتم را از بالای مبل جلو میبرم و همزمان با دست راست گُلها را میگذارم روبهرویش.
میگوید:
«چی شده اینقدر رز میخری؟»
گُلدان رزهای سرخ را از روی میز ناهارخوری برمیدارم. آبش را خالی میکنم توی سینک و با آب تازه پُرش میکنم. از آنجا که گُلدان بهاندازهی کافی بزرگ هست تا هر دو دسته جا بشوند، قاطیشان میکنم، دانهدانه، رزهای سرخ پریروز را با زردهای امروز.
پانویسها
Semana Santa: آخرین هفتهی پیش از عید پاک مسیحیان (معمولاً فروردینماه) که در اسپانیا یکی از مهمترین دورههای تعطیلات و سفرهای سراسری است. ↩
Carajillo: نوشیدنی سنتی اسپانیایی متشکل از قهوهی اسپرسو همراه با مقداری نوشیدنی الکلی (معمولاً برندی، رام یا ویسکی) که اغلب پس از صرف ناهار برای هضم غذا نوشیده میشود. ↩
Fonseca: مارک باسابقه و معتبر سیگار برگ کوبایی که به ملایمت توتون شهرت دارد. ↩
Sophora: درختی زینتی و سایهدار (معروف به تلخبیان یا اقاقیای ژاپنی) که در خیابانهای بارسلونا فراوان کاشته میشود. ↩
Cardhu: از مشهورترین ویسکیهای تکمالت اسکاتلندی. ↩
Baobab: درختی غولپیکر و بومی آفریقا، ماداگاسکار و استرالیا با تنهای بسیار قطور و استوانهای و شاخههایی متراکم که به ریشه شباهت دارند. ↩
Siboney: ترانهی مشهور کوبایی، ساختهی ارنستو لکوئونا (Ernesto Lecuona) (۱۸۹۵–۱۹۶۳)، با ضربآهنگی آرام، ملودیک و کشدار. ↩
Burt Bacharach (۱۹۲۸–۲۰۲۳): آهنگساز و پیانیست نامدار آمریکایی که به ساخت ملودیهای پاپ و جَزِ خونسرد، شاد و خوشریتم شهرت داشت. ↩
Frank Sinatra (۱۹۱۵–۱۹۹۸): خواننده و هنرپیشهی آمریکایی. ↩
Hierba para gatos: گیاه جوان غلاتی مانند جو یا گندم که در گُلفروشیها برای کمک به هضم غذا و دفع گلولههای مویی به صاحبان گربهها فروخته میشود. ↩
Notable: در نظام نمرهدهی آموزشی اسپانیا، رتبهای بالاتر از قبولی و معادل «خیلی خوب» (نمرهی بین ۷ تا ۸.۹) است که درست پس از رتبهی عالی (Excelente) قرار دارد. ↩
La Rambla: مشهورترین بلوار و پیادهراه بارسلونا که با اجراهای خیابانی و مجسمههای زندهاش شناخته میشود. ↩
Sioux: از قبایل بومی و اصیل سرخپوستان آمریکای شمالی. ↩
Ensaimada: نوعی نانشیرینیِ حلزونیشکل سنتی و لطیف مایورکایی با پودر قند. ↩
Sequillos: شیرینی یا بیسکویت خشک و بسیار شکنندهی سنتی در آشپزی اسپانیایی. ↩
Bizcocho: کیک اسفنجی سادهی سنتی در قنادی اسپانیا. ↩
Salou: منطقهای ساحلی و تفریحی در استان تاراگونای کاتالونیا که مقصد اقامتگاههای تابستانی اهالی بارسلوناست. ↩
Apel·les Fenosa: تندیسساز نامدار کاتالان در سدهی بیستم و از چهرههای آوانگارد هنر مجسمهسازی بارسلونا. ↩
Payaso blanco y Augusto: زوج سنتی کمدی در سیرک: «دلقک سفید» (مبادیآداب و جدی) و «اوگوست» یا دلقک قرمز (لوده، شلخته و سرخوش). ↩
اشاره دارد به دو شوخی کلامی کلیشهای در نمایشهای سنتی اسپانیایی؛ یکی بر پایهی تشابه آواییِ salchichón (کالباس خشک) و saxofón (ساکسیفون)، و دیگری تجزیهی واژهی filosofía (فلسفه) به دو نام زنانهی Filo و Sofía. ↩
Garrofón: نوعی لوبیای پهن، درشت و کرهایبافت در منطقهی والنسیای اسپانیا که پای ثابت پائِیاهای اصیل با گوشت مرغ و خرگوش است. ↩
Socarrat: تهدیگ برشته و کاراملی کف تابهی پائِیا که مطلوبترین و اعلاترین بخش این خوراک بهشمار میرود. ↩
Gonzalo Comella: برند و فروشگاه قدیمی و لوکس پوشاک در بارسلونا. ↩
Passeig de Gràcia: از مشهورترین و مجللترین بلوارهای بارسلونا که فروشگاههای گرانقیمت و بناهای معماری شاخصی در آن قرار دارد. ↩
Dolmen: سازهای خرسنگی و پیشاتاریخی، متشکل از دو یا چند سنگ عمودی که تختهسنگی افقی بهشکل سقف بر فراز آنها قرار گرفتهاست. ↩
Menhir: خرسنگی تکستونی، عمودی و عظیم که انسانهای دوران پیشاتاریخ در زمین برپا میکردند. ↩
دیدگاه خوانندگان